مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 213
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642386
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


وقتی حضرت اباعبدالله الحسین تشنه لب (ع) شهید گردید، دو پسر کوچک از لشکرگاه اسلام اسیر شدند (1) و آنها را نزد «عبیدالله بن زیاد» آوردند، او زندانبان را احضار کرد و به او گفت: این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سخت‏گیرى کن .

این دو کودک، در زندان روزها روزه مى ‏گرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب براى آنها مى ‏آوردند . یک سال بدین منوال گذشت، یکى از آنها به دیگرى مى‏ گفت : اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب که زندانبان آمد، ما خود را به او معرفى مى‏ کنیم، شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد کند .

شب هنگام که زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر کوچکتر به او گفت : اى شیخ ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مى ‏شناسى ؟

جواب داد : چگونه نشناسم ؟! او پیامبر من است .

گفت : جعفر بن ابى طالب را مى‏شناسى؟

در جواب گفت : چگونه جعفر را نشناسم؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است .

گفت : ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم که یک سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مى ‏گیرى .

زندانبان پیر به شدّت ناراحت شد و براى جبران بى مهری هاى خود، بر پاى آن دو بوسه مى‏ زد و مى ‏گفت : جانم به قربان شما اى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است، هر کجا که مى‏خواهید بروید .

و دو قرص نان جو و یک کوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت : شب ها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد .

آن دو کودک (2) از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند : ما دو کودک غریب و ناآشنائیم، امشب ما را میهمان کن و چون صبح شود، خواهیم رفت .

پیرزن گفت : عزیزانم ! شما کی هستید که از هر گلى خوشبوترید ؟

گفتند : ما از خاندان پیغمبریم که از زندان عبیدالله بن زیاد گریخته‏ایم .

پیرزن گفت : عزیزانم ! من داماد بدکارى دارم که در «واقعه کربلا» به طرفدارى از «ابن زیاد» حضور داشته و مى ‏ترسم شما را ببیند و پس از شناختن به قتل برساند .

گفتند : ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مى‏ دهیم .

پیرزن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر کوچک به برادر بزرگتر گفت : بیا امشب پیش هم بخوابیم، مى ‏ترسم مرگ، ما را از هم جدا کند !

پاسى از شب گذشته بود که داماد آن پیرزن در خانه را به صدا درآورد .

پیرزن پرسید : کیستى ؟

گفت : داماد تو . واى بر تو، پیش از آن که از خستگى از پاى در افتم، در را باز کن .

پیرزن پرسید : مگر چه اتفاق افتاده ؟!

گفت : دو کودک از زندان «عبیدالله» گریخته‏ اند و امیر فرمان داده است به هر کس که سَر یکى از آنها را بیاورد، هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سَر، دو هزار درهم خواهد داد و من خیلى تلاش کردم تا آنها را پیدا کنم، ولى متأسفانه نتوانستم !

پیرزن گفت : از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس که در روز قیامت دشمن تو باشد .

گفت : چه مى‏ گویى ؟ باید دنیا را به دست آورد !

گفت : دنیاى بى آخرت به چه دردى مى‏ خورد ؟

گفت : تو از آنها طرفدارى مى‏ کنى، مثل این که از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم .

گفت : امیر از من پیرزن که در گوشه بیابان زندگى مى‏ کنم، چه مى ‏خواهد ؟!

گفت: در را باز کن تا امشب را استراحت کرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم .

پیرزن در را به روى او باز کرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت . نیمه شب بود که صداى آن دو کودک به گوشش خورد، از جا جست و در تاریکى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیکى آنها رسید، آن دو طفل پرسیدند : کیستى ؟

داماد گفت : من صاحب خانه‏ ام، شما کیستید ؟

برادر کوچکتر که زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار کرد و به او گفت : از آنچه مى ‏ترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند : اگر با تو به راستى سخن گوییم، در اَمان تو خواهیم بود ؟

گفت : آرى .

گفتند : اَمانى که خدا و رسولش محترم مى ‏دارند ؟

گفت : آرى .

گفتند : بر اَمان خود، خدا و رسول را گواه مى‏ گیرى ؟

گفت : آرى .

گفتند : ما از عترت پیامبر تو هستیم که از زندان «عبیدالله» گریخته‏ ایم .

او که از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت، گفت : از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید ! سپاس خداى را که شما را به دست من اسیر کرد .

سپس آن دو کودک یتیم را محکم بست تا فرار نکنند .

در سپیده دم، غلام سیاهى را که «فلیح» نام داشت، صدا کرد و گفت: این دو کودک را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد «ابن زیاد» بُرده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم !

غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در کنار فُرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند، یکى از آنها گفت : اى غلام سیاه ! تو به بلال، مؤذن پیغمبر (ص) شباهت دارى .

گفت : به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر کیستید ؟!

گفتند : ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان «ابن زیاد» گریخته و این پیرزن ما را میهمان کرد و اینک دامادش مى‏ خواهد ما را بکشد .

آن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت : جانم به قربان شما اى عترت پیامبر (ص) .

سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فُرات افکند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت : من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا کنى من از تو اطاعت نمى کنم .

 

ادامه دارد ... منیژه شهرابی

 






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ