مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 214
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642387
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


داماد پیرزن بعد از این جریان، پسرش را خواست و گفت : من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مى ‏کنم و دنیاى تو را آباد خواهم کرد، فوراً این دو کودک را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد «عبیدالله بن زیاد» بُرده، جایزه بگیرم .

فرزندش شمشیر برگرفت و کودکان را جلو انداخت و به طرف فُرات روانه گشت، یکى از آنها گفت : اى جوان ! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناکم .

گفت : شما کیستید ؟

گفتند : ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مى ‏خواهد ما را بکُشد .

آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فُرات افکند، پدرش فریاد زد : تو هم نافرمانى کردى ؟

پسر گفت : فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است .

آن مرد گفت : جز خودم کسى آنها را نکُشد؛ شمشیر برگرفت و آن دو کودک را به کنار فُرات بُرده، تیغ برکشید و چون چشم کودکان به شمشیر برهنه او افتاد، گریسته و گفتند : اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه که روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد .

گفت : سر شما را براى «ابن زیاد» مى ‏بَرم و جایزه مى ‏گیرم .

گفتند : خویشى ما با رسول خدا (ص) را نادیده مى‏ گیرى ؟

گفت : شما با رسول خدا پیوندى ندارید !

گفتند : اى مرد! ما را نزد «عبیدالله» ببر تا خودش درباره ما حُکم کند .

گفت: من باید با ریختن خون شما، خود را به او نزدیک کنم .

گفتند : اى مرد ! به کودکى ما رحم کن !

گفت : خدا در دلم رَحمى نیافریده است .

گفتند : پس بگذار ما چند رکعت نماز بخوانیم .

گفت : به حال شما سودى ندارد، بخوانید .

آنها چهار رکعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند که : یا حى یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او به حق حکم کن (3) .

سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچه‏اى گذارد؛ پس برادر کوچک، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت : مى ‏خواهم رسول خدا را ملاقات کنم در حالى که آغشته به خون برادرم باشم .

آن مرد گفت : عیب ندارد، تو را هم به او مى ‏رسانم !

او را هم کُشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فُرات انداخت و سر آن دو را نزد «ابن زیاد» ملعون بُرد .

ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى «ابن زیاد» گذاشت، «ابن زیاد» همین که چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت : واى بر تو ! کجا آنها را پیدا کردى ؟!

گفت : پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان کرده بود .

گفت : از میهمان بدین گونه پذیرایى کردى ؟

سپس از او پرسید : به هنگام کُشته شدن با تو چه گفتند ؟

و آن مرد تمامى جریان را براى «ابن زیاد» بازگو کرد .

ابن زیاد پرسید : چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم ؟

گفت : دلم راه نداد جزء آن که با خون آنها خود را به تو نزدیک کنم .

ابن زیاد گفت : آخرین حرف آنان چه بود ؟

گفت : دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند : یا حى یا حکیم یا احکم الحاکمین ! میان ما و این مرد به حق حکم کن .

ابن زیاد گفت : خدا در میان تو و آن دو کودک به حق حکم کرد . پس رو به حاضران در مجلس کرده گفت : کیست که کار این نابکار را بسازد ؟

مردى شامى از جاى برخاست و گفت : من ! (4)

عبیدالله گفت : او را به همان جایى که این دو کودک را کشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار که با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور .

آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور «ابن زیاد» آن مرد را در کنار فُرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى «ابن زیاد» بُرد .

نوشته‏ اند که : سر او را بر نیزه کرده و در کوچه‏ ها مى‏ گرداندند و کودکان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مى ‏رفتند و مى ‏گفتند : این است کشنده عترت رسول خدا (ص) (5) .

 

پی نوشت

 

1- همانطور که از این نقل ظاهر است این دو کودک به همراه حضرت امام حسین (ع) بوده‏اند، ولى «قزوینى» از «روضة الشهداء» نقل نموده که این دو کودک همراه پدرشان «مسلم بن عقیل» به کوفه آمدند و «عبیدالله بن زیاد» آنها را اسیر و زندانى نمود . (ریاض الاحزان، 5)

2- نام آن دو کودک، «محمد» و «ابراهیم» بود که «محمد» از «ابراهیم» بزرگتر بوده است . (ریاض الاحزان، 6)

3- از متنخب نقل شده است که : آن مرد چون خواست کودکان را به قتل برساند، همسر او پیش آمد و گفت : از این دو کودک یتیم درگذر و از خدا طلب کن آنچه را از «عبیدالله» آرزو دارى، خداوند در عوض آن جایزه که «عبیدالله» به تو دهد، چندین برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نیفتاد . (ریاض الاحزان، 6)

4-  در منتخب نام این مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل بیت ذکر کرده‏اند . (ریاض الاحزان، 8)

5- امالى شیخ صدوق، مجلس 19، حدیث 2

منبع : سایت تبیان، با تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی

 






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ