داماد پیرزن بعد از این جریان، پسرش را خواست و گفت : من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مى کنم و دنیاى تو را آباد خواهم کرد، فوراً این دو کودک را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد «عبیدالله بن زیاد» بُرده، جایزه بگیرم .
فرزندش شمشیر برگرفت و کودکان را جلو انداخت و به طرف فُرات روانه گشت، یکى از آنها گفت : اى جوان ! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناکم .
گفت : شما کیستید ؟
گفتند : ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مى خواهد ما را بکُشد .
آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فُرات افکند، پدرش فریاد زد : تو هم نافرمانى کردى ؟
پسر گفت : فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است .
آن مرد گفت : جز خودم کسى آنها را نکُشد؛ شمشیر برگرفت و آن دو کودک را به کنار فُرات بُرده، تیغ برکشید و چون چشم کودکان به شمشیر برهنه او افتاد، گریسته و گفتند : اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه که روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد .
گفت : سر شما را براى «ابن زیاد» مى بَرم و جایزه مى گیرم .
گفتند : خویشى ما با رسول خدا (ص) را نادیده مى گیرى ؟
گفت : شما با رسول خدا پیوندى ندارید !
گفتند : اى مرد! ما را نزد «عبیدالله» ببر تا خودش درباره ما حُکم کند .
گفت: من باید با ریختن خون شما، خود را به او نزدیک کنم .
گفتند : اى مرد ! به کودکى ما رحم کن !
گفت : خدا در دلم رَحمى نیافریده است .
گفتند : پس بگذار ما چند رکعت نماز بخوانیم .
گفت : به حال شما سودى ندارد، بخوانید .
آنها چهار رکعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند که : یا حى یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او به حق حکم کن (3) .
سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچهاى گذارد؛ پس برادر کوچک، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت : مى خواهم رسول خدا را ملاقات کنم در حالى که آغشته به خون برادرم باشم .
آن مرد گفت : عیب ندارد، تو را هم به او مى رسانم !
او را هم کُشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فُرات انداخت و سر آن دو را نزد «ابن زیاد» ملعون بُرد .
ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى «ابن زیاد» گذاشت، «ابن زیاد» همین که چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت : واى بر تو ! کجا آنها را پیدا کردى ؟!
گفت : پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان کرده بود .
گفت : از میهمان بدین گونه پذیرایى کردى ؟
سپس از او پرسید : به هنگام کُشته شدن با تو چه گفتند ؟
و آن مرد تمامى جریان را براى «ابن زیاد» بازگو کرد .
ابن زیاد پرسید : چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم ؟
گفت : دلم راه نداد جزء آن که با خون آنها خود را به تو نزدیک کنم .
ابن زیاد گفت : آخرین حرف آنان چه بود ؟
گفت : دست ها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند : یا حى یا حکیم یا احکم الحاکمین ! میان ما و این مرد به حق حکم کن .
ابن زیاد گفت : خدا در میان تو و آن دو کودک به حق حکم کرد . پس رو به حاضران در مجلس کرده گفت : کیست که کار این نابکار را بسازد ؟
مردى شامى از جاى برخاست و گفت : من ! (4)
عبیدالله گفت : او را به همان جایى که این دو کودک را کشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار که با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور .
آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور «ابن زیاد» آن مرد را در کنار فُرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى «ابن زیاد» بُرد .
نوشته اند که : سر او را بر نیزه کرده و در کوچه ها مى گرداندند و کودکان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مى رفتند و مى گفتند : این است کشنده عترت رسول خدا (ص) (5) .
پی نوشت
1- همانطور که از این نقل ظاهر است این دو کودک به همراه حضرت امام حسین (ع) بودهاند، ولى «قزوینى» از «روضة الشهداء» نقل نموده که این دو کودک همراه پدرشان «مسلم بن عقیل» به کوفه آمدند و «عبیدالله بن زیاد» آنها را اسیر و زندانى نمود . (ریاض الاحزان، 5)
2- نام آن دو کودک، «محمد» و «ابراهیم» بود که «محمد» از «ابراهیم» بزرگتر بوده است . (ریاض الاحزان، 6)
3- از متنخب نقل شده است که : آن مرد چون خواست کودکان را به قتل برساند، همسر او پیش آمد و گفت : از این دو کودک یتیم درگذر و از خدا طلب کن آنچه را از «عبیدالله» آرزو دارى، خداوند در عوض آن جایزه که «عبیدالله» به تو دهد، چندین برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نیفتاد . (ریاض الاحزان، 6)
4- در منتخب نام این مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل بیت ذکر کردهاند . (ریاض الاحزان، 8)
5- امالى شیخ صدوق، مجلس 19، حدیث 2
منبع : سایت تبیان، با تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی