بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
«أَمْ حَسِبْت أَنَّ أَصحَب الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ ءَایَتِنَا عجَباً»
«مگر پنداشته اى از میان آیه هاى ما، اهل کهف و رقیم شگفت انگیز بوده اند ؟»
قرآن کریم / سوره کهف / آیه 9
روایت است که سرِ مبارک حضرت سیدالشهداء هنگامی که بر سر نیزه ها بوده و در همه حال، آیات قرآن کریم را قرائت می نموده، بخصوص آیه 9 سوره کهف را . این سرِ مبارک با تلاوت این آیه به این قوم بی شرم و حیاء، می فرموده که : آیا می پندارید زنده شدن عده ای که در کهف بودند، تعجب آور است ؟ در صورتی که هم? ما روزی دوباره زنده می شویم و در پیشگاه عدل الهی، نتیج? اعمالمان را خواهیم دید، اما شگفت آور از این مردم و این قوم والضالین است که دَم از ایمان و اسلام و اعتقاد به رسول الله (ص) می زنند و اینچنین ظلمی به آل رسول الله (ص) می کنند و باز هم خیال می کنند از رستگارانند !!! |
مجلس سی و یکم
منور شدن چهار خانه از نور سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام : تنور خولی – غرف? یزید ابن ارقم – و اسلام آوردن راهب نصرانی و خواب دیدن هند زوج? یزید و مخیر نمودن آن ملعون اهل بیت را ...
فبعد/ حاصل بعضی از فقرات صلوات و سلم بر سبط او آن چنان کسی که از نور سر مبارک او مکان های بسیار روشن و نورانی گردید، بلی از نور سر مبارک حضرت امام حسین (ع) چهار خانه روشن شد .
اول/ در مطبخ خولی ولدالزنا بود، چنانچه زن خضری? خولی که عادت به نماز شب داشت، گوید نیمه شب به جهت تهجد بیرون آمدم، دیدم که نور از مطبخ خانه تتق می کشد به آسمان، گویا مشعل ها و چراغ ها افروخته اند، پس داخل مطبخ شدم، دیدم آن روشنی از تنور می آید، گفتم سبحان الله من که در این تنور آتش نکرده بودم، ناگاه دیدم ملائکه چند به صورت مرغان سفید در دور آن تنور می گردند و نوحه می نمایند، بر حیرتم افزود، پس غلغله (واحسیناه و واشهیداه و واغریباه) بلند شده، چهار زن فرود آمدند و یکی از آنها سری از تنور بیرون آورد، می بوسید و به سین? خود می گذاشت، زار زار می گریست و می گفت ای غریب مادر ای مطلوم مادر دست از قائم? عرش الهی برندارم تا داد تو نستانم ای عزادار فاطم? زهرا (س) در مرض الموت (معرض الموت، روزهای آخر رحلت ایشان) کل تر می گردد و گیسوان حسین را شانه می کرد که بعد مبادا بعد از او غباتری بنشیند حال پگونه در تنور پُر از خاکستر و خون بیند و آن لب و دهانی که همیشه فاطمه می بوسید، حال نظر می نمایند خون آلوده، پس گریه ای بسیار نمودند سر را گذاشته، غایب شدند . زن خولی گوید من نزد آن سَر رفتم، چون مکرر خدمت امام حسین (ع) رسیده بودم درست نظر کردم شناختم که سر امام منست، نعره کشیده بیهوش افتادم، هاتفی آواز داد ای زن برخیز ترا به عمل شوهرت مؤاخذه نمی کنند . زن خولی گوید از هاتف پرسیدم این چهار زن کیان بودند که بر دور این سر ناله می کردند . گفت آن زن که گریه اش از همه بیش بود و سر را به سین? خود گرفته، نوحه و بی قراری داشت فاطم? زهرا مادر حسین (ع) بود و آن دیگران که با او بودند، جدّه او خدیجه کبرای و مادر عیسی مریم و آسیه زن فرعون بودند، پس زن خولی به هوش آمد، کسی را ندید، سر را از تنور برگرفته، خاکستر از جبین و محاسن مبارکش پاک نموده، می بوسید و به مشک و گلاب شسته غالیه و کافور بر او مالیده و در موضع پاکی گذاشت و زن بر سر آن ظالم آمد .
دوم/ از آن مکان ها غرف? زید بن ارقم بود، می گوید که من در غرف? خان? خود نشسته بودم، ناگاه صدای هجوم عام و خروش مردم به گوش من رسید، چون سر از غرفه بیرون کردم دیدم که سرهای شهدا را بر نیزه کرده اند و یک سر در میان آنها به مانند آفتاب می درخشید و نور از آن ساطع بود چون به نزدیک غرف? رسید آن غرفه از شعاع آن سر منور روش و منور گردید .
سیم/ دیر راهب نصرانی بود، وقتی که سرور مظلومان را به شام شوم می بردند، لشکر شقاوت اثر به منزلی نزول نمودند و در آنجا دیری بود از راهب نصرانی در حوالی آن دیر فرود آمدند و نیزه ای که سر آن حضرت بر آن نصب بود، بر زمین استوار کردند، راهب به بام آمده، آن گروه را ندید، نظر او بر سر مبارک حضرت امام حسین (ع) افتاد دید که نور عظیم از آن سر مبارک به جانب آسمان بالا می رود و هیبتی از آن سر بر دل راهب افتاد .
پس راهب لشکر را ندا داد که شما کیستید و از کجا می آیید ؟ و این سر کیست ؟
گفتند : از عراق می آییم و به حرب جماعتی از دشمنان والی شام رفته بودیم و این سر بزرگ ایشانست که به جهت یزید می بریم .
راهب گفت : اسم بزرگ ایشان چه بود ؟
گفتند : حسین (ع) .
گفت : این آن حسین است که پدرش پسر عم پیغمبر شماست و مادرش دختر پیغمبر شماست ؟
گفتند : آری .
گفت : لعنت خدا بر شمات باد، اگر عیسی را فرزندی می بود ما او را بر دیده های خود می نشاندیم، شما با پسر پیغمبر خود چنین می کنید، پس راهب گفت ای قوم التماس دارم که شما به سرکرد? خود بگویید که ده هزار درهم از پدرم به من میراث رسیده است، آن ر ا از من بگیرد و سر این سرور را به من بدهد که امشب نزد من باشد چون وقت رحیل شود، من به او پس دهم، چون به شمر ملعون گفتند، گفت زر را بگیرید و سر را بدهید که نزد او باشد تا هنگام رحیل، پس راهب دوهمیان زر که ده هزار درهم بود از دیر به زیر انداخت و شمر لعین آن زر را صرافی کرده، سرش را مهر کرد، به یکی از معتمدان خود سپرد و سر آن سرور را به آن نیک اختر داد .
راهب آن سر را به دیر خود برد و صومع? او از نور آن سر منور و نورانی گردید و صدای هاتفی را شنید که ای پیر خوشا به حال تو و خوشا به حال کسی که حرمت آن بزرگوار بدارد .
پس راهب آن سر مطهر را به گلاب شست و با مشک و کافور معطر نمود و بر سجاد? خود گذاشت و خود به خان? دیگر که در جنب آن خانه بود رفت، بعد از زمانی دید که آن خانه ای که آن سر مطهر در آن خانه بود روشن شد و نوری در آن ظاهر گردید که دیده تاب دیدن آن ندارد و آن پیر از روزن? خانه می نگریست دید بعد از غلب? نور سقف آن خانه شکافته و عماری نازل گردید و خوانین زیبا روی از آن عماری بیرون آمده و حوریان بسیار از اطراف و جوانب فریاد می زند که طرقوا طرقوا راه دهید که مادر هم? آدمیان حوا می گذرد و به همین طریق ساره حرم محترم حضرت خلیل و هاجر مادر اسماعیل و آسیه زن فرعون و مریم مادر عیسی فرود آمدند همه محزون و غمناک هر یک از آن خواتین معظمه آن سر را زیارت می کردند و احترام آن بجا می آوردند، ناگاه خروش و فغان دیگر بر آمد و عماری در رسید و خدیجه کبری و بعضی از ازواج مصطفی (ص) فرود آمدند و آن سر منور را طواف نمودند و زیارت می کردند، ناگاه ناله و خروش عظیم به گوش او رسید، غلغله و ولوله در زمین و زمان افتاد و عماری نورانی پدید آمد و یکی بانک بر راهب زد که دیده بپوش که دختر رسول خدا (ص) و بانوی سراپرد? عزا خاتون قیامت می آید .
ادامه دارد ... منیژه شهرابی