دویم از مقبل نقل کرده اند وقتی ارادهْ سفر کربلا نمودم تا رسیدم به شهر گلپایگان، شب در خواب دیدم که از قبله داخل صحن مقدس سید الشهداء (ع) شدم، دیدم جمعیت بسیار است، در رواق حضرت منبری گذاشته اند از نور و رسول خدا (ص) در بالای منبر نشسته است، از یکی پرسیدم چه خبر است ؟ گفت رسول خدا (ص) به زیارت فرزندش حسین آمده است، بعد دیدم رسول خدا (ص) فرمود محتشم را بیاورید .
دیدم ملکی رفت محتشم را آورد و رسول خدا (ص) فرمود : محتشم آمدی .
عرض کرد : بلی فدای تو شوم .
فرمود : بیا بالا مرثیه ای در مصیبت فرزندم حسین گفته ای، بخوان،
دیدم محتشم رفت در پلهْ اول ایستاد، فرمودند بالا بیا، رفت در پله دوم تا رفت در پلهْ نهم قرار گرفت، بعد از آن شروع کرد به خواندن :
محتشم
باز این چه شورش است که در خلق عالمست
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است در زمین
بی نفخه و صور خواسته تا عرش اعظم است
تا اینکه قسمتی از مرثیه خواند، پس رو را به رسول خدا (ص) کرد و اشاره به قبر امام حسین (ع) گفت یا رسول الله :
این کشتهْ فتاده به هامون حسین تست
این سید دست و پازده در خون حسین تست
این ماهی لجّه به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگه از این جهان زده بیرون حسین تست
دیدم ملکی آمد و گفت : محتشم دیگر نخوان، رسول خدا (ص) بیهوش شد، بعد از آن رسول خدا (ص) ردای مبارک خود را برداشت و به دوش محتشم انداخت .
من در فکر افتادم، معلوم است که مراثی من قبول طبع نیافتاده و قبول نشده است .
در آن اثنا دیدم که حوریه ای آمد و گفت : خاتون قیامت فاطمهْ زهرا (س) می فرماید که مقبل هم از مراثی خود بخواند، من رفتم برابر منبر ایستادم، رسول خدا (ص) فرمود بالا بیا، رفتم در پلهْ اول ایستادم، فرمود بیا بالا تا رفتم یک پله از محتشم پایین تر ایستادم . فرمودند : بخوان، خواندم، مضمونش اینکه سید الشهداء (ع) این قدر جنگ کرد که از کثرت جراحات و از زیادی رفت خون، مانده شد و ذوالجناح نیز از رفتار بماند تا آنکه خواند :
مقبل
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
دیدم حوریه آمد، گفت که : مقبل دیگر نخوان، جناب فاطمهْ زهرا (س) غش کرد .
من پایین آمدم دیدم که جناب امام حسین (ع) از ضریح مقدس بیرون آمد با بدن مجروح و به من فرمود که مقبل خلعت تو با منست در قیامت ترا شفاعت می کنم .
به نقل از کتاب مفتاح الجنه ... منیژه شهرابی