مردان خدا پرده ی پندار دریدند
غزلی از : فروغی بسطامی
مردان خدا پرده? پندار دریدند
یعنی همه جا غیرخدا، هیچ* ندیدند
یک طایفه را بهر مکافات سِرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گُزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گُشادند
یک زُمره به حسرت سرانگشت گَزیدند
جمعی به در پیر خرابات، خرابند
قومی به بر شیخ مناجات، مُریدند
یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
فریاد، که در رهگذر آدم خاکی
بسی دانه فشاندند و بسی دام تَنیدند
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند
زنهار، مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند، متاعی که خریدند
کوتاه نظر، غافل ازآن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه? هرکس نَبُریدند
مرغان نظربازِ سبک سیر، فروغی
از دامگه خاک برافلاک پَریدند
* در بعضی از نسخه ها، به جای واژه «هیچ»، واژه «یار» آمده است : یعنی همه جا غیرخدا، یار ندیدند
تهیه و تنظیم : منیژه شهرابی