مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 184
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642357
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


در 15 ماه صفر، سال 11 هجری، بیماری حضرت محمّد مصطفی رسول الله (ص)، شروع می شود، که در نهایت موجب درگذشت ایشان می شود (1) .

بعد از واقعه «غدیرخُم» (18 ذی الحجّه سال 10 هجرت)، حضرت محمّد رسول الله (ص) به شهر «مدینه النبی (ص)» برمی گردد، و درصدد برنامه ریزی های پایانی خود   برمی آید ، گویا خود می دانست که این حجّ که به آن مُشَرف شده بود، حجّ آخری بود که به «حجه الوداع» مشهور شد .

حال که حضرت محمّد رسول الله (ص)، خیالش از داخل راحت شده بود و حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)، به عنوان، «امام»، «رهبر»، «ولی»، و «خلیفه» از طرف خداوند به مسلمین معرفی کرده بود، برنامه ریزی دیگری را طرح نمود و آن هم تهدید «دشمن ناحی? شمالی عربستان»، یعنی «امپراطوری روم شرقی» بود و به همین منظور، در اوایل ماه صفر، سپاهی را به فرماندهی «اسامه بن زید بن حارثه»، (جوانی حدودا!18 الی 25 ساله)، عازم منطقه مذکور کرد و عموم «انصار» و «مهاجر»، از جمله «ابوبکر»، «عمر»، «ابوعبیده جراح»، «طلحه»، «زبیر»، «سعد بن وقاص» و عدّ? دیگری را ملزم کرد که در این سپاه قرار بگیرند و عازم بشوند و در این جهاد شرکت بکنند .

روایت تاریخی می گوید، جوان بودن «اسامه» برای پیرمردان و ریش سفیدان «مدینه النبی (ص)»، خوش نیامد و از این رو، از رفتن اِبا کردند، امّا اصل ماجرا، چیز دیگری بود، عد? ای که «جوان بودن» «اسامه» را بهانه می کردند، حُب جاه و مقام و سرپیچی از دستور رهبری را در سر داشتند .

دیگرانی نیز بودند، که می دانستند این روزها، روزهای پایانی عمر با برکت حضرت محمّد رسول الله (ص) است و دل نگران این بودند که از «مرکز» دور بمانند و از «خلافت نا حقشان» جا بمانند، به همین منظور از دستورات حضرت محمّد رسول الله (ص) بطور علنی و آشکارا سرپیچی نمودند و صراحتاً به حضرتش پاسخ می دادند که قصد رفتن به این «سفرِ جهادی» را ندارند .

«اسامه» در منطقه «جرف» که در یک فرسنگی «مدینه النبی (ص)» بود، به همراه لشکر خود، منتظر «جاماندگان» بود و حدوداً 15 روز است که «صحابه نابکار» که همان حکم «یهودای اسخریوطی» را در صحابه حضرت عیسی مسیح (ع) را بازی می کردند، از شهر «مدینه النبی (ص)» بیرون نرفتند .

در این حال، بیماری بر حضرت محمّد رسول الله (ص) عارض شد و حضرتش در بستر افتاد، با این حال، وقتی مطلّع شد که مردم، بخصوص اشخاص نامبرده، از رفتن سرباز می زنند و نمی خواهند به این «سفرِ جهادی» تن در دهند، با همان حال تب و سردرد شدید، دستمالی به سر بسته و از خانه به «مسجد النبی (ص)» آمده و به منبر رفته و فرمودند :

«ای مردم ! فرماندهی اسامه را بپذیرید که به جان خودم اگر (اکنون) درباره فرماندهی او، مناقشه می کنید، پیش از این نیز، درباره فرماندهی پدرش (2) حرف ها زدید، ولی او شایسته و لایق فرماندهی است، چنانچه پدرش نیز لایق این مقام بود .»

حضرت محمّد رسول الله (ص)، پس از ایراد این سخنرانی کوتاه، از منبر پایین آمده و با همان حال زار و نزار به خانه برگشت و به مردمی که به عیادتش می آمدند، وصیت می کرد که به سپاه اسامه بپیوندند و می فرمود : لعن الله من تخلف عن جیش اسامه»، «پس هر کس که از لشکر اسامه تخلف کند، لعنت خدا بر او باد !» (3)

 

پی نویس

1- بحارالانوار، ج 31، ص 633 و ج 37، ص 116

2- منظور حضرت محمّد رسول الله (ص)، از پدر «اسامه»، «زید بن حارثه» بود، که در جنگ «مؤته» به شهادت رسید .

3- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 2، ص 21

* در نوشتن این متن، از کتاب «زندگانی حضرت محمّد خاتم النبیین (ص)»، نوشته «هاشم رسولی محلاتی»، استفاده شده است ... با دخل و تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی

 






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ