غزلی لبالب از احساس و شور،
از : ملا محسن فیض کاشانی
دل و دین و عقل و هوشم، همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی، به منِ خراب دادی
چه دل و چه دین و ایمان، همه گشت رخنه رخنه
مژه های شوخ خود را، چو به غمزه آب دادی
دل عالمی ز جا شد، چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم برآمد، چو به زلف تاب دادی
درِ خرمی گشودی، چو جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی، چو شراب ناب دادی
زِ دو چشمِ نیم مستت، می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جَبینَ ت، شکر و گلاب دادی
همه کس نصیب خود را، بَرَد از ذکات حُسنت
به من فقیر و مسکین، غم بی حساب دادی
همه سرخوش از وصالت، من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی !
زِ لبِ شکر فروشت، دلِ «فیض» خواست کامی
نه اجابتی نمودی، نه مرا جواب دادی