اصطلاحاً می گویم، «به انداز? موهای سرم» در اغلب محلّه های تهران زندگی کردم، از شمال بگیر تا غرب و شرق، شمال شرقی، جنوب شرقی، جنوب، مرکز شهر، به استثنای جنوب غربی؛ این هم به برکت «اجاره نشینی، خوش نشینی بودنم است .
بگذریم، الان بیش از یک سال است که به این محلّه عجیب و غریب آمدم . ان شاءالله مشخصات این محلّه را در کتاب «عجایب و الغرایب»، جلد جدید، درج می کنم . از نانوایی های محلّه مون که قبلاً برایتان گفتم . بقّالی هاش که دیگه حرف نداره، بگویم به تعداد کوچه های محلّه مون، بقّالی داریم، شاید یک مقدار اغراق باشد، امّا به اندازه «یکی در میان» کوچه ها، بقّالی داریم، هم? آنها هم بدون استثناء صبح ها از ساعت 9 صبح، مغازه را باز می کنند و بقیه ماجرا ...
میوه فروش محلّه مون، که اتفاقاً «تک» افتاده، یک محلّه به این بزرگی هست و این میوه فروشی، بیایید ببینید چه می کند، از گران فروشی و اختفای میوه ها و حتّی تره بار مرغوب در پستو ! من نمی دانم «شهرداری» در این محلّه چکاره است ؟ چرا یک «میدان تره بار» ایجاد نمی کند ؟ ...
اگر درست حساب کرده باشم، به فاصله هر نیم ساعت، یک بار، گوش خراش و جانخراش بلندگو در محلّه می پیچد، از میوه و سبزی فروشی گرفته تا خرید اثاثه منزل و آهن آلات و ...
حالا بگذریم، می رسیم به همسایه های محترم، دیوار به دیوار آپارتمان من، یک خانواده ساکن هستند، که خدارو شکر، خانم خانه زنِ بسیار بی آزاری است، 2 بچه دارند، پسر 11 ساله و دختر نوزاد، حالا اگر بگوییم خوب نوزاد است، صدای گریه های وقت و بی وقتش، آدم را دیوانه می کند . امّا خودِ همسایه، یک مرد با «لنگ دراز» (قصد توهین ندارم، فقط خواستم خوب توصیف بکنم)، درست شبیه «بشار اسد»، این مرد دیوانه، محل کارش، بنگاه املاک سرکوچه است، دائم به خانه اش می آید و می رود، امّا چطور ؟ با سر و صداهای زیاد، در و دیوار را به هم می کوبد . وقتی خانواده اش نیست، این رفت و آمد ها بیشتر می شود، فکر کنید، 10 دقیقه به دقیقه یا 15 دقیقه به 15 دقیقه می آید و می رود و مثل دیوانه ها، درِ فلزی حفاظ کشویی آپارتمانش را با چه سر و صدایی باز و بسته می کند ! حالا هر موقع ساعت باشد، حتی 3 نیمه شب (یا 3 صبح) ، من دقیقاً نمی دونم علم روان شناسی روی این پدیده چه نامی می گذارد !
مدیر ساختمانمان هم که مثل شخصیتِ تو کارتون «رابین هود» که دائم به همه می گفت : «مالیات بده ... مالیات بده ...»
همیشه و همه وقت که اهالی ساختمان را می بیند، می گوید : «شارژ بده ... پول گاز بده ... پول آب بده ... پول برق راهرو را بده ... پول تعمیرات را بده ... پول اداره فاضلاب را بده ...»
اصلاً هم سیرومونی ندارد .
یکی از همسایه های دیگر، که اول خرداد، آپارتمان شماره 3، طبقه ما را خریداری کرده، از همان تاریخ تا یک ماه گذشته، به بازسازی آپارتمان پرداخت، حال شما می دانید، بازسازی آپارتمان، چه سر و صداهایی داره، خدا می داند دیوانه شدم، اگر کسی هم اعتراض می کرد، دستِ پیش را می گرفت، در راه پله ها، داد و بیداد هایی راه می انداخت که نگو، «یعنی خانه خودمِ اختیارش را دارم.» و الان هم که یک ماه است که به اینجا نقل مکان کرده، روز و شب صدای میخ کوبیدن به دیوار و احیاناً صدای درل برقی ...
مسجد محلّه با ما، شاید 2 کوچه فاصله داشته باشد، امّا هیچوقت (چه صبح، چه ظهر، چه شب) از گلدسته های این مسجد، صدای اذان نیامد، باور کنید ... من عاشق صدای اذان هستم و به این مسئله خیلی توجه دارم .
چشمتان روز بد نبنید، در ایام عاشورای حسینی بیمار و در بستر بیماری افتاده بودم . صدای دسته های عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) را که می شنیدم، از شوق با همان حال نزار، از پنجره به بیرون نگاه می کردم، اما چه می دیدم، تعداد کمی آدم با دهل یا طبل های بزرگ و کوچک به اندازه تعداد خودِ آدما، صدای نوحه خوانی به شدّت کم و صدای طبل ها به شدّت زیاد با فرکانس بسیار بالا، به طوری که صدای دزدگیر اتومبیل ها که تعدادشان هم زیاد است، سر به فلک می زد .
حالا این را داشته باشید، آن بیماری ها هنوز خوب نشده، یک بیماری دیگر هم به آن اضافه شده، حدود 2 هفته است که هر دو گوشم به شدّت درد می کرد، به طوری که اَمانم را بُریده بود، به پزشک مربوطه مراجعه کردم، بعد از معاینه و نوار گوش، پزشک محترم تشخیص داده که «عصب های هر دو گوشت، بر اثر سر و صدای زیاد، آسیب دیده ...!»
باز هم صد رحمت به این محلّه که لااقل، ایام عاشورا، دسته های عزاداری دارد، محلّه قبلی که حدود 5 سال زندگی می کردم، نه در ایام عاشورا، از دسته های عزاداری خبری بود و نه در روز نیمه شبعان، در محلّه کسی جشن می گرفت و فقط یک هفته مانده به «چهارشنبه سوری» و «شب چهارشنبه سوری» باید می آمدید و می دیدید مردم از زن و مرد و پیر و جوان و دختر و پسر، تا نیمه های صبح، شلنگ تخته می رفتند، بمب و باروت و ... ، امّا این محلّه، هر 3 مورد را با هم دارد، الحمدلله، محلّ? ما قبل از آن که شمال شهر بود که ماشاءالله، وقتی در خیابان ها و محلّه ها قدم می زدی، انگار وارد اروپا شدی، اغلب خانم ها بی حجاب کامل در محلّه، رفت و آمد، می کردند ! باز هم خدارو شکر، این محلّه، مردمش مذهبی هستند !
منیژه شهرابی