حکایتی از : تفسیر سورآبادی
نوشته : ابو عتیق بن محمّد سورآبادی
ندا آمد که : ... بیرون رو از بهشت !
از بهشت بیرون می آمد، چون به درِ بهشت رسید، از نعیم بهشت با وی طوقی مانده بود در گردن وی و شاخ مورد به دست داشت .
رضوان در وی آویخت .
آدم زار بگریست، گفت : بار خدایا ! چه بود که یادگاری از بهشت با من بگذاری تا تمام به کام دشمنان نگردم ؟
گفت : بار خدایا ! این حال که مرا پیش آمد، اِهانت است یا تأدیب و عتاب ؟
ندا آمد که «تأدیب و عتاب است .»
رضوان دست از وی بداشت، «آدم علیه السلام به دنیا آمد !
منیژه شهرابی