فیلم سینمایی : روز واقعه
نویسنده : بهرام بیضایی
کارگردان : شهرام اسدی
بازیگران : علیرضا شجاع نوری، جمشید مشایخی، لادن مستوفی، عزّت الله انتظامی، حسین پناهی،
چهره پرداز : عبدالله اسکندری
موسیقی : مجید انتظامی
صحنه آرا : مجید میرفخرایی
«روز واقعه» تنها فیلم تاریخ سینمای ایران است که سعی می کند از دیدگاه دیگری «واقعه جانسوز عاشورا» را به تصویر بکشد .
این فیلمنامه، به درستی تصویر یک رویداد مذهبی صدراسلام را با نگاهی جامع و همه گیر و با توجه به مقتضیات زمانه، بازتاب می کند .
از صحنه های به یاد ماندی فیلم : صحنه نبرد عاشورا از زاویه دید عبدالله است که : ظهر عاشوراست و دو خورشید در آسمان و جاری شدن خون از زیرِ سنگ .
جملات درخشان و به یادماندنی
در صحنه ای از فیلم، «عبدالله» در مسیر به مردی برمی خورد که بالای سرِ صورتک های سنگی نشسته و به آنها سنگ می اندازد، از او می پرسد : حسین را ندیدی ؟
مرد پاسخ می دهد : چرا چندی پیش از اینجا به قصد کربلا عبور می کرد .
عبدالله می پرسد : چیزی نگفت ؟
مرد پاسخ می دهد : گفت، چگونه بر بُتان مُرده سنگ می اندازی، درحالی که بُتان زنده، روی زمین هستند !
داستان فیلمنامه
«عبدالله»، جوانی مسیحی که به تازگی اسلام اختیار کرده است و دچار عشق »راحله» است . «راحله» دختری مسلمان که «عبدالله» بارها به خواستگاری اش آمده و اکنون پدرِ «راحله» با این ازدواج موافقت کرده است .
«زید»، پدر «راحله»، بزرگ خاندانش است و از سوی دیگر مسلمانان، به دلیل موافقت با این ازدواج، مورد شماتت قرار می گیرد .
پسر بزرگ «زید» و برادر «راحله» نیز با این ازدواج مخالف است و تازه مسلمان بودن «عبدالله» را مای? سرافکندگی خانواده می داند .
در جشن عروسی و در میانه رفتنِ داماد به خانه عروس، پیکی شتابان از صحرا وارد شهر می شود و از حضرت اباعبدالله الحسین (ع) خبر می گیرد .
پیک سه روز در راه بوده است و می گوید : مسلم بن عقیل را کوفیان گردن زده اند .
خبرِ شهادت مسلم در آن مجلس عروسی، دهان به دهان می پیچد .
در ادامه، در جشن عروسی، پس از ردّ و بدل کردن هدایا، مهمانان در مراسم گِرد می آیند، در این حال، «عبدالله»، ندای غیبی را می شنود که می گوید : آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟
پس از تفحص «عبدالله»، معلوم می شود، که دیگران، این ندای غیبی را نشنیده اند و تنها به گوش «عبدالله» رسیده است .
«عبدالله»، آشفته می شود و مجلس را به شتاب ترک می کند و سوار بر مرکب اهدایی عروسش شده، راه بیابان در پیش می گیرد .
«عبدالله» تا شب هنگام می تازد . شب در اتراق گاهِ چند شترچران بیتوته می کند . شترچرانان، به «عبدالله» می گویند که کاروان امام حسین (ع)، چند روزِ قبل از این محل گذشته است .
«عبدالله» می گوید : مسافر کوفه است .
[اکنون شبِ دهم محرّم الحرام است .]
«عبدالله» راه کوفه را از آنان می پُرسد و رهسپار می شود .
سحرگاه برادران «راحله» او را می یابند و قصد جانش را می کنند . آنها تصمیم دارند «عبدالله» را به شهر بازگردانند و به واسطه رفتارش، مجازاتش کنند .
«عبدالله» از بازگشتن سَرباز می زند . آن سه دست به شمشیر می برند، امّا تهدید «عبدالله»، آنها را پشیمان می کند .
«عبدالله»، نیّتش را بیان می کند و می گوید : نمی خواهد تمام عمر را در شکّ سپری کند و اکنون به دنبال حقیقت است .
«راحله» پادرمیانی می کند و «عبدالله» با مشک آب، رهسپارِ ادامه سفر می شود . در میانه راه به خرابه بتخانه ای می گذرد و از مردی که در آنجا به بتها، سنگ می زند، راه کوفه را می پُرسد .
در ادامه راه، برکاروانی می گذرد که راهزنان، اموال کاروانیان را به سرقت می بَرَند . «عبدالله» در انتخاب اینکه به راه خود برود یا به کاروانیان کمک بکند، مردّد می ماند و در نهایت به کمک کاروانیان می رود .
«عبدالله» در نبردی تک نفره، حَرامیان را از بین می برد و به راه خود ادامه می دهد .
با آغاز شدن «طوفان شن»، مدّتی در میانه صحرا متوقف می شود، سپس بر سرِ راه دو قبیله ای قرار می گیرد که برای جنگ با حضرت سیدالشهداء امام حسین (ع) به سوی «کربلا» می روند . آن دو قبیله از راه عقب مانده اند و مدّتی در صحرا گُم شده اند .
با اعلام قصد «عبدالله» مبنی بر کمک به حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، بین دو قبیله که هر دو مسلمان نیز هستند، اختلاف می افتد . قبیله ای از عَزم خود در جنگ با حضرت اباعبدالله الحسین (ع) منصرف می شود و قبیل? دیگر بر عقیده خود پابرجا می ماند . آن دو قبیله با یکدیگر جنگ می کنند و «عبدالله» که به اسارت آنها در آمده بود، نجات می یابد .
در میان بیابان، «عبدالله» با گروهی مواجه می شود که از یاری حضرت امام حسین (ع) سرباز زده اند و با اندوه و فلاکت بازمی گردند . آنها خبرهایی از امام می دهند که دشمنان، حضرت امام را محاصره کرده اند و امام از بیعت با دشمنان سرباز زده است .
«عبدالله» درمی یابد که چندان راهی تا رسیدن به مقصد که همان حضرت امام حسین (ع) است، باقی نمانده است . اسبِ «عبدالله» از پای درمی آید و او پیاده راهی می شود . به واحه ای می گذرد . بزرگِ کاروان به او می گوید که حضرت امام حسین (ع)، هفت روز قبل از این واحه گذشته است، و در آن وقت، حضرت امام حسین (ع)، خبر آمدن «عبدالله» را به بزرگ قبیله داده است و حتی اسبی را برای ادامه سفرِ او تدارک دیده است .
این واحه، اتراق گاه حضرت امام حسین (ع) و کاروانش بوده است . اهالی واحه به سوگ نشسته اند . بزرگ واحه می گوید براساس اعتقادی قدیمی در ظهر این روز، دو خورشید بر فراز آسمان روبروی هم قرار می گیرند .
«عبدالله» با اسبی که حضرت امام حسین (ع) برایش تدارک دیده، راه را ادامه می دهد .
«عبدالله»، صدای جنگ را از دور می شنود، به کربلا می رسد، امّا اکنون زمانی است که دشمنان بر حضرت امام حسین (ع) ظفر یافته اند و مشغول جمع کردن غنایم و انتقال اسیران هستند .
«عبدالله» سرهای بریده شهداء، خورشید به خون نشسته، آتش زدن خیمه ها، دو خورشید در آسمان، جوشیدن خون از زیر سنگ های بیابان را می بینید و در نهایت «آهنگری» را که همانند او در خواب ندایی غیبی شنیده بود، را می یابد که غرق در خون و به شهادت رسیده است .
«عبدالله» به شهر و به نزد «راحله» بازمی گردد و خبرِ آنچه را دیده بود، بازگو می کند .
«عبدالله»، به بالاترین جایی رسید که تاکنون بشری رسیده است : «همه حجّت مسلمانی من حسین بن علی است ... حقیقت را در زنجیر و پاره پاره و بر سرِ نیزه دیدم .»
منیژه شهرابی