مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 230
کل بازدید : 642415
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


 

یک خانمی را یک بار، آن هم در مجلس ختم یکی از اقوام سببی دیدم، البته این خانم مقیم هلند بود، و گاهی می آمد و می رفت . فقط همین . بعدها شنیدم که سرطان گرفت .

یک غروب اسفند ماه سال 82 که با خواهرزاده ام «رضا» در جادّه به خانه اشان می رفتیم، ناگاه به یاد آن خانم افتادم و جرقه این داستان به ذهنم خورد و شب شروع به نوشتن داستان «جانم به فدایت» کردم . البته حوادثی که در جادّه رُخ داده واقعی است و وصف خاله ملیحه، همان خانمی است که در مجلس ختم دیده بودم اسمش هم ملیحه بود . منیژه شهرابی

 

سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...

هوا تاریک و سرد است و برف می بارد، پسر به کندی رانندگی می کند و برف پاک کن دائم در حرکت است . از برف زیادی که باریده، جاده لیز است و در واقع همة ماشین ها توی جاده به کندی می روند . پسر نگاهی به ساعت ماشین می اندازد، ساعت 5 بعدازظهر را نشان می دهد .

پسر جوانی حدود 26 - 25 ساله، سبزه، چشم و ابرو مشکی، ریش تراشیده، تقریباً چهارشانه، از کت و شلوار سرمه ای خوش دوختی که پوشیده، معلوم است که به سر و وضع خود اهمیت زیادی می دهد .

پسر برمی گردد به زنی که کنار دستش نشسته، نگاهی می اندازد و لبخندی می زند .

پسر: سردتون نیست ؟

زن با لبخند : نه ... خوبه .

زن حدود 42 -40 ساله ولی بسیار زیبا و جذاب، با پوست صاف و شفاف، چشم های درشت و قهوه ای و ابروانی به رنگ قهوه ای روشن که هم رنگ موهایش است که از زیر روسری ابریشمس اش پیدا شده و معلوم است رنگ شده، همانطور که در صندلی کنار راننده نشسته، قد بلند بودن و چهارشانگی اش مشخص است . از پالتو گران قیمت و زیبایی که پوشیده و شالی از خز که به دور گردنش است و روسری و انگشترهای بزرگ و نگین دار قیمتی که در انگشتانش است، نشانگر این است که از وضع مالی بسیار خوبی برخوردار است . چهره های خندانشان نشان می دهد که خیلی خوشحال هستند .

زن همانطور که با موبایل صحبت می کند، به پسر نیز لبخندی می زند .

زن : ... الو ... صدات نمیاد ... الان تو جاده ام، بعداً زنگ بزن، نه ... نه امشب جایی دیگه مهمونم ... (برمی گردد به پسر نگاهی می اندازد و چشمکی به او می زند) الان دارم با یه پسر خوشگل و تودل برو می رم خونه شون ... نمیگم تو خماری بمونی (به صدای بلند می خندد) ... فعلاً ...

ارتباط تلفنی قطع می شود . هر دو می خندند .

مدّت کوتاهی می گذرد .

پسر : چرا ساکتین ؟ ... حرفی بزنید

زن : اینقدر خوشحالم .... چی بگم، گفتنی ها رو وقتی خونه رسیدیم می گم .

زن دهان درّه ای می کند .

پسر : خوابتون میاد ؟ دیشب خوب نخوابیدی ؟

زن : نَه زیاد ... سگ همسایه نمی ذاشت بخوابیم، تا صبح پارس می کرد .

پسر : مگه دزد اُومده بود ؟

زن : نه بابا ... این سگه جّو می گیردش، همش دلش می خواد اظهار وجود بکنه .

پسر با لبخند : شایدم می خواد نونی که می خوره حلال باشه .

هر دو بلند بلند می خندند .

دوباره مدّت کوتاهی می گذرد .

زن : اقلاً یه نوار بذار خوابمون نبره .

پسر : چی بذارم ؟

زن : چی داری ؟

پسر : شجریان، شهرام ناظری ....

زن : نه بابا، من از این آهنگا اصلاً خوشم نمیاد، نوار ابی، لیلا ... از این چیزا نداری ؟

پسر : نه منم از این نوارا گوش نمیدم .

زن : تو هم چه عالمی داری ؟! ... مثلاً جوونی، حالتو بکن .

پسر لبخندی می زند : ما حالمون این جوریه .

دوباره هر دو می خندند .

زن : راستی کلاس سه تارت به کجا رسید ؟

پسر : خوبه ... پیشرفتم بد نیست .

زن : رفتیم خونه باید برام سه تار بزنی .

پسر : حتماً ...

زن : بابا کرم می تونی بزنی تا یه قری واست بیام . (هر دو می خندند) ... حواسم نبود که یه نوار با خودم بیارم، آخه تو نمی دونی وقتی می خوای یه خانم خوشگل و تودل برورو سوار بکنی، باید از این آهنگای شاد براش بذاری ؟

پسر می خندد : شرمنده ... شادمهر عقیلی گوش میدید ؟

زن : بذار کاچی بعضِ هیچی .

پسر : از تو داشبورد نوارو می دید ؟

زن موبایلش را که در دست راستش است به دست چپ می دهد و در داشبورد را باز می کند، چند تا نوار را برمی دارد و نگاه می کند و نوار شادمهر را پیدا می کند و به پسر می دهد .

پسر : چرا موبایلو دستتون گرفتید ؟

زن : آخه اگه تو کیف بذارم، ممکنه تلفن مهمی بشه، متوجه نشم .

پسر موبایل را از دست زن می گیرد و جلوی ماشین، جای مخصوص موبایل می گذارد .

پسر با خنده : کلاس مارو پایین نیارید، مثلاً این جا، جای موبایله

هر دو می خندند .

زن با شیطنت : چه می دونم، من که تا حالا پراید سوار نشدم .

پسر با خنده : می دونم خانم از بنز پایین تر سوار نمی شین، ولی تروخدا پراید مارَم تحویل بگیرین .

زن : حالا اینم چون تویی سوار شدم .... (با طنازی لبخندی می زند) پرستیژم پایین میاد .

پسر : کارتون حرف نداره، ولی مواظب باشین این مردای ولدِ چموش ختم روزگارنا ...

زن با خنده : اگه اونا ختمن، من شب سالم ... اینقدر راحت خر میشن ...

پسر : از اون لحاظ میگین .

زن : از همه لحاظاش میگم .

پسر : خوشم میاد ازتون، اصلاً کم نمیارید .

زن از تو کیفش بستة سیگاری در می آورد و یک نخ سیگار بیرون می کشد و رو به پسر می کند .

زن : ببینم پرایدتون فندکم داره ؟

پسر : اختیار دارین ... فندک، اونم دیجیتالی (دستش را روی فندک ماشین می گذارد تا روشن شود) ... راستی مگه قول نداده بودید سیگارتونو ترک کنید ؟

زن با خنده : چرا ... می خواستم ترک کنم، امّا اون منو ترک نمی کنه .

هر دو می خندند . پسر فندک را به طرف زن می گیرد و زن سیگارش را روشن می کند .

مدّتی می گذرد، پسر نگاهی به جادّه می کند . از اینکه جاده برفیه و مجبور است کند رانندگی کند، حالش گرفته است .

موبایل زنگ می زند .

زن گوشی را برمی دارد و به صفحة مانیتورش نگاهی می کند، امّا جواب نمی دهد .

پسر : چرا جواب نمی دید ؟

زن : گور پدرش ... یکی از بچه هاس .

پسر : شاید کار واجبی داشته باشه .

زن پکی به سیگار می زند : نه بابا این بی پدرا وقتی التماس دعا دارن زنگ می زنن .

پسر با خنده : مگه شما مستجاب الدعوه اید ؟

زن می خندد : ای ... همچین ...

موبایل دوباره زنگ می زند، زن این بار هم اهمیتی نمی دهد .

پسر : اینم شانس شما حالا باید همین امشب برف بیاد .

زن : عیب نداره ... بلأخره می رسیم دیگه ... تو برف و سرما بیشتر خوش می گذره . رسیدیم خونه یه برف بازی درست و حسابی می کنیم . خیلی می چسبه .

پسر : درسته ... ولی دلم می خواست زودتر خونه برسیم .

(ادامه دارد ... منیژه شهرابی)






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ