داستانی زیر در سرزمین های خیلی دور اتفاق افتاده و نویسند? آن، ناشناس است . این داستان، تلخ و تأثر برانگیز است و من برآن شدم که با افزودن شاخ و برگهایی، آن را به رشته تحریر درآورم .
|
یک روز، زن و شوهری جوان، در ساحل دریا، با هم توپ بازی می کردند و لحظات خوشی را می گذراندند .
بعد از مدتی، ناگاه زن، زن ضربه ای محکم به توپ می زند و توپ به شیشه های پنجر? خانه ای ویلایی که در آن نزدیکی بوده، اصابت می کند و ... تق ! شیشه می شکند .
مرد عصبانی، نگاهی به زن می کند و می گوید : ببین چکار کردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم، هم خسارتشان را جبران کنیم .
زن با ترس و لرز، حرفی نمی زد و فقط نگاه می کرد .
مرد، دوباره با همان لحن ادامه داد : یادت باشه، تو شیشه را شکستی، واسه همین، هم باید خودت عذرخواهی کنی و هم خودت خسارتش را بپردازی !
زن، علیرغم میل باطنی، به همراه شوهرش، به طرف خان? ویلایی می روند .
ابتدا، به نظر نمی آمد که کسی توی خانه باشد، یک کمی بیرون خانه را ورانداز می کنند و بعد مرد در می زند !
یک صدایی می گوید : بیایین تو !
زن و شوهر داخل خانه می روند و مردِ درشت هیکل و سیه چرده ای را می بینند که نیمه برهنه، که روبرویشان، به حالت ادب، دست به سینه ایستاده است .
به محض وارد شدن زن و شوهر، مرد می گوید : سلام سروران من ! با من کاری داشتید ؟
زن و شوهر با تعجب به همدیگر نگاه می کنند و مرد می گوید : همسرم، ناخواسته، توپ را به این سمت انداخت و شیش? پنجر? شما را شکست و اکنون هم می خواهد عذرخواهی بکند و خسارتش را بپردازد .
مردِ سیه پرده، سری تکان می دهد و می گوید : سروران من ! عذرخواهی نیازی نیست، من غول چراغ جادو هستم، و وقتی شیشه شکست، توپ شما به شیشه ای که جادوگری بدجنس مرا در آن حبس کرده بود، اصابت کرد و آن را شکست و من آزاد شدم .
زن و شوهر به هم نگاهی کردند و شادمانی خود را در دل، حفظ کردند .
غول چراغ جادو ادامه داد : مسروران من ! اکنون، من می توانم 3 آرزو را برآورده بکنم، بنابراین هرکدامتان یک آرزو بکنید و آرزوی سوم را هم اجازه بدهید، خودم بیان بکنم .
این بار، زن و شوهر به هم نگاه می کنند و از این واقعه ای که برایشان رُخ داده، خوشحال می شوند .
غول چراغ جادو، اول رو به شوهر می کند و می گوید که آرزو بکند .
شوهر کمی فکر می کند و می گوید : من می خواهم تا پایان عمرم، ماهی 5/1 میلیون دلار، حقوق بگیرم .
غول چراغ جادو می گوید : اوه سرورِ من ! این کمترین کاریست برای محبتی که تو در حق من کردی، می توانم انجام بدهم، تو از الان تا آخر عمرت، یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین شرکت ها با حقوق حداقل ماهی «یک و نیم» میلیون دلار خواهی داشت .
مرد از شادی، در پوست خود نمی گنجد .
سپس غول چراغ جادو، رو به زن می کند و می گوید : سرورِ من ! حالا نوبت تو است که آرزو بکنی .
زن می گوید : من دلم می خواهد در تمام کشورهای دیدنی دنیا، یک خانه برای خودم داشته باشم .
غول چراغ جادو می گوید : اوه سرورِ من ! این کمترین کاری است برای محبتی که تو در حق من کردی، می توانم انجام بدهم، تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا، ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدم? آموزش دیده خواهی داشت .
این بار، زن نیز خوشحال، به سمت شوهرش می رود و می خواهد او را در آغوش می گیرد، ناگاه، غول چراغ جادو، نفس عمیقی می کشد و می گوید : سروران من ! حالا نوبت من است که آرزو بکنم .
زن و شوهر تعجب می کنند و مرد می گوید : یعنی ما باید آرزوی ترا برآورده بکنیم ؟!
غول چراغ جادو می گوید : سرورِ من ! تو نه، تو نمی توانی آرزوی مرا برآورده بکنی . همسر مهربان و زیبایت باید چنین کاری بکند .
تعجبِ زن و شوهر بیشتر می شود و در حین تاباوری، غول چراغ جادو ادامه می دهد : من می خواهم امروز بعدازظهر را با همسر تو به سر ببرم !
زن و شوهر به هم نگاهی می کنند . زن، زیرچشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول چراغ جادو می اندازد و خوشحال می شود، امّا با بی تفاوتی به شوهرش می گوید : من برایم مهم نیست، هرچی تو بگویی، می دونی که من ترو دوست دارم و درکنار تو بهم خوش می گذرد ! و برآورده نشدنِ آرزویم اصلاً مهم نیست !
شوهر هم از ترس اینکه مبادا، آن همه امکانات و درآمد «یک و نیم» میلیون دلاری مادام العمر را از دست بدهد، و همچنین نمی خواهد خود را از تک و تا بیاندازد، به زن می گوید : عزیزم ! من به همین درآمدی که دارم، قانع هستم ! امّا دلم می خواهد تو به آرزوت برسی و تعطیلات آخر هفته ها را به ویلاهایت در کشورهای توریستی بروی و خوش بگذرانی .
زن در دل لبخند می زند و با ظاهری آرام می گوید : مهم نیست عزیزم .
مرد می گوید : این چند ساعت را، با ماهیگیری سَرَم را گرم می کنم .
و بعد آرام تر می گوید : فقط نگذار زیاد بهش خوش بگذرد !
و بلافاصله به طرف درِ خروجی خان? ویلایی می رود .
زن و غول چراغ جادو به طبقه بالا می روند ...
بعد از گذشت چندین ساعت ... ،
غول چراغ جادو، دو تا آب میوه از یخچال می آورد و یکی را به زن می دهد و دیگری را خودش می خورد و در همان حال به زن می گوید : از زندگی خودت و شوهرت بگو !
زن می گوید : شوهرم مدیر تجاری یک شرکت معتبر است و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم .
غول چراغ جادو می پرسد : تحصیلاتتان چقدر است ؟
زن با افتخار می گوید : هر دوی ما، در رشته مون، مدرک مستر داریم .
غول چراغ جادو می پرسد : چند سال دارید ؟
زن جواب می دهد : هر دوی ما 30 ساله هستیم .
غول چراغ جادو با تعجب می گوید : هر دوی شما 30 ساله هستید و تحصیلات عالی دارید و در قرن بیست و یکم زندگی می کنید و باز هم باور دارید که «غول چراغ جادو» وجود دارد ! واقعاً که برای هردوی شما متأسفم !!!
منیژه شهرابی