مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 187
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642360
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


 

 

سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...

یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود .

حبّه انگور پستونک تو دهنش، یه گوشه ای نشسته و با عروسک موطلاییش بازی می کند . با اینکه دو سالشم گذشته، اما خانم بزی هر کاری کرده نتوانسته اونو از شیر بگیرد، فلفلم مالیده فایده نداشته است .

چون خانم بزی مجبور بود هر روز برای علف آوردن به صحرا برود، خیلی سختش بود بزغاله را با خودش به صحرا ببرد، آن هم زیر آفتاب داغ و سوزان، از طرفی حبة انگور وقتی گرسنش می شد، اونقدر گریه می کرد و مع مع می کرد، صداش تا چند تا محله اونورتر هم می رفت . هرچقدر هم شنگول و منگول باهاش بازی می کردند و سرش را گرم می کردند، بازم فایده ای نداشت . چند بار هم سعی کردند بهش علف بدهند تا ساکت بشود ، نخورد که نخورد .

یک روز تو صحرا یکی از بزهای ماده به خانم بزی پیشنهاد داد که برای حبة انگور شیشه بخرد . خانم بزی هم همان روز از داروخانه یه شیشه با سرشیشه و یک پستانک برایش خرید و از اون موقع به بعد خیالش راحت شد . صبح های زود شیرش را می دوشید و در ظرفی می ریخت و در یخچال می گذاشت . به شنگول و منگول هم سپرده بود که هر وقت حبة انگور گرسنه اش شد، به اندازة 20 سی سی شیر در شیشه بریزند و بدهند تا بخورد . حبة انگور هم یا شیشة شیرش را می خورد یا پستانک در دهانش بود و برای خودش یه گوشه ای با عروسک هایش بازی می کرد، بعضی وقت ها هم که همة شیرها را می خورد، بعدازظهر تا آمدن مادرشان تو شیشه اش چای می ریختند و می دادند که بخورد تا صدایش بیافتد .

شنگول و منگول عاشق فوتبال هستند، شنگول طرفدار رئال مادریده و منگول طرفدار آث میلان، اما این اختلاف سلیقه باعث نمیشود که با هم تفاهم نداشته باشند . اتفاقاً آنها در همه کار و همه چیزی با هم تفاهم دارند . مثلاً در ریخت و پاش کردن خانه، ریختن اسباب بازی هاشون روی زمین و جمع نکردن اونا . خلاصه براتون بگم که خیلی شلخته هستند، با اینکه امسال مهرماه که بیاد می خوان بِرَند پیش دبستانی، اما همة کارهاشان بی نظمه .

راستی یادم رفت بگم، شنگول و منگول سر دو تا موضوع با هم تفاهم خیلی زیادی دارند، آنهم این است که هر دوشون از منچستر یونایتد خوششون نمی آید .

ازصبح تا حالا هم از بس بازی کردند و از این طرف به آن طرف پریدند و با هم شاخ به شاخ شدند و خونه رو حسابی به هم ریختند که دیگه خودشونم خسته شدند، واسه همین کامپیوتر رو روشن کردند که فوتبال بازی کنند، اما این دفعه مثل اینکه شیطون رفت تو جلدشون، بجای game ، رفتند تو وب سایت مامان و فضولی و کنجکاوی . حواسشون نبود چند تا از داستان های مادرشون رو هم delete کردند و هر کاری هم کردند، نتوانستند درست کنند . حالا بیا و درستش بکن . مامان روداستاناش حسّاسه، اگه می فهمید چه بلایی سَرِ کامیپوتر آوردند، پدرشون رو درمی آورد .

غروب بود که خانم بزی زنگ خانه را به صدا درآورد . آن هم نه یک بار، نه دو بار، چندین بار . گویی همة حرص ش را می خواست سَرِ زنگ بیچاره خالی بکنه .

شنگول و منگول با شنیدن صدای زنگ، سریع کامپیوتر رو خاموش کردند و به طرف اف اف رفتند و سعی کردند به روی خودشون نیاورند . حبه انگور هم با عروسکش به دنبالشون بود . بچه ها مثل هر روز گوشی را برداشتند و گفتند : کیه کیه زنگ می زنه ؟

خانم بزی با ذوق و شوق می گفت :

- منم منم مادرتو ، غذا اُوردم براتون ...

این بازی هر روزشان بود . خانم بزی وقتی صدای بچه ها را می شنید، همة خستگی های روزانه اش را پشت درجا می گذاشت و می آمد خونه و بچه ها را با خوشحالی دربغل می گرفت و نوازششون می کرد، می خواست جای خالی پدرشونو براشون پُر کنه .

اما این بار اصلاً حوصله نداشت و به جای اینکه بگوید : منم منم مادرتون، غذا اُوردم براتون، با عصبانیت گفت : «درو باز کنید .»

شنگول و منگولم که صدای مادرشان را می شناختند، سریع در را باز کردند .

وقتی خانم بزی داخل خانه شد و می خواست به آشپزخانه برود تا علف ها را تو یخچال بگذارد، ناگاه پایش رفت روی یکی از اسباب بازی های بچه ها رفت و نزدیک بود زمین بخورد و از اونجایی که خُلقش تنگ بود و خونه هم ریخته و پاشیده، یه دعوای حسابی با شنگول و منگول کرد و حبة انگور را هم اصلاً تحویل نگرفت .

بعدش هم رفت و یک گوشه ای نشست و شنگول و منگول وقتی داشتند اسباب بازی هاشان را جمع می کردند، تو دلشان خدا خدا می کردند که مادرشون امشب سراغ کامپیوتر نرود .

شب که شد خانم بزی و بزغاله ها سرمیز شام نشستند . شنگول و منگول خوابشان می آمد و می خواستند شام نخورند . برای خانم بزی در همه جا و بخصوص درخانه حاکمیت قانون مطرح بود . خب متولدین سال گاو همه شان همینطور هستند، با همه مهربونی هاشون، فقط این قانون است که حرف اول وآخر را می زند .

وقتی مجرد بود یه کتاب طالع بینی چینی خریده بود و خصوصیات متولد سال گاو را خوانده و از برّ بود . از بس هم خودش این کتاب را خوانده و هم به بزهای دیگه داده، بخونند، الان دیگه پاره و پوره شده .

بگذریم، داشتم می گفتم بچه ها مجبور بودند شام بخورند و رأس ساعت 9 بخوابند . آنها آنقدر خسته بودند که با چشم باز و بسته شام می خوردند، آخرشم سرِ میز خوابشان برد . با اینکه خانم بزی اصرار داشت که بزغاله ها قبل از خواب مسواک بزنند، اما این بار دلش نیامد طفلی هارو بیدار کند . بلند شد و آنها را تو تختشون گذاشت و دوباره برگشت سر میز .

حبة انگور معصومانه به خانم بزی نگاه می کرد، اما جرأت نداشت که بگوید شیر می خواد . خانم بزی از اینکه می دید طفل معصوم ها رو دعوا کرده و ترسانده، وجدانش ناراحت بود، حبه انگور رو تو بغلش گرفت و نوازشش کرد .

البته اون موقع که پای خانم بزی روی اسباب بازی بچه ها رفت، زیاد درد نگرفت، دردش از جای دیگه بود . یکی از مسئله ای که اخیراً برایش پیش آمده و یکی هم تنش و درگیری ای که امروز تو صحرا برایش پیش آمده .

با اینکه هر وقت دلش می گیره، به طرف کامپیوتر می ره و با آقا گوسفنده که در استرالیا زندگی می کنه و خانم گاوه که از اینجا رفته هلند و پناهنده شده، درد دل می کنه، اما امشب حوصل? هیچ کس رو نداره .

خانم بزی، دلش نمیاد به حبه انگور بی توجهی بکنه، بغلش می کنه و شیرش میده و نوازشش می کنه، آخه حبة انگور ته تغاریش بود . اون موقع ها که شوهر خدا بیامرزش زنده بود، یه روز اون می رفت صحرا و علف می آورد، یه روز شوهرش . شوهرش مَرد مهربون و خانواده دوستی بود، عاشق خانم بزی بود . هر وقت که خانم بزی حامله می شد، خیلی مواظبش بود که اذیت نشه . خدا بیامرز سَرِ این آخری خیلی هواشو داشت، مخصوصاً که دو تا پسر برایش اُورده بود، اصلاً نمی گذاشت آب تو دلش تکان بخوره، خانم بزی تو خانه می نشست و استراحت می کرد و شوهرش هم هر روز می رفت صحرا و علف می اُورد . تو خونه هم کارهای خونه را می کرد . بچه هارو ترو خشک می کرد، برای خانم بزی ویارونه می گرفت . خانم بزی دست به سیاه و سفید نمی زد . دائم برای آقا طنازی می کرد و ناز می اُورد و پسر زا بودنشو به رُخ شوهرش می کشید .

با اینکه پسر داشتن برای شوهرش افتخاری بود تا جلوی بزهای دیگه سربلندش کند، اما خدا بیامرز بهش گفته بود : «دلش می خواد این یکی دختر باشه»، می گفت : «دختر نازِ باباشه» سونوگرافی هم که کرده بودند، گفته بودند دختره، اما حیف که قسمتش نشد دخترش را ببینه . اسم حبة انگوررو هم اون انتخاب کرده بود، آخه خانم بزی، ویارش فقط و فقط انگور بود و حبه حبه می خورد !

خانم بزی دلش می خواست از این خونه بره، هم خاطرات زندگی هفت سال گذشته اش آزارش می داد و هم اینکه خونه خیلی نا امن بود . هر لحظه امکان خطر حملة حیوان درنده ای به خانه اش بود . خونه اش داخل شهر نبود، در یکی از شهرک های اطراف زندگی می کرد . دوست داشت خونه شو می فروخت و یک آپارتمان تو شهر می خرید، اما قیمت آپارتمان تو شهر خیلی بالا بود و نمی تونست با فروش این خونه حتی یک آپارتمان 40 متری یه خوابه تو شهر بخره .

خانم بزی به خودش اومد، بزغاله رو بلند کرد و میز رو مرتب کرد . یک فنجان چای برای خودش ریخت و تو شیشة حبة انگور هم چای با آب سرد ریخت و دو تا حبه قند هم توش انداخت و داد بهش که صدایش بیافتد . درهمین حال از موبایلش صدای یک تک زنگ آمد، گوشی را برداشت و نگاه کرد و دید sms آمده، اول می خواست اهمیتی نده، فکر می کرد شاید  پیام تبریک فرستادند، اما یادش اومد که امشب، شب مناسبتی نیست، پیام و نگاه کرد و خوند :

SALAM AZIZAM. MAN EMSHAB MONTAZERET HASTAM. A-G

 خانم بزی با خواندن پیام رنگ و رویش پرید و سریع پیام را Erase کرد و سعی کرد که حواسِ خودش را پرت کند . روی مبل نشست و فنجون چای را برداشت که بنوشه،. حبة انگور هم با شتاب نشست تو بغلش و فنجون در دست خانم بزی تکون خورد و کمی چای نیمه داغ روی خانم بزی ریخت و خانم بزی هم عصبانی، با دست به پشت حبة انگور زد و صدای عرعرش را بلند کرد !

از یک طرف نمی خواست با صدای گریه های حبة انگور، شنگول و منگول بیدار بشوند و از طرفی دلش برای حبة انگور می سوخت . این بیچاره چه گناهی کرده، از وقتی که به دنیا اومده، سایة پدر رو سرش نبوده، واسه همین دوباره حبة انگور رو تو بغلش گرفت و نوازشش کرد . البته می خواست سرِ خودش را هم گرم بکند، تا به این موضوع که پیش آمده فکر نکند .

مدت کوتاهی که حبة انگور تو بغلش بود، داشت خوابش می برد . خانم بزی، حبة انگور را بلند کرد و او را به طرف تخت خودش برد که دو نفره بود . حبة انگور فقط تو بغل مامانش می خوابید . خانم بزی هم اعتراضی نداشت، تنها بود، دل خوشیش بچه ها بودند .

حبة انگور به مامانش گفت «برام قصه تعریف کن» خانم بزی که اصلاً حوصله نداشت، گفت : «بخواب»

اما حبة انگور نق می زد و قصه می خواست . خانم بزی مثل هر شب، اما خیلی بی حوصله شروع کرد به گفتن قصة «بز زنگوله به پا» . خانم بزی تقریباً این قصه رو هر شب برای بچه هاش تعریف می کرد . قصه را خودش نوشته بود، اصلاً این ماجرا برایش پیش آمده بود .

دوباره صدای تک زنگ Messages آمد . نگاه کرد، همان پیام بود ، دوباره پیام راErase  کرد . خانم بزی نگران بود و با خودش می گفت : «خدایا چیکار کنم ؟ چرا دست از سرم برنمی داره ؟ چی از جونم می خواد ؟ »

 (ادامه دارد ...) دوستان عزیز ! منتظر نظراتتون هستم . متشکرم منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ