مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 165
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642338
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...

بعد از اینکه حبة انگور خواب رفت، برای خودش یک فنجان قهوه درست کرد . قهوه رو که خورد، فنجان را توی نعلبکی برگرداند . هر وقت دلتنگ می شد، برای خودش فال قهوه می گرفت . درست بلد نبود، از روی کتاب فال قهوه، معنی شکل هارو پیدا می کرد .

امشب با شب های دیگه خیلی فرق داشت، شب ها وقتی بزغاله ها می خوابیدند ، خانم بزی کامپیوتر رو روشن می کرد . وبلاگ می نوشت، ایمیل می زد و تو اینترنت می رفت . خانم بزی وب سایت هم داشت به «شنگول و منگول و حبة انگور» و آدرسشم بود  : www.KhanoomBozy.blogfa.com

خیلی برایش جالب بود که اطلاعاتی راجع به بزها و گوسفندها که در کشورهای دیگر زندگی می کردند، بداند . اتفاقاً از طریق اینترنت با اون گوسفنده تو استرالیا دوست شده، بعضی وقتا با هم چت می کنند .

الان چند شب است که دیگه جرئت نمی کند کامپیوتر را روشن بکند، آخه او اولش براش ایمیل می زد، یا توی وب سایتش، پیغام می گذاشت و پیشنهاد می داد که با هم فرار کنند، می گفت خوشبختت می کنم . شب اول خانم بزی اینقدر ترسیده بود، نمی دانست او، نشونی الکترونیکی اش را از کجا آورده بود .

امشب حوصلة روزنامه خوندن و جدول حل کردن را هم نداشت .

داستان «بز زنگوله به پا» برای خودش پیش اومده بود . وقتی حبة انگور خیلی کوچیک بود، دو سه ماهش بود . اون موقع ها حبة انگور رو با خودش به صحرا می برد . از این آغوش های بچه می گذاشت روی پشتش . شنگول و منگول تو خونه تنها بودند . اونا در را برای آقا گرگه باز نکرده بودند، اما حواسشون نبود لای پنجره یک کمی باز بود و آقا گرگه هم آنها را گرفته بود و فرار کرده بود . همسایه ها متوجه جیغ و داد و سر و صدا که شده بودند و فرار آقا گرگه رو دیده بودند، اولش نمی دونستند چیکار کنند، می خواستند دنبالش بروند .

یکی از همسایه ها گفته بود : «چطوری خبر بدهند، صحرا خیلی دوره تا بروند و بگویند و خانم بزی بیاد، دیگه گرگه بچه ها رو خورده .» یک دفعه به فکر یک نفر می رسد که به یک بزنری که تو صحرا است و موبایلم دارد، زنگ بزنند و خانم بزی را خبر کنند . چون موبایل تازه آمده بود تو شهرشون، یکی دو تا بز پولدار موبایل داشتند، آنهایی که سرشان به تنشان می ارزید . بزنرِ هم وقتی موضوع را تلفنی می شنود، سریع خودش را به خانم بزی می رساند و بهش اطلاع می دهد : خواهر خونه خراب شدی، آقا گرگه بچه ها تو بُرد و خورد .

البته بزنر از خدا می خواست که بچه های خانم بزی یه طوری شون بشود، شاید اونوقت می توانست راضیش کند که باهاش ازدواج بکند، طوری که زن و بچة خودش نفهمند .

خانم بزی فریاد می زند : اِوا خاک به سَرم شد .

درحالی که حبة انگور یه گوشه ای زیرسایة درخت خوابیده بود، به طرف خانه اش می رود، فقط به همون بزنر می گوید که مواظب حبة انگور باشد .

بزنر هم که می خواست دنبال خانم بزی برای کمک برود، به یکی از بزهای ماده می گوید : همشیره مواظب این بزغاله باش .

و خودش به دنبال خانم بزی می دود . یواش یواش بزهای نر دیگه هم متوجه می شوند و به طرف خانم بزی روان می شوند . خانم بزی به در خانه می رسند . بزنر که سنی از او گذشته، هم نفس نفس زنان می رسد . خانم بزی داخل خانه می شود، می بیند که شنگول و منگول نیستند . همسایه ها براش توضیح می دهند که چی شده ؟ سریع می خواهد به طرف خانة آقا گرگه برود که بز نر می گوید : منم باهات میام .

خانم بزی با تحکم می گوید : نه، خودم باید به حساب این گرگ بی شرف رو برسم .

البته بزنر هم فقط تعارف کرده بود، چون جونشو خیلی دوست داشت، نمی خواست یه وقتی به این زودی کشته بشه، از طرفی هم می خواست جلوی خانم بزی قُمپز درکند و مردونگی اش را به رُخش بکشد، امّا خودشو ازتک و تا نمی اندازد، دوباره می گوید : اما تنهایی خطرناکه .

خانم بزی که غرور زنانه اش اجازه نمی دهد کمک هیچ مردی را بپذیرد، قبول نمی کند .

بزنر جواب می دهد : خیلی خوب، حالا که می خوای تنها بری، لااقل موبایل منو با خودت ببر که اگه کمک خواستی، بهمون اطلاع بدی و هم ما بتونیم باهات تماس بگیریم .

خانم بزی با بی اعتنایی می گوید : نمی خوام، حالا من تواون موقعیت شماره تلفن یادم نمی مونه .

بزنر : نگران نباش، شماره ها توش save شده .

خانم بزی که اصرار بزنر را می بیند، موبایل را می گیرد و بند آن را به گردنش می اندازد و شتابان یک تاکسی دربست می گیرد و به طرف خانه آقا گرگه می رود . سر راهش تاکسی را نگه می دارد و به یک آهنگری می رود وشاخ هایش را تیز می کند . به نزدیک خانة آقا گرگه که می رسد، می بیند ماکسیمای آقا گرگه دم در پارک شده، از تاکسی پیاده می شود و به راننده می گوید که منتظرش باشد . دستش را روی زنگ می گذارد و پشت سرهم زنگ می زند . آقا گرگه که آیفون تصویری داشته و خانم بزی را داشته می دیده، با خوشحالی با خودش می گوید : آخ جون غذای بعدی هم رسید .

وقتی آقا گرگه صدای زنگ را شنید، تلفن بی سیمی دستش بود، اف اف را زد .

اینجا خانه مجردیِ آقا گرگه بود؛ هر وقت می خواست «طاق و جفت» بکند، اینجا می آمد .

آقا گرگه شنگول و منگول را توی قابلمه های تلفون درشیشه ای گذاشته بود که بعد از اینکه قهوه اش را خورد، یکی از آنها را برای شام بپزد . خیال داشت بعدش به دوستاش زنگ بزند که مجردی بیایند و حال کنند .

خانم بزی که متوجه زنده بودن بچه هاش شده بود، از یک طرف خوشحال، از طرفی هم می خواست حساب آقاگرگه بدجنس را کف دستش بذاره، به گرگ حمله می کند و یک شاخ بهش می زند، گرگه هم عصبانی تر حمله می کند که با دندوناش خانم بزی را بگیرد . درهمین موقع دندونای مصنوعی اش از دهانش می افتد و می شکند و خانم بزی از فرصت استفاده کرده، یک شاخ به شکمش می زند و شکمش را از هم می درد و سریع یه لگد به قابلمه های تفلون درشیشه ای می زند و قابلمه ها می افتند و شنگول و منگول در حالی که گریه می کنند، از قابلمه ها بیرون می آیند و فریاد شادیشان بلند می شود . خانم بزی هرچه سریع تر با بزغاله ها از خونه آقا گرگه بیرون می آید و سوار تاکسی که منتظرشان بود، می شود و به طرف خانه می آید . نزدیکای خانه بزنر را به همراه بزهای نر دیگه می بیند که به سمت آنها می آیند . وقتی بهم می رسند، بزهای نر با دیدن خانم بزی و بزغاله هاش خوشحال می شوند و بچه ها را در آغوش می گیرند و رودست بلند می کنند و به طرف خانه خانم بزی می آیند . خانم بزی هم ماجرا را برایشان تعریف می کند . خانم بزی ، موبایل را از گردنش در می آورد و به بزنر می دهد . بزنر در حالی که موبایل را می گیرد، می پرسد : پس چرا زنگ نزدی بیاییم کمک ؟

خانم بزی : از لطفتون ممنون، بیخودی زنگ می زدم که چی ؟ پول موبایلتون زیاد می شد .

بزنر : مهم نیست، فوقش پرینتشو می گرفتم و باهاتون حساب می کردم !

اون شب برای پیروزی خانم بزی جشن مفصلی گرفتند و همه با خانم بزی و بزغاله هاش عکس یادگاری می گیرند و حتی یک نفر هم که دوربین هندی کم داشت از مراسم فیلمبرداری می کند . خانم بزی با قهوه و شیرینی از بزها پذیرایی کرد و بعدش براشون فال قهوه گرفت .

بعدها چند تقدیرنامه و لوح تقدیر و مدال هم به خانم بزی می دهند و از طرف انجمن شهرکشان هم بهش جایزه نقدی می دهند که خانم بزی یک موبایل ثبت نام می کند و حفاظ آهنی برای در و پنجره ها درست می کند .

چند روزی که ازاین ماجرا گذشت، خانم بزی اتفاقی را که برایش افتاده بود، به صورت یک داستان بلند به همراه قسمت کوتاهی از زندگی اش می نویسد و اسمش را می گذارد « خانم بزی شجاع »

داستان را به یک انتشاراتی می دهد که چاپ کند . مدتی هم پیگیر نتیجة آن می شود . ناشر هر دفعه بهانه ای می آورد، یک بار گفت : «دادیم شورای نویسندگان بخوانند»، یک بار گفت : «دادیم ویراستار، ویرایش بکند»؛ خلاصه هربار بهانه ای می آورد و دست آخر هم گفت : «قابل چاپ نیست» . امّا بعدها متوجه می شود، ناشری دیگر این داستان را تحریف کرده و به صورت داستان کوتاه و با نام «بز زنگوله به پا» به چاپ رسانده است . چند بار برای شکایت اقدام می کند، اما بعد از دویدن های زیاد و بیهوده، متوجه مافیای موجود دراین صنف می شود و نبودن قانون کپی رایت در این شهر، دست از پا درازتر به زندگی اش ادامه می دهد .

خانم بزی خیلی ازاین موضوع ناراحت بود، مخصوصاً که اسم داستان را گذاشته بودند «بز زنگوله به پا»، با خودش می گفت «آخه کدوم بز احمقیه که زنگوله به پایش ببندد، زنگوله را به گردن بز می اندازند . »

نگو ناشر خواسته بود برایش حرف دربیاره که یعنی خانم بزی، زنگوله رو مثل خلخال به پاش می بندد تا وقتی راه می رود، سروصدا بکند و بزهای نر را به طرف خودش جلب بکند . اما خانم بزی که پاش روپوست خربزه نبود که لیز بخورد، این حرفا به کَتَش نمی رفت، به این حرف ها اهمیتی نمی داد .

از آن موقع به بعد احساس کرد که استعداد داستان نویسی دارد و شروع به نوشتن کرد . اخیراً داستان ها را تو سایتش گذاشته بود که بزها و گوسفندها و دیگران هم مثل گوزن ها و آهوان و بوفالوها و ... بخوانند .

فیلمم زیاد می دید، اما ازفیلم های رقص با گرگ ها و سکوت بره ها اصلاً خوشش نمیاد، یعنی اذیت میشد و برعکس از فیلم های از گرگ و میش تا سحرِ تارنتینو و گاو خشمگین اسکورسیزی خوشش می آید . از بازی های آنتونی کویین خیلی خوشش می آید، امّا از بازی های رابرت دونیرو هم بدش نمی آید .

(ادامه دارد ...) دوستان عزیز ! منتظر نظراتتون هستم . متشکرم منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ