مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 188
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642361
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...

خیلی امشب خانم بزی حوصله دارد، ما هم هی از این شاخه به آن شاخه می پریم .

این بار صدای زنگ موبایل خانم بزی به صدا درمی آید . خانم بزی به طور واضح ترسیده و نمی داند چیکار بکند ؟ حالا این کیه که هی برای خانم بزی پیام می فرستد و تماس می گیرد و می گوید بیا فرار کنیم، اما خانم بزی از او می ترسد ؟  پس اجازه بدهید، اول ماجرایی را که امروز تو صحرا برای خانم بزی پیش آمده و او را ناراحت کرده، توضیح بدهم و بعد به این مسئله بپردازیم .

امروز خانم بزی هم تو صحرا با چند تا بز ماده دیگه دعواش شده بود، البته نه سر علف خوردن، بلکه متوجه شده بود، اونا دارن راجع به او حرف می زنند، حرف که نه، غیبت می کردند . وقتی داشت از بین اونا ردّ می شد، یکی از بزهای ماده که دهان چفت و بستی نداشت، با چشم و ابرو به اون یکی بز گفت : خوش بحال مردم، اسمش هست که شوهر ندارن ....

اون یکی بز ماده هم درادامه اش گفت : خدا عالمه چند تا ...

با اینکه خانم بزی از وقتی که بیوه شده، از این حرفا و متلک ها خیلی شنیده و از این چشم و ابروها خیلی دیده، اما این حرف بزها خیلی نیش دار بود و آتیشش زده بود . با ناراحتی عقب عقب رفت و سُم هایش را به زمین کوبیده و به آنها حمله کرده بود . اونا اولش جا خورده بودند، اما سریع گارد گرفته بودند و حسابی باهاش شاخ به شاخ شده بودند و ضمن شاخ زدن به هم دیگه، دری وری هم می گفتند .

دراین هنگام بزهای دیگه که آن طرف تر بودند، متوجة دعوای آنها می شوند، سریع خودشون را به آنها رسوندند و سعی داشتند سواشون بکنند . بزهای نر که متوجه خانم بزی قصة ما شده بودند، به بزهای ماده گفتند : شما یه طرف وایستید و دخالت نکنید، خودمان الان سوایشان می کنیم .

هرکدام از بزهای نر سعی داشتند به نحوی برای خانم بزی قهرمان بازی دربیارند و خودی نشان بدهند .

شوهرهای اون دوتا بزماده متلک گو، وقتی دیدند که طرف دعوای خانم بزی، زن های خودشان هستند، خیلی عصبانی، با داد و تَشَر، زن هاشان را سوا کردند . یکی شان هم یک شاخ به زنش زد؛ اما خانم بزی کوتاه نمی اومد، می گفت باید حرف شونو ثابت بکنند و گرنه اعادة حیثیت می کنم . بعد به گریه افتاد . بزهای نر سعی کردند ساکتش بکنند . یکی از بزهای نر، که ازهمه بزرگتر بود، بهش گفت : خواهر از نفهمی شون بود، شما بزرگواری کنید و ببخشیدشون . شما کوتاه بیایید .

بزهای نر دیگه هم همینطور با جملاتی در این مایه ها سعی می کردند، آرامش کنند . اما خانم بزی بغضش ترکیده بود و گریه می کرد .

یکی از بزهای نر بهش گفت : خانم بزی گریه نکن، دورِ چشمت چروک میشه . حیف تو بز به این قشنگی نیست .

یکی می گفت : ولشون کن حسودیشون میشه .

یکی می گفت : اینا از خودشون می ترسند . می ترسند شوهرشون سرشون هوو بیاره .

شوهر یکی از بزهای ماده گفت : من واقعاً از نفهمی زنم عذر می خواهم، شب تو خونه حسابشو می رسم . ببخشید جبران می کنم .

اما خانم بزی این حرفا براش دیگه مهم نبود . دلش می خواست حالا که گریه اش گرفته، اونقدر گریه کند تا آروم بشود، عقده های دلش خالی بشود . تو خونه که نمی توانست جلوی بچه ها گریه بکند، اقلاً اینجا راحت می شد .

یکی از بزهای نر، یه دستمال کاغذی بهش داد که اشکاشو پاک بکنه . البته بزنرِ توی جمع بزها مجبور شد دستمال را به دست خانم بزی بده، اما خیلی دلش می خواست خودش اشکاشو پاک کند و دلداریش بدهد، ولی می دانست که جلو این همه بُز نمیشود، خیلی تابلوست و آهسته زمزمه می کرد :

کی اشکاتو پاک می کنه شبا که گریه داری ...

درهمین حال گریه، شوهرهای بزها به خانم بزی نزدیک شدند و از او عذرخواهی کردند . یکی ازشوهرها به خانم بزی گفت : شما به بزرگی خودتون ببخشید، بلانسبت شما، زنن دیگه، نفهمی کردند .

یکی دیگه از شوهرها به خانم بزی گفته بود : خانم شما ببخشید، ناراحت نشید، زنِ من چون بچه اش نمیشه، همیشه نگرانه سرش هوو بیارم .

خانم بزی سرش پایین بود و گریه می کرد و جواب هیچ کدوم از بزها رو نمی داد .

بزهای ماده هم که از ترس شوهراشون که اون طرف وایستاده بودند، از جاشون تکون نمی خوردند و فقط زل زده بودند به خانم بزی و بزهای نرِ دیگه، دلشون شور می زد، اما جرأت نمی کردند حرفی بزنند یا جلوتر بیایند، چون مَرداشون دستِ بزن داشتند و امکانم داشت جلوی اون همه بز بزنندشون که صورت خوشی نداشت .

دوباره تک زنگ sms می آید، خانم بزی نگاه می کند .

بله بچه ها این A-G کسی نبود جزء آقا گرگه ! بله آقا گرگه چرا تعجب می کنید ؟ بله همین آقا گرگه خودمون که یکی از ثروتمند های بزرگ شهر است و چندین کارخانه و چندین فروشگاه زنجیره ای، شرکت های واردات و صادرات کالا ، باغ و ویلا و .... دارد . آقا گرگه وضع مالیش خوب بود، توپ توپ بود و حتی تو بانک های خارجی حساب داشت .

خانه اش بالای شهر بود، یک خانه ویلایی چند هزارمتری که حتی زن و بچه اش برای رفت و آمد داخل شهر، از هلی کوپتر استفاده می کردند و برای سفرهای خارج از شهر و خارج از کشوراز هواپیمای اختصاصی خودشان استفاده می کردند .

آقا گرگه عاشق فیلم های مافیایی بود، مثل پدرخوانده، از بازی های مارلون براندو هم خوشش می آمد، امّا با این حال عاشق گوشت بزغاله بود، آن هم موقعی که خودش آنها را شکار بکند .

آن خانه ای هم که بچه های خانم بزی را برده بود، یکی از خانه های دنجی بود که او برای خارج از شهر در شهرک و باغ ها برای تفریح و عیاشی هایش ساخته بود .

داشتم می گفتم آن روزی که شنگول و منگول را برده بود، همان روز عاشق خانم بزی شده بود . آقا گرگه از زن های دلیر و شجاع و مغرور خوشش می آمد .

بعد ازاینکه دوستانش صدای فریادش را از تلفن بی سیمی که روی زمین افتاده بود، می شنوند، خودشان را می رسانند واو را به بیمارستان می برند و سریع عملش می کنند و شکمش را جراحی پلاستیک می کنند . یک دست دندان هم می کارد یا ایمپلنت می کند، و خلاصه حال جسمی اش خوب می شود و حالِ روحی اش رو به وخامت می گذارد، بله آقا گرگه عاشق شده بود و یک لحظه از فکرِ خانم بزی بیرون نمی آمد .

مدتی بود که به موبایل خانم بزی زنگ می زد و ابراز احساسات می کرد . بهش گفته بود که عاشقش شده است .

آقا گرگه پیشنهاد داده بود با هم ازدواج کنند و حتی گفته بود از بزغاله ها سرپرستی می کنم و می فرستمشون خارج از کشور تحصیل کنند؛ و خانم بزی در جوابش گفته بود : «مگه میشه گرگ و میش با هم زندگی کنند ؟»

آقا گرگه درجواب گفته بود «این حرف دیگه دِمُده شده، الان همه با هم گفتمان دارند، همه متمدّن شدند !»

آقا گرگه حرف های روشنفکرانه می زد . الان عصر ارتباطاتِ ، قرن دوستی و عشق، گفتگوی تمدن ها، الان تمام موجودات دنیا درکنار هم بطور مسالمت آمیز دارند زندگی می کنند .

خانم بزی به آقا گرگه جواب منفی داده بود، امّا آقا گرگه دست بردار نبود .

جونم براتون بگه خانم بزی با اینکه به آقا گرگه جواب منفی داده بود، امّا ته دلش می خواست حرف های آقا گرگه را باور کند . آخه از یک طرف مال و ثروتش هوش از سرِ خانم بزی برده بود واز طرفی هم قدرت و شخصیت داشت . خانم بزی دلش یک تکیه گاه می خواهد، یک کسی که هم از لحاظ مادی و هم معنوی پشتیبانش باشد . تمام این بزهای نری که دور و برش می پلکند، به جزء یکی دوتاشون، بقیه شون دستشون به دهنشان نمی رسد، خرج خانواده های خودشان را هم به زور درمیاورند، حتی زن هاشون هم سرِ کار می روند تا کمک خرج زندگیشان باشند . آن یکی دوتای دیگه هم که وضع مالیشان خوب است، یک هزارم ثروت آقا گرگه را ندارند، تازه از زن هاشون هم مثل سگ می ترسند، یک هفته پیش موضوع آقا گرگه را برای خانم گاوه که توهلند است و آقا گوسفنده تو استرالیا گفته بود، هر دوشون کلی نصیحت و توبیخش کردند . آقا گوسفنده گفته بود : گفتگوی تمدن ها و این حرفها چرنده، گرگ هیچ وقت دوست ما حیوانات شریف نمیشود . خانم گاوه که از اینجا به هلند رفته و پناهنده شده و فکر می کرده که آنجا دیگر بهشت موعود است، ولی تو Email هایی که برای خانم بزی می زد، نوشته هرجا بروی آسمان همین رنگِِ ، گفتگو و عصر ارتباط و دوستی و عشق و ... چرت و پرته، گرگ از تاریخ خلقتش دشمن ما بوده و همیشه هست . او می خواهد گولت بزند، از تو انتقام بگیرد .

خانم بزی هم سر چند راهی مانده است . آقا گرگه از همه طرف محاصره اش کرده بود . Email می زد، با موبایلش تماس می گرفت، گل و هدیه برایش می فرستاد .

خانم بزی هم محلش نمی گذاشت و آقا گرگه برای خودش می خواند :

هدیه رو وا نکرده پس فرستاد ... پس فرستاد ...

ازاین طرف هم دوستانش برایش دلسوزی می کردند و نگرانش بودند . از یک طرف هم دیگه از این زندگی یکنواخت و لعنتی خسته شده بود . اون زخم زبان های بزهای ماده ، اون بی بته بودن بزهای نر، از طرفی نگران آینده بزغاله ها بود . از طرفی هم فکر می کرد اگر همه جوونیش را به پای آنها بگذارد، فردا که پیر شد، چه کسی به دادش می رسد ؟ الان جوان است و خریدار دارد، فردا که از پا افتاد، چه کند ؟

صدای بوق ممتد ماشین از خیابان، خانم بزی را به خود می آورد، از جا می پرد . به سراغ بزغاله ها می رود که مبادا از خواب بپرند و بترسند، آنها خواب هستند، بعد آهسته آهسته با ترس و لرز به ساعت نگاه می کند، درست 20 دقیقه از نیمه شب گذشته، دلش هُری می ریزد . به طرف پنجره می رود و یواشکی پرده را کنار می زند، آقا گرگه، پیپ به دهان، کنارماکسیما ایستاده و به خانه خانم بزی خیره شده است . خانم بزی سریع پرده را می اندازد و به دیوار تکیه می زند، عرق سردی بر تنش نشسته است

و زیر لب زمزمه می کند :

یه دل میگه برم برم                یه دلم میگه نرم نرم ...

دوستان عزیز ! منتظر نظراتتون هستم . متشکرم منیژه شهرابی







طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ