سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...
قسمت سوم داستان «دویست هزار نفر» |
یه دفعه صدای دختر زینت خانم بلند شد : اینارو برا چی دَرمیاری مامان ؟ ... مگه خودت نمی گفتی اینا برای روز مباداست ؟
به خودم اُومدم، نگاهی به زینت خانم انداختم، داشت النگوهای طلاشو با زور از دستش دَرمی اُورد . النگوها تا مچِ دستش بیشتر نمی اُومدند . هر چه تلاش می کرد، کمتر موفق می شد، حسابی خسته و کلافه شده بود، با ناراحتی رو به دخترش کرد و گفت پاشو یه لنگه جوراب کهنه بیار ببینم، الان همون روز مباداست دیگه !
دخترش که دید مادرش مصمّم است که النگوهارو هر طوری شده دربیاره، دیگه حرفی نزد، خوب می دونست مادرش با اینکه خیلی مهربونه و دلش نمیاد بچه هاشو از خودش برنجونه، امّا بعضی وقتا هم وقتی تصمیمی می گیره و حرفی می زنه، فقط همون، دیگه نمیشه روحرفش حرفی زد .
یادمه یه دفعه که زینت خانم داشت کمدهارو تمیز و مرتب می کرد، زنجیر گردن بندی که به گردنش آویخته بود، باز شده بود و در کمد افتاده بود . اوّلش متوجه نشده بود، ولی بعدش که فهمیده بود، با سارا خانم همة اتاقو گشته بودند و درِ کُمد لباسِ ساراخانمو باز کردند و لباسارو یکی یکی از کمد درمی اُوردند و تکون می دادند و می انداختند روی زمین .
زینت خانم ناراحت بود و می گفت «ساراخانم ولش کُن، شاید جای دیگه ای افتاده و متوجه نشدم .»
سارا خانم در حالی که به کار خود ادامه می داد، جواب داد : «صبح که اومدی گردنت بود، من خودم دیدم .»
بعد از مدّتی روی زمین دیده نمی شد، کُمد ساراخانم بزرگ بود و پُر از لباس، هنوز من و چند تا لباس دیگه مونده بودیم که یه دفعه ساراخانم چشمش به زنجیر طلای زینت خانم افتاد که گوشة کُمد بود . بَرش داشت و بهش داد . زینت خانم زنجیرو گرفت و با خوشحالی به زنجیرطلا و سه الگنویی که در دستش بود اشاره کرد و گفت : «خانم سرمایة ما فقیرا همین چند تیکه طلاست . اینارو برای روز مبادای بچه ها گذاشتم .»
ساراخانم هم در جوابش گفت : «اَگَرَم پیدا نمیشد، از این بهترشو برات می خریدم، شما بَر گردن ما خیلی حق دارید . هم خودتون خیلی زحمت مارو کشیدید و هم شوهر خدابیامرزتون .»
زینت خانم هم متواضعانه گفته بود «اختیار دارید خانم، وظیفمونه .»
بعدشم با خوشحالی دوباره لباسارو مرتب در کُمد گذاشت و درِ کُمدو بست .
اصلاً از حرفاشون و کاراشون سَردَرنمی اُوردم . اون روز مبادایی که زینت خانم میگه الانه، یعنی چی ؟ گریه و زاری هاشون برای چیه ؟ می خوان با ما چکار بکنن ؟
یواشکی از یکی از بطری های آب معدنی پرسیدم : تو می دونی موضوع چیه ؟ اینا می خوان با ما چیکار کنن ؟
آب معدنی لحظه ای مکث کرد و بعد گفت : فکر می کنم می خوان مارو بِبَرن پیک نیک .
بهش گفتم : مثل اینکه اصلاً تو باغ نیستی، اگه می خوان پیک نیک بِرَن، پس چرا هِی گریه می کنن ؟
آب معدنی با تعجب گفت : والّله چی بگم ؟
پسرای زینت خانم داشتند وسایلو بسته بندی می کردند . زینت خانم هر چی سعی کرد منو داخل بقچه های بزرگی که بسته بندی شده بود، بذاره، نشد ، یعنی جا نشد . بعد بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشد، بلند گفت : اینو همینطوری دستمون بگیریم .
یکی از پسرا در حالی که دو تا از بسته های بزرگو بلند کرده بود و به طرف در می رفت، گفت : زود باشید دیر میشه، صفِ خون خیلی شلوغه ...
زینت خانم ژاکت کاموایی سبز رنگ، رنگ و رو رفته ای رو از روی دیوارکوب برداشت و پوشید و چادرمشکی شو سرش کرد و گفت : من حاضرم ...
سپس در حالی که با دست راستش چادرشو گرفته بود، با دست دیگرش دو تا از بسته ها رو برداشت و به طرف در رفت . دختر و اون یکی پسرش بقیه هم وسایلو برداشتند و به دنبالشون رفتند . من در دستِ دخترش بودم . این بار نسبت به من بی توجه بود . از خونه بیرون اُومدیم .
از این حرف دیگه گیج شده بودم، سَرم سوت می کشید، بلأخره ما می خوایم کجا بریم، «صفِ خون» یعنی چی ؟ می دونستم خون یعنی چی ؟ یه روز کامبیز پسر ساراخانم که خیلی کوچیک بود، ولی دوست داشت ادای بزرگارو دربیاره، داشت با چاقو، سیبی را نصف می کرد که دستشو بُرید و خون اُومد . سارا خانم که منو پوشیده بود و می خواست با آقا از خونه بیرون بره، با دیدن کامبیز که گریه می کرد، فوری با دستمالی خونای دست کامبیزو پاک کرد و یه چسب زخم دورش بست . دستِ خودشم خونی شده بود و یه قطره خون روی آستین من ریخت .
از چند خیابان گذشتیم و به یه ساختمونی رسیدیم، دَم در چند تا کامیون بود که عده ای از همین وسایلی که زینت خانم اینا باخودشون اُورده بودند، در داخل کامیون می گذاشتند . وارد ساختمون شدیم، اونجا پُر بود از همین چیزا ، خیلی زیاد ...، زن و مرد و بچه هم اونجا خیلی بودند . بعضی ها همین وسایل رو جابجا می کردند . ازدحامی بود . پسرای زینت خانم با عجله وسایلو گذاشتند و رفتند . دختر زینت خانم از بس عجله داشت ، منو روی زمین انداخت و رفت . زینت خانم به یک مردی که در آنجا بود، وسایلشو تحویل داد .
صدای پیرزنی که به سر و سینة خود می کوفت و با صدای بلند گریه می کرد، حواس همة کسانی که در اونجا بودند، به خود جلب کرده بود .
مردی به پیرزن نزدیک شد و گفت : مادر شما هم کسی رو اونجا داشتید ؟
پیرزن با گریه سرشو به علامت تأیید تکون داد .
مرد دوباره پرسید : چند نفر بودند ؟
برای لحظه ای همة نگاها به طرف آن دو چرخید .
پیرزن با بغض و گریه گفت : دویست هزار نفر مادر جان !!!
زن و مرد و پیر و جوان تحت تأثیر حرف پیرزن به گریه افتادند . چند تا زن که خودشون چشماشون گریون بود، به طرف پیرزن رفتند که دلداریش بِدهَند .
حاج آقایی که اونجا بود، بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشه، گفت : خدا به همون صبر بده، اینا همه تقدیر الهیه .
زینت خانم چادر مشکی شو مرتب کرد و از تو کیفش طلاها و مقداری پول دراُورد و به طرف حاج آقا گرفت و گفت : حاج آقا اینام خدمتتون، بلأخره اونایی که زنده موندن، یه سَرپناه می خوان .
حاج آقا : خدا اَجرتون بده حاج خانم . عاقبت بخیر بشید ان شاءالله .
ادامه دارد ... منیژه شهرابی