مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 117
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642290
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...

قسمت چهارم داستان «دویست هزار نفر»

زینت خانم داشت از در بیرون می رفت که مردی اونو مخاطب قرارداد و گفت : حاج خانم، پالتوتون جا مونده ؟

زینت خانم با تعجب برگشت و به من نگاه کرد : اینم برای اونا اُوردم، میگن هوای اونجا خیلی سَرده .

وقتی زینت خانم از در بیرون رفت، یک لحظه دلم هُری ریخت، احساس می کردم این آخرین نگاهشه .

دست هایی منو برداشتند و با لباسای دیگه جابجا کردند . لحظه ای گذشت، دست زن جوانی منو بلند کرد . او شگفت زده و با حسرت بهم نگاه کرد . منو پوشید . خوشحال شدم که بلاخره از بیهودگی بودن نجات پیدا می کنم . بعد خیلی سریع پشیمون شد و از تنش دراُورد و روی لباسای دیگه گذاشت و به کارش ادامه داد . ماهارو در کامیون گذاشتند و بعد از اینکه کامیون کاملاً پُر شد . حرکت کردیم .

تنها من نبودم که نمی دونستم چی شده و داریم کجا می ریم . تموم لباسها ، لحاف و تشک و پتوها، کنسروها، آب معدنی ها، چراغ های خوراک پزی و بقیه هم نمی دونستند چه اتفاقی افتاده ؟ چرا مردم اینقدر غمگین و ناراحتند ؟

راهی طولانی بود و کامیون هم یواش راه می رفت، سفرِ خسته کننده ای بود، هیچ کاری هم نداشتیم که سرمون گرم بشه . هر کدوم از این لباسا و وسایل دیگه براخودشون گذشته ای داشتند و خاطراتی تلخ و شیرین تعریف می کردند و برای مدّت کوتاهی سرگرم شدیم . بعضی ها هم که خیلی نو بودند و تازه از فروشگاه بیرون اُومده بودند و به اون صورت خاطره ای نداشتند . خوراکی ها هم که حرف زیادی برای گفتند نداشتند . کم کم همه خوابشون بُرد، امّا من خوابم نمی بُرد، یعنی آروم و قرار نداشتم، این سفر طولانی و این سکوت بی وقفه و تاریکی کامیون دوباره منو به فکر بُرد، به گذشته های دور .

تازه که از پاریس اُومده بودیم و سارا خانم منو می پوشید و به مهمونی می رفتیم، البته فقط چند تا مهمونی رفتیم . امّا از اون موقعی که کامبیز پسرِ سه سالة سارا خانم دستشو بُرید و یک قطره خونش رو آستین من ریخت، سارا خانم دیگه منو نپوشید . وقتی از خشک شویی اُومدم، لکة خون پاک شده بود، امّا منو تو کُمد کنارِ اون همه لباس های رنگارنگ و پالتوهای دیگه گذاشت و تو این سی سال هرگز سراغم نیومد . تو تاریکی کمد دلم می گرفت، لباسای دیگه هم همینطور، گاهی بعضی از اونارو از کُمد دَرمی اُورد و با خودش می بُرد، امّا دیگه برنمی گشتند . دلم خوش بود که گاهی زینت خانم سَری به ما می زنه .

بعداً فهمیدم رانندة ماشینِ سارا خانم، شوهرِ زینت خانم بود، مدّت خیلی زیادی اینجا کار می کرد، یه شب وقتی خونه شون می رفته، یه ماشینی بهش زده و فرار کرده، بیچاره جادرجا مُرده بود . اینارو زینت خانم که بعدها برای نظافت به اینجا می اُومد، همون موقعایی که لباسای تو کُمدو گردگیری می کرد، برامون تعریف می کرد، بعضی وقتا آهسته گریه می کرد و از غم و غصه هاش برامون می گفت . طفلی کسی رو نداشت براش دردِدل کنه .

یه دفعه از تو کُمد صدای گریة یه بچة کوچیکو شنیدم، فهمیدم سارا خانم دوباره بچه دار شده، آخه وقتی درِ کُمدو باز می کرد تا لباسی رو برداره بپوشه، متوجه برآمدگی شکمش شده بودم . اوّلش نمی دونستم دختره یا پسر، بعد از چند سال، یه روز که زینت خانم طبق معمول داشت کمدو تمیز می کرد که یه دختر بچة هشت - نه ساله پشت سرش اُومد، تو کُمد نگاه کرد، تا چشمش به من افتاد، فریادی از شادی کشید      «وای این پالتو چقدر خوشگله، زینت خانم میدی بپوشمش .»

تا زینت خانم اوُمد حرفی بزنه، سارا خانم اُومد و دستشو گرفت و با مهربونی بهش گفت «پری ناز جون ! بیا بریم، زینت خانمو اذیتش نکن، بذار به کارش برسه .»

بعد دیگه اون دخترو ندیدمش .

مدّت کمی بود بود که زینت خانم اینجا اُومده بود که آقای شجاعی فر، شوهر سارا خانم مُرد، سالیان زیادی از مرگش می گذشت، سارا خانم سنی ازش گذشته بود، تو این مدّت خیلی از لباسا رفته بودند و دیگه برنگشته بودند، به جاش هم لباسای جدیدتری می اُومدند، نمی دونستم اونا کجا می رفتند، با این حال خیلی دوست داشتم، منم از کمد درمی اُومدم و از این تاریکی نجات پیدا می کردم، ولی هیچوقت سارا خانم با من کاری نداشت . بلأخره یه روزم صدای شیون و زاری از خونه بلند شد که بعدش فهمیدم سارا خانم مُرده، دلم گرفت، درسته که اون دیگه نسبت به من بی وفا شده بود، امّا همون دو - سه ماهی که منو     می پوشید، دورانِ خوبی داشتم، همیشه عطرهای خوش بویی به خودش می زد و منم خوشبو می شدم . امّا این مدّت بعضی وقتا بهم نفتالین می زدند، وای که چقدر از بوش بدم می اُومد .

چند روزی از مرگ سارا خانم نگذشته بود، یه روز متوجه شدم در خونه سر و صدایی میاد، بچه هاش بودند، کامبیز و پری ناز، خیلی بزرگ شده بودند . پری ناز و یه خانم که پری ناز گاهی زن داداش صداش می کرد و گاهی مینو جون، لباسارو یکی یکی برانداز می کردند، گاهی می خندیدند و می گفتند «اینا اون موقع مُد بود .» چند تایی رو برداشتند . می گفتند «یادگاری از خانم جون ...» چند تا از لباسارم به زینت خانم دادند . نوبت من رسید . پری ناز منو پوشید، کلاهو سرش گذاشت، تو آیینه به خودش نگاهی کرد و خندید .

مینو با لبخند رو به پری ناز کرد و گفت : «وای چقدر بهت میاد ؟»

پری ناز در جوابش گفت : «مرسی مینو جون» و سپس رو به زینت خانم کرد و با خنده گفت «یادته بچه بودم، چقدر دوست داشتم اینو بپوشم، مامان خدابیامرز نمی ذاشت .»

زینت خانم با ناراحتی جواب داد : «آره ... یادش بخیر، خدابیامرز می گفت تو کوچیکی، برات بزرگه ...»

قطرة اشکی از گوشة چشم زینت خانم سُر خورد .

پری ناز منو دراُورد و به زینت خانم داد «بیا زینت خانم این پالتو مال شما ...»

دوباره به آیینه نگاه کرد و گفت : «امّا کلاهش برای خودم، الان دوباره اینا مُد شدن، می ذارن خانوما بپوشن .»

زینت خانم خوشحال شده بود، امّا سعی میکرد خوشحالی شو زیاد بروز نده، منو از دست پری ناز گرفت و گفت «دستتون درد نکنه خانم جون، همینم از سَرمون زیاده، من که با چادر نمی تونم کلاهو سَرم کنم .»

مینو با شیطنت روبه زینت خانم کرد و گفت «زینت خانم بپوش، ببینیم بهت میاد ؟»

زینت خانم در حالی که سرخ شده بود، لب پایینش را گزید و جواب داد «ای وای مینو خانم چه حرفایی    می زنی ... ؟»

امّا به اصرار زیاد مینو و پری ناز، زینت خانم با خجالت منو پوشید، تو آیینه نگاهی کرد و لبخندی زد . منم به آیینه نگاهی کردم، زینت خانم از اون باری که یه دفعه یواشکی منو پوشیده بود، خیلی پیرتر شده بود . دلم براش سوخت .

پری ناز رو به زینت خانم کرد و گفت : چقدر بهت میاد زینت خانم، ده سال جوون ترت کرده ...

سه تایی بلند بلند خندیدند . بعدش زینت خانم منو از تنش دراُورد و کناری گذاشت و به طرف کارای دیگه رفت و پس از مدتی چند کارگر که از صبح اونجا بودند و کار می کردند، وسایلی رو که به زینت خانم داده بودند، از خونه بیرون اُوردنو و یه وانت گرفتن، وسایلو پشت وانت گذاشتن . زینت خانم چادرش رو سرش کرده و منو در دستش گرفته بود، از اونا خداحافظی کرد، پری ناز و مینو بوسیدنش . کامبیز یه ورق تا شده به او داد و زینت خانم گرفت .

کامبیز به زینت خانم گفت : «زینت خانم گُم نکنی، آدرسِ خونه مونه، به ما هم سَر بزن، دلمون برات تنگ میشه .»

زینت خانم متواضعانه گفت : «حتماً آقا ... منم دلم براتون تنگ میشه .»

زینت خانم سوارِ وانت شد . کامبیز به راننده وانت یه مقدار پول داد و وانت راه افتاد و از اونجا دور شد .

حوصله ام دیگه سَر رفته، اینام که به خوابِ عمیقی فرو رفتند . صدای خروپف آب معدنی ها بلنده شده، نمی دونم چند ساعته که تو راهیم ؟ یه دفعه کامیون ایستاد .

ادامه دارد ... منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ