مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 138
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642311
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...

آخرین قسمت داستان «دویست هزار نفر»

بعد از مدتی درِ کامیون باز شد و عده ای شتاب زده ماهارو بیرون می اُوردند . یه نفر بسته ای که من توش بودم، بلند کرد و به طرفی بُرد و روی زمین گذاشت . بسته رو باز کرد و لباسارو دراُورد و یکی یکی به زن هایی که کنارش ایستاده بودند، می داد، زن ها که ماسک زده بودند، لباسارو می گرفتند و می رفتند . زنِ جوونی، تقریباً میشه گفت هم سن دختر زینت خانم، منو گرفت، اوّل یه نگاهی بهم انداخت، معلوم بود اینم از من خوشش اُومده، فکر کردم الان منو می پوشه، امّا نه ...، یه روسری هم از مرد گرفت و به طرف چادری رفت و داخل شد، یک زن نسبتاً چهل ساله ای که سر و صورتش زخمی و خاکی شده بود تو چادر نشسته بود، می لرزید، موهاش پریشون بود و با صدای بلند ضجه می کرد .

- بچه هام ... بچه هام کجا رفتند ، خدا چه مصیبتی ... چرا من زنده موندم ...

زنِ جوون نشست کنارِ زن مجروح و سعی می کرد منو تن اون بکنه . زن مجروح خودداری می کرد و        می گفت : لباس می خوام چکار ... بذارید منم بمیرم ...

زنِ جوون با مهربونی می گفت : این حرفا چیه می زنی مادر ... هر چی خدا بخواد ... اینو بپوش، اینجا خیلی سَرده ...

هر طوری بود منو تنِ زن مجروح کرد، با دستمالی خون های سر و صورتش را پاک کرد و روسری رو سرش کرد . با محبت صورتشو بوسید و بهش گفت : مادرجون، میرم برات یه چیزی بیارم بخوری، دو روزِ که هیچی نخوردی .

زنِ مجروح که حالا جلوی لرزش گرفته شده بود، فقط سَرش را به علامت تأسف تکون می داد .

 زنِ جوون از چادر بیرون رفت .

زنِ مجروح فقط شیون می کرد و واویلا ... واویلا می گفت . بعد از مدتی دوباره همون زنِ جوون اُومد، یه تکه نون دستش بود، به طرف زنِ مجروح گرفت . زنِ مجروح نمی گرفت، رودامانش گذاشت و بهش گفت :

الانم درد داری مادر ؟

زنِ مجروح سرشو به تأیید تکون داد .

زنِ جوون دستاشو رو شونه هاش گذاشت و پرسید : کجات درد میکنه ؟

زنِ مجروح دست رو قلبش گذاشت .

زنِ جوون سرشو برگردوند که زنِ مجروح اشکاشو نبینه . بغضش را فرو داد و درحالی که از چادر بیرون می رفت، گفت : بازم پیشت میام مادر ...

زنِ مجروح مدّتی نشست، سپس با سختی بلند شد، منو از تنش دراُورد و رو زمین انداخت . از چادر بیرون رفت، دوباره برگشت، لرزش گرفته بود، منو پوشید و از چادر بیرون رفت . به طرف ویرانه ها می رفت، همه جا خراب شده بود، تا چشم کار می کرد خونه های خراب شده بود و تلّی از آجرا و وسایل ساختمون که روی هم ریخته بود . زن و مردای زیادی ماسک زده اونجا بودند، عده ای زخمی گوشه هایی افتاده بودند و ناله می کردند، برخی فریاد می زدند و کسانی رو صدا می کردند . هر از گاهی از لابلای ویرانه ها یه مرد یا زن یا بچه ای رو بیرون می اُوردند، بغل یه آقایی که ماسک زده بود، کودک شیرخواره ای گریه می کرد . در یک طرف عدة زیادی خوابیده بودند، گویی مُرده بودند . گوشه ای هم چند نفر زخمی دراز کشیده بودند و بهشون خون وصل کرده بودند ...

زنِ مجروح به هر طرفی می رفت و دنبال گمشده هاش می گشت . گاهی می نشست و خاک برمی داشت و برسرش می ریخت و بر سر و رویش می زد . منم خاکی شده بودم .

از این همه خرابی، از این همه شیون و زاری، از این همه آدم های مصیبت زده، دلم خیلی گرفته بود . درست نمی دونستم چه اتفاقی افتاده، فقط اینو فهمیدم که زینت خانم اینا یا اون پیرزنه چرا اینقدر گریه      می کردند و ناراحت بودند .

زنِ مجروح دوباره بلند شد و با حال زاری راه می رفت، نمی دونست کجا بره، جایی نبود که بره، گاهی سکندری می خورد، یه بارم زمین خورد و دوباره بلند شد . حسّ می کردم بدنش خیلی درد می کنه، پای راه رفتن نداشت، امّا مثل اینکه شوکه شده بود، بی قرار و بی هدف به هر طرف می رفت، اگر کسی رو سَر راهش می دید، با التماس می گفت : «تروخدا بچه های منو از اون زیر دربیارین ...»

اوناهم محترمانه بهش می گفتند : «چَشم مادر ...» و با شتاب به سویی می رفتند . سَرشون خیلی شلوغ بود .

زنِ مجروح باز هم به راه رفتن ادامه داد . کم کم خیلی دور شدیم، به جاده رسیدیم، زن خسته و درمانده روی زمین افتاد و از روی درد و خستگی چشماشو بست، کَسی اون دور و برا نبود، فقط گاهی کامیونی یا ماشین دیگری از اونجا ردّ می شد . در کنارش تابلویی سبز رنگ با نوشته های سفید روی زمین افتاده بود، به نوشته های تابلو چشم دوختم .

«به شهر تاریخی بم خوش آمدید . جمعیت دویست هزار نفر »

یازدهم / دی ماه / 1382

منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ