گفته اند که در «وادی حِجر» دوهزار بار، هزار سرای و هفتصد سرای تراشیده اند از سنگ سخت در میان کوه ها . ربّ العالمین ایشان را در آن کار به استادی و تیزکاری وصف کرد، گفت : «فارهین» تیزکارانند و استادان [کشف الاسرار، ج7، ص 143]
گفتند : «ما را بُرهانی بنمای که تو پیغمبری .» صالح گفت : «چه خواهید ؟» گفتند : «آن خواهیم که تو از این کوهِ سنگ خارا، اُشتری بیرون آوری مادّه یا با بچه که ما را شیر دهد، آنگاه به تو بگرویم .» صالح دعا کرد و کوه بکفید و از میان آن سنگ، اُشتری بیرون آمد با بچه، گفتند : «این به جادوی آورد !» [بلعمی، ج 1، ص 174]
دیوان شمس تبریزی
ناقه الله بزاده به دعای صالح
جهت معجزه دین کمرگاه جبل
اُشتر به چشمه آب آمد و آن آب ایشان همه بخورد، ایشان آن روز آب نیافتند . صالح گفت : آن روز که شتر گیاه خورد، آب شما را و آن روز که به آب شود، شما او را بدوشید و همچنان که آب باید، شیر از او بیاید و به کار بَرید . [بلعمی، ج 1، ص 175]
دیوان مثنوی مولوی
ناقه صالح به صورت بُد شتر
پی بریدندش زِ جهل آن قوم مُر
از برای آب جو، خصمش شدند
نان کور و آب کو ایشان بُدند
ناقه الله آب خورد از جوی میغ
آب حق را داشتند از حق دریغ
بچه بگریخت و بر آن کوه برشد و سه بانگ زد . صالح گفت : عذاب را بیارایید . و شما را سه روز زمان است . نخستین روز، روی هایتان زرد شود، و دیگر روز سُرخ، سه دیگر روز سیاه شود، روز چهارم عذاب آید . [بلعمی، ج 1، ص 179]
دیوان مثنوی مولوی
گفت صالح چون که کردید آن حَسَد
بعد سه روز از خدا نقمت رسد
روز اوّل رویتان چون زعفران
در دوّم رو سرخ، همچون ارغوان
در سوم گردد همه روها سیاه
بعد از آن اندر رسد قهر خدا
چون قوم وی هلاک شدند، وی با جمعی مؤمنان بر آن هلاک شدگان زمانی نوحه کردند، پس لبیک زدند و به خانه خدای رفتند . [سورآبادی، ص 82]
چون قومش هلاک شدند، به بانگ جبرئیل به یکبار بمُردند و خاکستر شدند با چهارپایان ایشان . صالح با گرویدگان برفتند به نواحی دیگر، به شام وطن ساختند . و صالح علیه السلام هژده سال دیگر بزیست و شریعت بورزید . و به روایت دیگر، چهل و هفت سال بزیست، و از او کَس نماند که پیغامبری را شایستی و میان او و ابراهیم علیهما السلام هیچ رسول نبود؛ امّا پیغمبران بودند، چنان که در خواب دیدندی، لیکن وحی نیامد و صاحب شریعت نبودند . [قصص الانبیای نیشابوری، ص 42]
و هاجر از نسل صالح پیغامبر بود علیه السلام . [قصص الانبیای نیشابوری، ص 62]
چون قوم صالح را عذاب رسید، جماعتی به وی ایمان آوردند و با صالح به حضرموت* شدند . چون آنجا رسیدند، صالح فرمان یافت؛ از آن «حضرموت» خواندند . [کشف الاسرار، ج 7، ص 382]
* حضرموت، یعنی «خانه مرگ»، اسم اولاد سومین «یقطان» است و او جدّ ساکنان حضرموت حالیه بود . [قاموس کتاب مقدس، ص 325]
عمر صالح به روایت دویست و پنجاه سال و به روایتی دویست و هشتاد سال، گورش نزدیک دارالندوه مکّه . [تاریخ گزیده، ص 27]
کتاب داستان پیامبران در تورات، تلمود، انجیل و قرآن و بازتاب آن در ادبیات فارسی، نوشته حمید یزدان پرست، انتشارات اطلاعات، تهران، 1384، صفحات 176 الی 179 ... با دخل و تصرف و ویرایش ... منیژه شهرابی