غزلی از : مولوی بلخی
هر نفس آواز عشق، می رسد از چپّ و راست
ما به فلک می روییم، عزم تماشا که راست ؟!
ما به فلک بوده ایم، یارِ مَلَک بوده ایم
باز همان جا رویم، جمله، که آن شهر ماست
خود زِ فَلَک برتریم، وز مَلَک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم، منزل ما کبریاست
بختِ جوان یار ما، دادنِ جان کار ما
قافله سالارِ ما، فخرِ جهان، مصطفاست (ص)
از مهِ او مَه شکافت، دیدن او برنتافت
ماه چنان بخت یافت، او که کمینه گداست
در دل ما درنگر، هر دمِ شقِّ قمر
کز نظر آن نظر، چشم تو آن سو چراست ؟
خلق چو مرغابیان، زاده زِ دریای جان
کِی کند این جا مقام ؟ مرغ کز آن بحر خاست
بل که به دریا دریم، جمله درو حاضریم
ورنه زِ دریای دل، موجِ پیاپی چراست ؟
آمد موجِ اَلَست، کشتیِ قالب ببست
باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست