«شفیق بلخی» نقل می کند که : در «بلخ»، قحطی عظیم پیدا شد، چنان که مردم یکدیگر را می خوردند (فی المثل)، و غلامی دیدم در بازار شادان و فرحان .
گفتم : ای غلام ! چه جای خرّمی است، نبینی که خلق از گُرسنگی چونند ؟
غلام گفت : مرا چه باک که من بنده ی کَسی اَم که وی را دهی است خاصّه، و چندان غلّه دارد و مرا گُرسنه نگذارد .
پس از سخن غلام، حالم متغیّر شد و گفتم : الهی ! این (غلام) به «خواجه ی مجازی» خود می نازد که انبار غلّه دارد و چنین شادمان است و گوید او مرا گُرسنه نگذارد، پروردگارا ! تو که مالک الملکی، روزی دهنده ی مایی، پس چرا اندوه خوریم و اندیشه ی روزی کنیم ؟
درحال، «شفیق بلخی» دست از دنیا بشسته و توبه ی نصوح کرده و روی به راهِ حقّ نهاده و به حدّ کمال رسید و همیشه می گفت که : من شاگردِ آن غلامم .
منبع : کتاب تاریخ انبیاء، تألیف سید محدّثین سید محمد مهدی موسوی، انتشارات جمهوری – اسدی، چاپ ششم، پاییز 1385، ص 843 و 844 ... با دخل و تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی