«کسری انوشیروان»، شبی از شب ها در بستر گرم و نرم خود آرمیده بود، که در عالَم رؤیا می بیند که :
«خورشید از تاریکی برآمد و جهان را روشن ساخت و از نردبان 40 پلّه ای که سر به کیوان کشیده بود، بالا رفت، خورشید از جانب «حِجاز» برآمده بود . همه را روشن و قاف تا قاف را منّور ساخته، جزء «ایوان کسری» که در تاریکی فرو رفته بود ...»
«کسری انوشیروان»، نیمه های شب با اضطراب و تشویش تمام از خواب برمی خیزد و صبحگاه، عالِم خردمند «بزرگ مهر» را به حضور فرامی خواند و داستان را برایش بازمی گوید .
چنین گفت کای خسرو کامران
همانا که رازی است اندر نهان
بدو گفت خسرو که برگوی راست
کزاندیشگانم زِ تن جان بکاست
«بزرگ مهرِ خردمند» به اصرار «کسری انوشیروان» به تعبیر خوابِ او می پردازد و چنین می گوید که :
«از امروز تا 40 سال و بیشتر، مردی از «تازیان» ظهور می کند، راهِ راستی و درستی در پیش می گیرد، ادیان گذشته را بهم می ریزد و «دین زردشت» را منسوخ می دارد و شریعت تازه ای پی می نهد که پس از او نیز تا قرن تا قرن باقی می ماند و سپاه «تازی» بر نبیر? تو می تازد و دولت شاهنشاهی ساسانی را منقرض می نماید .»
از آن پس چنین گفت بوذرجمهر
که ای رأی تو، برتر از ماه و مهر
نگه کردم این خواب را سر به سر
تو اندر جوابش، شگفتی نگر
از این روز در، تا چهل سال و بیش
نهد مردی از تازیان، پای پیش
که در پیش گیرد، ره راستی
بپیچد زِ هر کژی و کاستی
به هم برزند دین زردشت را
به مه چون نماید سرانگشت را
به دو نیمه گردد زِ انگشتِ او
به کوشش نبیند کسی پُشتِ او
جهود و مسیحی نماند به جای
درآرد همی دین پیشین زِ پای
به تخت سه پایه برآرد بلند
دهد مر جهان را به گفتار، پند
چو او بگذرد زین سرای سپنج
از او بازماند به گفتار گنج
پس از وی ز تو، یک نبیره بود
که با پیل و کوس و تبیره بود
سپاهی بتازد بر او از حجاز
اگر چه ندارد سلیح و جهاز
زِ تخت اندر آرد مر او را به خاک
زِ گردان کند مر جهان جمله پاک
بیفتد همه رسم جشن سده
شود خاکدان، جمله آتشکده
«کسری انوشیروان»، چون این راز را از «بزرگ مهر» می شنود، چهره اش برافروخته می گردد و با غم و اندوه دَمساز می شود و چون شب فرامی رسد، با نگرانی به بستر خواب می رود . نیمه های شب صدای هولناکی می شنود و آوایی می شنود که «شکستن ایوان» را خبر می دهد .
«کسری انوشیروان» سراسیمه برمی خیزد و «بزرگ مهر» را فرا می خواند و ماجرا را بازمی گوید .
«بزرگ مهر» می گوید : شاهنشاها، آنچه دوش در خواب دیدی، اینک به وقوع پیوست .
چون آن دید دانا، هم اندر زمان
چنین گفت که ای شاه نوشیروان
به خواب اندرون هرچه دیدی تو دوش
از آن مهر، امشب برآمد خروش
چنان دان که ایوانت آواز داد
که آن ماه پیکر زِ مادر بزاد
سواری رسد هم کنون با دو اسب
که بر باد شد کارِ آذرگُشسب
دراین بود کآمد سواری چو گَرد
که آذرگُشسب این زمان گَشت سَرد
بدین ترتیب خواب «کسری انوشیروان» با تعبیرِ عالِم خردمند »بزرگ مهر» به وقوع پیوست و با زاده شدن آن «خردمند بزرگ»، «طاق ایوان کسری» شکست و آتشکد? بزرگ «آذرگُشسب» خاموش گردید و حال «کسری انوشیروان» سخت دگرگون گشت .
«بزرگ مهر»، چون نگرانی شاه را بدید به اندرز او پرداخت و به تسّلایش شتافت :
بدو گفت بوزرجمهر آن زمان
کز این شاها چه باشد نوان
زمان چون تو را از جهان کرد دور
پس از تو جهان را چه ماتم چه سور
پس از این سخن، شاه دیری نزیست
بِمُرد و بر او بر جهانی گریست
«کسری انوشیروان»، پس از این تاریخ چندان در جهان نزیست و بدرود زندگی گفت و «بزرگ مهر» نیز پس از یک ماه از آن، چهره در نقاب خاک بپوشید :
پس از شه به یک ماه بوزرجمهر
بپوشید در پرده ی خاک چهر
منبع : شاهنامه دبیرسیاقی، ج 5، برگه 217 (این فصل شاهنامه در چاپ کلکته آمده است)، شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، دبیرسیاقی در 5 مجلد / شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، چاپ کلاله خاور، در 5 مجلد ... با ویرایش ... منیژه شهرابی