مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 230
کل بازدید : 642420
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


 

سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ... 

 

پسر : باشه ... شما برید منم دنبالتون میام .

پسر به طرف درِ ماشین می رود و درحال سوار شدن است که رویش را به زن می کند که دارد به ماشین نزدیک می شود .

پسر : خاله جان بیایید، داریم می ریم .

زن به ماشین نزدیک می شود . مردها که هنوز بیرون هستند، همچنان چشم به زن دوخته اند . زن بی اعتنا به آنها سوار می شود . پسر برای مردها دست تکان می دهد و سپس سوار می شود .

ماشین پراید تعمیرگاه راه می افتد . پسر هم به دنبالش راه می افتد .

زن : چرا پول نگرفتند ؟

پسر : باید بریم نمایندگی شون، اونجا فاکتور میدند، اینا اجازه ندارند بدون فاکتور پول بگیرند ... اینام کارگرن ...

زن : نمایندگی خیلی دوره، نمیشد صبح می رفتی ؟

پسر : نه ... سر راهمونه ...

زن : آخه مامانت نگران میشه .

پسر : چاره ای نیست براشون مسئولیت داره ..

سکوت برقرار میشود .

ماشین تعمیرگاه پراید بعد از مدتی به سمت راست جاده می رود . پسر هم فرمان را به سمت راست جاده هدایت می کند و می ایستد .

پسر : اونجارو نگاه کن ... نمایندگی اونجاست .

پراید جلویی از درِ گاراژی بزرگی که جنب نمایندگی است، داخل می شود .

زن رویش را به طرف پسر می گیرد .

زن : منم باهات بیام ...

پسر : نه خاله یه دقیقه میرم، زود میام ... ماشین و روشن میذارم که سردتون نشه .

سوویچ را می گذارد .

زن : اقلاً رادیو رو روشن کن، ببینم اخبار جدیدی نرسیده ؟

پسر رادیو را روشن می کند، موجش را تنظیم می کند .

پسر : بفرما ... اینم رادیو برای خاله خوشگله .

پسر پیاده می شود و از در عقب ماشین کیف سامسونتش را که کنار ساک خاله است، برمی دارد و به طرف نمایندگی راه می افتد .

زن شیشه را پایین می کشد و به سمت پسر نگاه می کند . دفتر نمایندگی تعطیل است و پسر از درِ گاراژی داخل می شود . زن سرش را به داخل ماشین می کند و با دقت به رادیو گوش می کند، به ساعت نگاه می اندازد، ساعت شش و نیم است .

زن با خود : الان که اخبار نداره ...

زن با موج های رادیو ور می رود تا ببیند جای دیگه ای از دنیا اخباری راجع به حمله ی آمریکا به عراق می گوید یا نه ؟ « الان براش این خبر مهمه .. از یه طرف مردم بی گناه عراق ، از یه طرف کینه و نفرتی که از صدام داره . »

عکس کوچکی روی فرمان ماشین به چشم می خورد، به دقت به آن نگاه می کند، عکسِ عموی رضا، حاج حسینِ که تو جبهه شهید شده است .

زن با خود فکر می کند «طفلی چهار سالش بود که پدرش مُرد، همه دلخوشی هاش حاج حسین بود که اونم پَر زد به آسمونا ...»

هر چقدر موج ها را عوض می کند فایده ای ندارد فقط پارازیت ... با ناراحتی رادیو را خاموش می کند، از پنجره نگاهی به در تعمیرگاه می اندازد، از رضا خبری نشده، به ساعت نگاه می کند، شش و چهل دقیقه است، نگران می شود، چشمش را به درِ تعمیرگاه دوخته است، هر چه می گذرد از رضا خبری نمی شود . بر نگرانی اش افزوده تر می شود .

«از اولش هم نمی دونست چرا از این دو تا مردی که برای تعمیر ماشین اُومده بودند خوشش نیامده بود، به نظر می اُومد قیافه هاشون مشکوک بود ... بدجوری هم به او نگاه می کردند ...»

زن می خواهد فکرش را عوض کند ولی نمی تواند . فکر می کند «یعنی یه فاکتور نوشتن و پول دادن چقدر معطلی داره» به ساعت نگاه می کند . شش و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد .

با خودش فکر می کند «اینا کارگر بودن، الان که صاحب اصلی نمایندگی نیست، حتماً الان رضا رو دارن می زنن، چرا کیف سامسونتش رو برد، یه مقدار پول با خودش می برد دیگه .»

احساس بدی به او دست داده است . از بس که صفحات حوادث روزنامه ها را راجع به آدم کشی و جنایت می نویسند . بیشتر دلش شور می زند ... لحظه ها همینطور می گذرد و از آمدن پسر خبری نیست، بر نگرانیش افزوده تر می شود . نمی داند چکار بکند، درمانده شده، می خواهد از ماشین پیاده شود و به طرف درِ گاراژ برود، می ترسد «اگه تا حالا دخل رضارو دراُورده باشن، به راحتی می تونن منم بِکُشند» نمی داند چکار بکند «به خانه زنگ بزند، به تعمیرگاه زنگ بزند، به پلیس زنگ بزند، اینجا که پلیس نداره، اینجا جاده است، پلیس راه را باید خبر کند، اما چه جوری، او که هنوز نمی داند آن تو چه خبراست، به خونه زنگ بزند آنها را راه براه می کند، تازه هنوز معلوم نیست چه خبره ؟»

زن دارد دق می کند، از ماشین پیاده می شود، به اطراف نگاهی می اندازد، سرش را به داخل ماشین می برد و موبایلش را برمی دارد و در جیب راستش می گذارد، چند قدمی به طرف درِ گاراژی نمایندگی برمی دارد، گوش می سپارد، دقت می کند، صدایی نمیاد، می خواد جلوتر برود، یادش میاد که ماشین روشنه و سوویچ هم روش، سریع برمی گردد، ماشین را خاموش می کند و سوویچ را برمی دارد، درِ کیفش را باز می کند، دنبال چاقویی، چیزی برای دفاع می گردد، پیدا نمی کند . فکری بخاطرش می رسد . کیفش را روی صندلی می اندازد و دستش را به طرف صندلی عقب می برد تا ساکش را بردارد . دستش نمی رسد ، چند بار تلاش می کند، نمی شود . دگمه درِ عقب را می زند، از ماشین خارج می شود و درِ عقب را باز می کند . زیب ساک را باز می کند، دوسری کارد آشپزخانه در ساکش است، یکی از کاردهای بزرگ را برمی دارد و داخل جیب سمت راست پالتویش می گذارد و موبایل را درمی آورد و در جیب چپش می گذارد . درِ عقب را می بندد و با عجله به طرف درِ تعمیرگاه می رود . به درِ گاراژی نزدیک می شود، گوش می دهد، صدایی نمی آید . با خودش می گوید «الان دیگه کارو تموم کردن» می خواهد داخل شود ولی طاقت ندارد با بدن خونی رضا روبرو شود، آهسته آهسته جلو می رود و فریاد می زند : رضا .... آقا رضا ...

صدایی نمی آید، جوابی نمی شنود . مدّت کوتاهی می گذرد .

دوباره فریاد می زند : رضا جان ...

به درِ گاراژی نزدیک تر می شود، یک دفعه یکی از مردها از در ساختمان داخل گاراژ که در واقع درِ نمایندگی از داخل است، بیرون می آید، زن ناخودآگاه دستش را به طرف پهلوی راستش می برد و در جیبش می کند و کارد را می فشارد و آماده است که به محضی که مرد نزدیک شد، کارد را سریع بیرون بیاورد و به او حمله کند .

در همین حال رضا هم از همان در خنده کنان بیرون می آید و در حالی که کیف سامسونتش دستش است، به طرف زن می آید .

پسر : ببخشید خاله معطل شدین، الان میام .

زن با دیدن رضا نفس راحتی می کشد، مرد تعمیرکار به اونزدیک شده است .

زن هنوز دستش در جیب پالتو، کارد را لمس می کند .

مرد تعمیرکار : چی شده خانم، دوباره ماشین خفه کرده ؟

زن با خندة مصنوعی : نه ... مادرشون تماس گرفت، دلواپس شده بود، گفتم بیام صداش کنم .

رضا به زن نزدیک تر شده است .

پسر : بازم ببخشید خاله ...

از مرد خداحافظی می کند .

زن و پسر به طرف ماشین می روند . زن سوویچ را به او می دهد، می خواهند سوار شوند . حالا هر دو مرد به آنها نگاه می کنند . رضا براشون دست تکان می دهد و تشکر می کند .

(ادامه دارد ... منیژه شهرابی)

 






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ