قسمت دوّم داستان کوهنوردی با دوستان |
سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ...
مرد جوان هم که نسترن می گفت حمید آقا همسایة روبروی شان است، چند دفعه چشمش به بچه ها می افتد و از شیطنت های آنها خنده اش می گیرد .
یکی دوساعتی که رفتند، ناگاه بچه ها با مرد جوان یعنی همان حمید آقا همسایة روبروی نسترن اینا، شاخ به شاخ شدند . نسترن چشمش به خانمی که همراه حمید آقا بود، افتاد، با کمال تعجب دید که شهلا خانم نیست، یک زن دیگر است .
نسترن دست پاچه شده، شروع به دویدن می کند . بچه ها هم به دنبالش می دوند و داد می زنند که «وایسا، ما هم بیاییم .»
بعد از چند دقیقه نسترن نفس نفس زنان یک گوشه می نشیند و بچه ها با شادی و هیجان به او می رسند و قهقهه ی خنده شان در سکوت صبح کوه، طنین انداز می شود .
مریم بهش می گوید : دیوونه چرا یهو رَم کردی، اینطوری که بیشتر تابلو بود .
نسترن هم جواب می دهد : بابا قضیه شیر تو شیر شده، حمید آقا با دوست دخترش اومده کوه .
بچه ها همگی با هم می گویند : نه بابا !
نسترن جواب می دهد : به جون خودم، اون آقاهه حمید آقاست، اما اون خانمه شهلا خانم نیست .
الهام با تعجب می گوید : شوخی می کنی .
نسترن جواب می دهد : چه شوخی ای ... بخدا جدّی میگم .
مریم سرش را با تعجب تکان می دهد و می گوید : عجب مَردای نامَردی پیدا میشن .
فریده رو به نسترن، می گوید : خب بابا، حالا برای تو که خوب شد، تو چکار به اون کاراش داری .
نسترن با تعجب می پرسد : چطور مگه ؟
فریده جواب می دهد : چطور مگه نداره، اتفاقاً اگه تورو ببینه برای اون بدتره که ...
سوسن می گوید : بابا ... شاید اشتباه می کنی، بعضی آدما خیلی شبیه هم هستند .
مریم هم می گوید : سوسن راست میگه، شاید شبیه همسایه تونه، حمید آقای، کیه ؟
نسترن جواب می دهد : نه بابا، مطمئنم، حمید آقا همسایه ی روبرویی ما، چند وقته که اینجا زندگی می کنند .
الهام می گوید : خیلی خب، پس بلند شید راه بیافتید، بلاخره معلوم میشه .
بچه ها بلند می شوند و دوباره به راهشان ادامه می دهند .
در بین راه، بچه ها برای استراحت روی سکویی می نشینند، اتفاقاً عدّه ای از مردم هم آنجا نشسته یا ایستاده بودند و با هم حرف می زدند و یا چیزی می خوردند .
مرد جوان یا همان حمید آقا همسایة نسترن اینا و خانم همراهش هم نشسته بودند و با بچه ها فاصله ای کوتاه داشتند .
الهام پیشنهاد می کند برای اینکه مطمئن باشند، این مرد همان حمید آقاست، اسمشو بلند صدا بکنند و ببینند عکس العملش چیه ؟
اما سوسن می گوید: شاید همینجا اسم خیلی ها حمید باشه .
پس تصمیم می گیرند فامیلی اش را صدا کنند، همانطور که دور هم نشستند و سرشان پایین است، یکی از بچه داد می زند : «قاسم پور .... قاسم پور»
مرد جوان یا همان حمید آقا همسایة نسترن اینا، با تعجب به طرف بچه ها برمی گردد و نگاه می کند .
بچه ها هم که سر به زیر او را می پاییدند، از خنده روده بُر می شوند .
نسترن هم با حرصش گفت : خانم قاسم پور بفرمایید تحویل بگیرید آقاتونو !
توی راه هم هم نسترن و هم بچه های دیگه با دوربین موبایلشون، یواشکی از حمید آقا و خانم همراهش عکس گرفتند که به عنوان مدرک جُرم داشته باشند .
بعد ازظهر بود که نسترن مظلومانه به طرف خانه می رفت و با خودش فکر می کرد که «حتماً حمید آقا عاقل تراز این است که بخواهد کوه رفتنِ اونو به مادرش بگوید» .
همین که می خواهد زنگ خانه را بزند که ناگاه در خانه شان باز می شود و حمید آقا و شهلا خانم از خانه ی آنها بیرون می آیند .
نسترن با آنها خوش و بش می کند و با کمال تعجب می بیند که حمید آقا اصلاً به روی خودش نمی آورد .
نسترن وارد خانه می شود، هنوز سلام نکرده، می بیند که مادرش با اَخم به او نگاه می کند و با ناراحتی می گوید : اصلاً انتظار نداشتم که دخترم به من دروغ بگوید .
نسترن جاخورده، امّا سعی می کند تو چشم مادرش نگاه نکند، جواب می دهد : مامان چه دروغی، صبح تا حالا درس خوندیم و تست زدیم !
مادرش با عصبانیت می گوید : چرا به من دروغ گفتی، تو بجای درس خوندن، با دوستات کوه رفته بودی .
نسترن در دلش به حمید آقا بد و بیراه می گوید، امّا دیگر نمی تواند، بیشتر از این تو چشم مادرش نگاه بکند و دروغ بگوید، خیلی سریع به اتاقش می رود و بغض توی گلویش می شکند و اشک هایش سرازیر می شود .
در همان حال در دلش حمید آقا را از «فیض خود» بی بهره نمی گذارد و با خودش می گوید «بذار آبها از آسیاب بیافته، عصبانیت مامان تموم بشه، اونوقت من می دونم و تو، حمید آقا ! یه آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه ! صبرکن، صبرکن بهت می گم» .
مدّتی می گذرد، نسترن همانطور روی تخت نشسته و سرش پایین است و گریه می کند و برای آینده حمید آقا نقشه می کشد .
مادر درِ اتاق را باز می کند و داخل می شود و روی تخت، کنار نسترن می نشیند، این بار با ملایمت دستِ نوازشی بر سرِ نسترن می کشد و کتاب تست کنکور نسترن را روی تختش می گذارد و با محبت می گوید : صبح تو میدون تجریش، کتاب تست کنکورو، تو ماشین جاگذاشته بودی، راننده بعداً متوجه شده، مجبور شده کتابو بیاره درِ خونه و بده به من، واسه همین فهمیدم که با دوستات رفتی کوه .
نسترن از خجالت سرخ شده و جرأت نمی کند سرش را بلند بکند و تو چشم های مادرش نگاه بکند . انگار که دارد خفه می شود و اکسیژن بهش نمی رسد . در همان حال قضی? حمید آقا هنوز از ذهنش بیرون نرفته است .
مادر سرِ نسترن را بلند می کند و او را می بوسد و می گوید : عزیز دلِ مادر ، همین یکی دو ماه رو بخون، بذار دانشگاه قبول بشی، اونوقت هرچقدر دلت می خواد برو کوه، برو تفریح .
نسترن نفسش بند آمده و نمی تواند حرف بزند .
مادر از جایش بلند می شود و به طرف درِ اتاق می رود و در همان حال می گوید : خیلی خب ببخشید ، من هم بدجوری حالتو گرفتم، یه کمی استراحت بکن، بعد بیا شام بخوریم .
مادر از اتاق بیرون می رود و نسترن همانطور مات و مبهوت مانده؛ مادر دوباره درِ اتاق را بازمی کند و با خنده می گوید : راستی می دونستی حمید آقا، یه برادرِ دوقلو داره، هفت? دیگه عروسیشه، پیش پای تو برامون کارت دعوت اُوردند !!!
اردیبهشت ماه / 1386 – منیژه شهرابی