مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 230
کل بازدید : 642431
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


 

سلام من به خدایی که در این نزدیکی است ... 

 

زن می خواهد سوار ماشین شود، یادِ کاردی می افتد که در جیبِ راست پالتویش است، دستش را روی جیب پالتو می گذارد و کارد را لمس می کند و همانطور یه وری سوار ماشین می شود و در ماشین را می بندد . کارد را از جیبش در می آورد و به دست چپش می دهد . شیشه را پایین می کشد و با لبخندی مصنوعی از مردها تشکر می کند .

پسر هم سوار ماشین می شود و استارت می زند، یه دفعه متوجه کاردی می شود که دست زن است .

پسر با تعجب : این دیگه چیه ؟

زن : حالا بریم ، بعد برات توضیح می دم .

رضا ماشین را روشن می کند و راه می افتد، به طرف جاده می رود و وارد جاده می شود و دوباره راه را به طرف خانه ادامه می دهد .

پسر با خنده : خب نگفتید این دیگه چیه ؟

زن به طرف عقب برمی گردد و کارد را روی ساکش پرت می کند و موبایل را از جیب چپ پالتو درمی آورد و روی داشبورد می گذارد .

پسر : نکنه فکر کردید برای من اتفاقی افتاده ؟

زن : اونم چه فکرایی، عین فیلمای بزن بزن ...

زن ساعت را به رضا نشان می دهد .

زن : ببین الان ساعت چنده، ساعت هفت و پنج دقیقه اس، ساعت چند رفتی تو، شش و نیم بود، مگه یه فاکتور نوشتن و یه پول دادن چقدر معطلی داره، داشتم سکته می کردم .

پسر با خنده : یعنی این کاردو اُورده بودید که به اونا حمله کنید ؟

زن : آره دیگه فکر کردم اونجا دارن دخلتو درمیارن، اعصابم خورد شده بود .

رضا دوباره با خنده : خاله از بس از این فیلمای پلیسی می بینید ...

زن : پس چرا اینقدر دیر کردی ؟

پسر : یکیشون خیلی حرّاف بود، بچة خوبیه ها ... به اصطلاح خودش می خواست مهربونی کنه، داشت عیب های احتمالی پراید رو برام توضیح می داد که مثلاً اگر فلان اتفاق افتاد، بدونم چکار بکنم، یعنی اگه اینطوری شده یعنی خفه کرده، اگه اونطوری شد ...

زن : یعنی آموزش فشرده سرپایی ... آره ؟

هر دو می خندند .

پسر : یه همچین چیزایی، هی می خواستم بگم دیر شده، خونه منتظرن، اونم یه ریز توضیح می داد و منم روم نمیشد تو ذوقش بزنم .

زن : روم نشدن نتیجه اش اینه که ...

پسر : بعله ... نتیجه اش اینه که نزدیک بود خاله مون بیاد کافه رو بهم بریزه ...

دوباره هر دو می خندند .

پسر : خاله خودمونیما ... خیلی مشتی ای ... هیچ جا کم نمیارید، حالا این کاردو از کجا اُوردید ؟

زن : سرویسه ... دو سرویس برای خواهرات سوغاتی اُوردم .

پسر : خوبه یه سری هم برای دفاع شخصی خودتون می اُوردید .

دوباره هر دو می خندند .

پسر : به مامان اینا که نمیگی، نگران میشن .

زن : نه بابا، مگه دیوونه ام .

پسر رادیو را روشن می کند، صداهای درهم و برهم می آید، نگاهی به زن می اندازد .

پسر : حتماً رادیو هم گوش نکردید ؟

زن : نه بابا ... ساعت شش و نیم که اخبار نداشت، رادیوهای دیگه رَم می خواستم بگیرم که راه نداد .

پسر : الانم که موجا بهم خورده نمیشه دوباره رادیوی خودمون بگیریم ببینیم اخبار ساعت هفت خبری هست یا نه ؟

پسر برمی گردد و به زن نگاه می کند، متوجه می شود که زن تو خودش رفته است، می خواهد هرطور شده وقتی به خانه می رسند، همه خاله را خوشحال ببینند .

پسر رو به زن می کند .

پسر : خاله جون چرا دوباره رفتی تو فکر ؟

زن با حسرت : کاش همون موقع که فهمیدم سرطان دارم به جای دوا و درمون می اُومدم کربلا و نجف، نمی دونستم دوباره راهش بسته میشه . 

پسر : چرا نیومدید ؟

زن : می خواستم بیام، دکترم هی دستور شیمی درمانی و این چیزا می داد .

پسر : یعنی خاله واقعاً جدی میگید ... هیچ امیدی نیست .

زن : بخدا جدی میگم . از یک سال پیش درد داشتم، همینجا هم چند تا دکتر رفتم فایده ای نداشت، سوئد رفتم آزمایش دادم و دیدم بله ... کار از این حرفا گذشته، برگشتم، حالم گرفته بود، وقتی مینو بهم زنگ زد که می خواد عروسی کنه، از یه طرف خوشحال بودم که بلاخره اینم سرو سامون می گیره و منم با خیال راحت می رَم، هر چند که خیلی دوست داشتم تو دامادم بشی . اما وقتی رفتم اونجا اون مرتیکه رو دیدم، زیاد به دلم ننشست، این دم آخری یه خورده ته دلم نگرانِ دختره ام .

پسر : خدارو چی دیدید ؟ شاید واقعاً خوشبخت بشه ... خاله جان شاید شما بخاطر بد بیاری هاتون به مردا بد بینید، اینطوری فکر می کنید . خودتونم نا امید نباشید، بخدا درخونة هرکدوم از این عزیزانو بزنی، دست رّد به سینه ات نمی زنن .

زن : به مولا علی قسم اینو می دونم، همشون خیلی بزرگوارن، ولی من دیگه بُریدم .

دستش را به طرف آویز حضرت علی (ع) می برد و آن را دردستش می گیرد، می بوسد و گریه می کند .

زن : قربونت برم مولاجان ... قربون کَرَمِت ... قربون فرق شکافته ات برم .

پسر برای اینکه نگذارد خاله اش دوباره گریه بکند، دستش را به طرف دست زن که هنوز آویز در دستش است می برد و دست زن را می گیرد .

پسر : خاله ترو به مولا قسم ... امشب شب عیده مولاست ... دیگه گریه نکن .

زن تو گریه برای دلِ پسر می خندد و آویز را رها می کند و پسر دست زن را به طرف خود می برد و بوسه ای بر آن می زند .

پسر : خاله قول دادید ها ... دیگه گریه نکنید .

پسر دستمال کاغذی را به طرف خاله می گیرد .

پسر : خاله ده دقیقه دیگه می رسیم خونه، اشکاتو پاک کن، اگه اونا الان ترو اینطوری ببین با این چشمای گریون که درجا سکته می کنن، تازه خودشون همه چیزو می فهمن .

زن دستمالی برمی دارد و اشکهایش را پاک می کند .

پسر : راستی خاله داشتید آهنگ شادی می خوندید، یه دفعه ماشین خراب شد، تروخدا این یه ذره راهم یه آهنگ شاد بخونید تا دلمون واشه .

زن با بغض : قربون دلت برم که اینقدر نازکه ... آخه چی بخونم تا دلت بازشه، من که هرچی می خونم بیشتر حالتو می گیرم رضا جون .

پسر : حالا به خاطر دلِ ما ...

زن : اونقدر دل دل کردی که دل مارم بردی ... باشه برات می خونم .

زن چشمهایش را می بندد، به صندلی تکیه می کند و حس می گیرد و شروع به خواندن می کند .

 

من علی علی گویم                من علی علی گویم  

                  با صوت جلّی گویم

ای شاه ولایت                     جانم به فدایت

ای شاه ولایت                     جانم به فدایت ...

 

در این هنگام رضا ماشین را کنار جاده نگه داشته و سرش را روی فرمان گذاشته، صدای گریه ی خاله و رضا سکوت جاده را شکسته است .

 

منیژه شهرابی / اسفند ماه 1382

 






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ