مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 83
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642256
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


 

داستان «مادر» را در اسفند ماه سال66، هنگام موشک باران تهران نوشتم و در 27 مرداد ماه سال 82 در روزنامه «جام جم» به چاپ رسید .

 مادر

 رادیو روشن است و برنامه خانواده را پخش می کند . «زینب»، پشت چرخ خیاطی مندرسی نشسته و خیاطی می کند . دست و دلش به کار نمی رود . نخ را پاره می کند و پیراهن را روبرویش می گیرد و به آن نگاه می کند . با خود زمزمه می کند :‌‌ هر سال عید که می شد یه پیرهن نو می دوختم و سال تحویل می پوشیدم ... مشتی نگاهی بهم می کرد و با خنده می گفت چقده بهت میاد، خوشگل شدی، از روز اوّلش هم همینطوری دل منو بُردی . منم چقدر از این حرف های مشتی خوشم می اومد، فکر می کردم خوشبخترین زن دنیام . البته تو زندگی هیچ چیزی برام کَم نگذاشت، امّا حیف که ... (آه حَسرتی می کشد و سپس مکثی میکند و ادامه می دهد) خدا بیامرزدت مشتی ! (می خواهد پیراهن را بپوشد، دل و دماغ ندارد، پیراهن را تا می کند و همانجا می گذارد و با دوباره با خود می گوید) ... حالا باشه، بعداً امتحان می کنم .

از جا که بلند می شود، قاب عکس روی طاقچه نظرش را جلب می کند، عکس یادگاری با دختربچه های مدرسه، همه روپوش طوسی پوشیده و یقه روپوش و تل سرشان بنا به پایه های کلاس درسی به رنگ های مختلف است . «زینب» نیز در وسط عکس لبخند بر لب دیده می شود . قاب عکس را از روی طاقچه برمی دارد و بی اختیار می نشیند و به عکس خیره می شود . مدرسه و دختر بچه ها و زنگ تفریح و شلوغی حیاط مدرسه جلوی چشمانش زنده می شود . لحظه ای به فکر می رود و سپس به خود می آید . با خود فکر می کند : نمی دونم چکار کنم ؟ ... بِرَم یا نَه ؟ ... کجا بِرَم ؟ ... یعنی آخرش چی میشه ؟ تا چند روز می خواد این وضعیت ادامه داشته باشد ؟ همه ی همسایه ها رفتند، خدای من ! شبا چقدر تنها هستم، با کوچکترین صدایی از خواب می پَرَم، تنم می لرزه، اگر اعذرا خانم اینا بودند اقلاً می رفتم پیششون، امّا اونام دیروز رفتند مشهد، چقدر هم به من اصرار کردند که باهاشون بِرَم، امّا نرفتم، خودمم نمی دونم چرا ؟ آخه اعذرا خانم اینا مشهد خونه جاری شو و خواهرشوهراش می رَند، امّا من اونجا غریبم، کسی را ندارم ... قربون غریبی ات برم یا امام رضا ... (مکثی می کند) یا امام رضا می دونم اینا همه َش بهونه اس و منو نطلبیدی ... هی ... هرکس هرجائی را داشته یا نداشته رفته ...

دستهاشو روی زانوهایش می گذارد و یا امام رضا می گوید و بلند می شود، قاب عکس را در طاقچه می گذارد و به طرف پنجره می رود، دستمال را از روی بشقابی که لب پنجره است، برمی دارد، عدس ها جوانه زده، لبخندی می زند . پنجره را باز می کند، هوای بهاری به داخل اتاق می آید، احساس خوشی بهش دست می دهد، سرش را از پنجره بیرون می بَرَد، به حیاط نگاه می کند، درختهای زردآلو و خرمالو تو باغچه شکوفه کردند و بر اثر نسیم بهاری برخی از گلبرگها به زمین باغچه افتاده است و به زیبایی باغچه جلوه ای دیگر داده است . نگاهش به جایی خیره می شود، از رادیو صدای آژیر قرمز پخش می شود، مضطرب می شود و بلند بلند صلوات می فرستد و آیه اَمن یجیب .... را تکرار می کند، پس از مدّتی به خود می آید، دیگر توجهی به صدای رادیو ندارد، به آشپزخانه می رود و یک کاسه آب می آورد . دستش را در کاسه آب می بَرَد و نَمی آب بر روی عدس ها می پاشد . 

«زینب» با نگرانی به عدس هایی که جوانه زده نگاه می کند، در همین حین صدای زنگ خانه به صدا درمی آید . «زینب» با همه ناتوانی که از کهولت سن او پیداست، با عجله به طرف در می دَوَد . در را باز می کند، «پروانه»، یکی از همسایه های «زینب» که حدود دو سالی است که ازدواج کرده، پشت در است . «پروانه»، نوزادِ شش - هفت ماهه اش را در بغل دارد . با لبخندی عجولانه سلام می کند، «زینب» نیز با خوشرویی جواب سلامش را می دهد و «پروانه» با حالت دستپاچگی ادامه می دهد : دوباره موشک زدند، دیگه نمی تونم تحمّل بکنم، می خوام بِرَم به علی آقا زنگ بزنم که بیاد بریم دماوند، خونه پدرشوهرم، اقلاً اونجا اَمنه، شما هم اگر خواستی با ما بیا، حداقل اونجا پناهی داری .

«زینب» با لبخند می گوید : دست شما درد نکنه، پناه ما آقا امام زمانِ ... سپس صلواتی می فرستد . «پروانه» هیجان زده به «زینب» می گوید : ننه زینب، یه زحمتی می خواستم به شما بِدَم، بچه ام پیش شما باشه تا بِرَم به علی آقا تلفن بزنم، هوا یک کمی سرده، نگرانم .

بچه را به طرف «زینب» می گیرد . «زینب» با خوشرویی بچه را در آغوش می گیرد و می گوید : چه زحمتی عزیزم، بچه پیش من است، تو برو به کارت برس .

«پروانه» همچنان شتاب زده که می رود، بلند بلند می گوید : همین الان شیرش دادم، اگرگُشنه اش شد، کمی قنداغ بهش بِدی، من اومدم .

ادامه دارد ... منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ