قسمت دوّم و آخرِ داستان «مادر» |
«زینب»، بچه را با خوشحالی به داخل خانه می آورد، بچه به روی «زینب» لبخند می زند . به اتاق می رود و با بچه بازی می کند . برایش موس می کشد، به این ترتیب سَرِ خود را با بچه گرم می کند . مدّتی که می گذرد، احساس می کند بچه بی تابی می کند، با بچه به طرف آشپزخانه می رود . بچه را در بَرِ سمت چپ می گیرد و با دست راست یک استکان و نعلبکی برمی دارد و از سماور نفتی که همیشه روشن است، مقداری آب جوش می ریزد و از قندان چینی دو حبّه قند برمی دارد و در استکان می اندازد، سپس یک قاشق چایخوری در داخل استکان می گذارد . استکان و نعلبکی روی کابینت می گذارد و بچه را به بَرِ سمت راست می دهد و استکان را با دست چپ می گیرد و به طرف اتاق می رود .
در مدّتی که مشغول قنداغ درست کردن بود، بچه همچنان بی تابی می کرد و «زینب» نیز برایش «لالایی» می خواند .
در اتاق ابتدا آهسته می نشیند و استکان نعلبکی را با همان دست چپ با احتیاط روی زمین می گذارد و سپس به همراه بچه درست می نشیند و به پشتی تکیه می دهد و با قاشق قنداغ را هم می زند و به طرف دهان خود می بَرَد که ببیند، داغ نباشد و بعد به طرف دهان بچه می بَرَد و یواش یواش قنداغ را به بچه می خوراند و آوای «لالایی» را نیز برایش می خواند، بچه، کم کم خواب می رود . بچه را روی زمین می گذارد، خیلی سریع به اتاق بغلی می رود و یک پتو و یک نازبالش با خود می آورد و در گوشه ای از اتاق می گذارد، پتو را دو تا می کند و روی زمین پهن می کند و همینطور با خود حرف می زند : فکر کنم اینجوری خوبه، خب چیکار کنم ما که هیچوقت بچه نداشتیم که لحاف و پتوی بچگانه داشته باشم .
سپس ناز بالش را در قسمتی از پتو می گذارد و به طرف بچه می رود و با بلند کردن بچه، «یا علی» می گوید و بچه را روی ناز بالش می خواباند و پَرِ دیگر پتو را روی بچه می اندازد .
بچه با چهره معصومانه و لبخند خفیفی بر گوشه لب خوابیده است . زینب همینطور نشسته و با حسرت به بچه نگاه می کند و به فکر عمیقی فرو می رود . یادِ جوانی های خودش می افتد، دلشوره های شب عروسی، دو سه سالی که از عروسیشون گذشته بود و بچه دار نشده بودند، دوا و درمون های حکیمهای ده اِفاقه نکرد، حتی سرکتاب هم که باز کردند، رمال باشی گفته بود که شما بچه تون نمیشه . به پیشنهاد یکی از اقوام به تهرون اومدند که پیش دکترهای باسواد و فرنگ رفته بروند، بلکه بشه کاری بکنند، اونها هم ناامیدشان کرده بودند، نذر امام رضا (ع) کردند و به پابوس آقا رفتند . اونجا که رفتند، احساس کرده بود که دیگه واقعاً قسمت اینها همینه، امّا یک شب در همان مسافرخونه ای که بودند، تو خواب دیده بود که یک آقایی نورانی با لباس سبز به طرفش لبخند می زند و به آرامی به او می گوید : نگران نباش یک روزی مادر میشی ...
البته «زینب» همیشه با خودش می گوید : نمی دونم تو خواب دیدم یا بیداری، ولی فکر می کنم بعد از اون یک احساس خوشی بهم دست داد .
وقتی برگشتند تهرون، توسط یکی از آشنایان، زینب و شوهرش توی یک دبستان دخترانه به عنوان سرایدار مشغول به کار شدند و همانجا نیز زندگی کردند و در این مدّت توانستند خانه ای بخرند و بعد از بازنشستگی به خانه خود نقل مکان کردند . الان پنج سالی میشه که اینجا هستند .
خاطرات گذشته در ذهن «زینب» بیدار می شود، «زینب»، همچنان به بچه خیره شده و به فکر فرو رفته است . چهره دختر بچه های شاد و خندان جلوی چشمش می آید، بهش می گفتند : ننه زینب ... این اسم «ننه زینب»، هم از اونجا براش یادگاری مانده است .
«زینب» انگار با بچه درددل می کند : اوّلش خیلی ناراحت بودم، فکر می کردم نکنه من عیب و ایراد دارم که بچه ام نمیشه، دلم شور می زد، نکنه مشتی بره هوو سرم بیاره ؟ ! ... امّا بعدش متوجه شدیم که مشتی بچه اش نمیشه، اوّلش من خیلی بچه بچه می کردم، به همین خاطر مشتی چند بار بهم گفته بود که : زینب اگه می دونی که واقعاً نمی تونی بی بچه سر کنی، من حرفی ندارم، جلوی راهت را نمی گیرم، تو آزادی، من نمی تونم باعث گناه بشم که تو حسرت بچه را بخوری ...، امّا موقع گفتن این حرفها همیشه بغض فروخورده ای در گلو داشت . من هم بعضی موقعها با شوخی و بعضی موقعها با ناراحتی و تشر بهش می گفتم : این حرفها چیه می زنی مشتی ... هر چی خواست خدا باشه، ما که نمی تونیم استغفرالله با خدا و پیغمبر جدال بکنیم .
«زینب» همچنان که به معصومیت بچه خیره شده، با آهی سوزناک می گوید : خدایا رضایم به رضایت .
«زینب» بلند می شود و استکان و نعلبکی را به آشپزخانه می برد . در آشپزخانه که هست دوباره از رادیو صدای آژیر قرمز پخش می شود، شتابزده و نگران به اتاق می آید، کمی به این سو و آن سو می دَوَد، نمی داند چکار بکند، احساس تلخی بهش دست داده، حسّ می کند خطر بزرگی در کنارش است، ابتدا ناخودآگاه بچه را بلند می کند و در آغوش می گیرد، بچه همچنان در خواب معصومیت خود فرو رفته است . دوباره بچه را سر جایش می گذارد، خودش به طرف بچه به حالت سپر نشسته است و بلند بلند «صلوات» می فرستد و آیه «اَمن یجیب ...» را می خواند و به بچه فوت می کند، در همین حال صدای انفجار مهیبی به گوش می رسد که گویی موشکی در همین نزدیکی ها منفجر شده است، به طوری که ساختمان خانه با شدّت تمام به لرزه در می آید و شیشه ها با صدای مهیبی خرد می شود .
«زینب»، یک لحظه خودش را به طور کامل، سپری بر روی بچه قرار می دهد و بلند فریاد می زند : یا زهرا، بچه امو از تو می خوام، به فریادم برس ...
و همانطوری که روی بچه قرار گرفته، شیشه های پنجره های اتاق و قسمتی از آجرهای دیوارهای اتاق با شتاب بر سر و روی «زینب» می ریزد .
مدّتی می گذرد، «زینب» همچنان روی بچه به صورت سپر، امّا خونین و بیهوش قرار گرفته است و بچه در آغوشش گریه می کند . بشقاب عدس ها که بر اثر صدای انفجار به گوشه ای پرتاب شده، همچنان با لبخند، رسیدن بهار را مژده می دهد ...
منیژه شهرابی – اسفند ماه / 1366