مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 86
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642259
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


«ویکتور ماری هوگو»، بزرگترین شاعر قرن نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در عرصه ادبیات فرانسه و نیز داستان نویس، درام نویس و بنیانگذار مکتب «رُمانتیسم» در 26 فوریه (7 اسفند ماه) سال 1802 میلادی به دنیا آمد .

«گوژپشت نُتردام»، با نام فرانسوی «نتردام دو پاری»، رُمانی است به قلم «ویکتور هوگو» که در 14 ژانویه 1831 میلادی منتشر شد، که می توان گفت که این کتاب، به همراه «بینوایان»، دو تا از شاهکارهای «هوگو» به شمار می رود .

زمینه پیدایش گوژپُشت نُتردام

«ویکتور هوگو» در مقدمه کتاب می نویسد : «چند سال پیش، نویسنده این کتاب، به هنگام تماشا یا بهتر بگوییم ضمن کاوش در کلیسای نتردام در یکی از زوایای تاریک بُرج های آن، کلمه ANATKH را که دستی عمیقاً بر یکی از دیوارها کَنده بود، مشاهده کرد .» ... «کَسی که این کلمه را بر دیوار بُرج کلیسای نتردام نقش زده بود، چندین قرن پیش از جهان رخت بربسته و نوشته او هم به دنبال وی ناپدید گردیده، پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است . کتاب حاضر درباره ی سنگ نوشته مزبور به رشته تحریر درآمده است .»

چکیده داستان

در «پاریس»، قرن پانزدهم، دختر کولی جوان و زیبایی به نام «اسمرالدا»، به همراه بُز باهوش خود می رقصید و برنامه اجرا می کرد .

«کلود فرولو»، رئیس شماس های نتردام و راهبی که نفس شکنجه اش می دهد، در نهان عاشق «اسمرالدا» شده است . او سعی می کند با کمک «کازیمودو»، ناقوس زنِ گوژپُشت و بدشکل نتردام، «اسمرالدا» را بِرُباید، ولی با دخالت «کاپیتان فوبوس دوشاتوپر» ناکام می ماند و «کازیمودو» دستگیر می شود .

«کازیمودو» را در میدان اعدام با شلاق مجازات می کنند و تنها «اسمرالدا» که قلبی مهربان دارد، به او کمک می کند و جرعه ای آب به او می دهد .

«دخترک، بدون اینکه سخنی بر زبان راند، به محکوم نزدیک شد . گوژپُشت می خواست به هر قیمتی شده، خود را از وی کنار کِشد، ولی دختر، قمقمه ای را که بَر کمربند آویخته بود، باز کرد و به آرامی آن را با لب سوزان مردِ بینوا آشنا ساخت .

در چشمِ شرربار و خشک گوژپُشت، اَشکی حلقه زد و بَر چهره ی نازیبای او فروغلطید . شاید این نخستین قطره ی اشکی بود که در سراسر زندگی از دیده فرو می ریخت .»

«اسمرالدا» به شدّت عاشق «فوبوس» شده بود، ولی «فوبوس» که جوانی سبکسر و هوسباز بود، تنها در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته «اسمرالدای پاکدامن» را مغلوب سازد که توسط «کلود فرولو» مورد اصابت خنجر قرار می گیرد .

«اسمرالدا» به جُرم قتل به اعدام محکوم می شود . «کلود فرولو» در زندان به «اسمرالدا» ابراز عشق می کند، ولی «اسمرالدا» او را از خود می راند و همچنان به یاد «فوبوس»، رنج ها را تحمل می کند .

در روز اعدام، «اسمرالدا» را برای توبه به درِ کلیسای نُتردام می برند . او در آنجا، اتفاقی چشمش به «فوبوس» که از ضربت چاقو، جان بدر بُرده بود، می افتد، ولی «فوبوس» از او روبرمی گرداند .

«اسمرالدا، تا این دَم هر رنج و سختی را تحمل کرده بود، ولی این ضربت آخرین، بسیار شکننده بود ...»

در این لحظه «کازیمودو»، گوژپُشت یک چشم و کَر، امّا بسیار نیرومند، متهورانه دخترک (اسمرالدا) را از دست نگهبانان نجات می دهد و او را با خود به بُرج های نُتردام می برد و دخترک در آنجا پناهنده می شود و بَست می نشیند .

«اسمرالدا» که کماکان به عشق «فوبوس» دل بسته است، متوجه شدّت عشق «کازیمودو» نسبت به خود نمی شود .

بعد از مدّتی، کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیرمستقیم «کلود فرولو» برای نجات «اسمرالدا» و البته غارت کلیسا، به کلیسای نُتردام حمله می کنند، ولی «کازیمودو» که متوجه نیّت واقعی آنها نشده است، برای دفاع از «اسمرالدا» به مقابله با آنها می پردازد .

در این موقع، «کلود فرولو»، این آشوب و غوغا را غنیمت می شمارد و «اسمرالدا» را می رُباید، امّا رئیس شماس ها، که یک بار دیگر نیز دستِ ردّ بَر سینه اش زده می شود، از شدّت خشم، دختر کولی را به دستِ زنِ گوشه نشین بیچاره و نیمه دیوانه ای می دهد که کینه وحشی منشانه ای از کولی ها به دل دارد، زیرا که در زمان گذشته، کولی ها دخترش را ربوده اند، دختری که هم سال «اسمرالدا» می توانست باشد .

به زودی مشخص می شود که «اسمرالدا»، همان دختر گُم شده است، او «اسمرالدا» را از مأمورینی که توسط «کلود فرولو» به دنبال محکومه آمده اند، پنهان می کند؛ ولی «اسمرالدا» که صدای «فوبوس» را شنیده است از مخفیگاه بیرون می آید و باعث لو رفتنِ خود می شود . تلاش های غم انگیز مادر برای نجات او بی فایده می ماند و «اسمرالدا» را دار می زنند و هم زمان مادرِ او نیز کُشته می شود .

در همین زمان «کازیمودو» (گوژپُشت) که از گُم شدن دخترک (اسمرالدا) سَردَر گُم شده است، متوجه «کلود فرولو» می شود که از بالای بُرج، مشغول تماشای اعدام «اسمرالدا» است، او متوجه اصل داستان می شود ...

«گوژپُشت، گامی چند پُشت سَرِ رئیس شماسان بَرداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش، او را به پَرتگاهی که بَر آن خَم شده بود، افکند .»

بعد از آن کسی «کازیمودو» را ندید تا روزی که در میان اَجساد اعدام شدگان، دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم خُفته بودند، وقتی خواستند اسکلت «کازیمودو را از «اسمرالدا» جدا کنند، خاکستر شد و فرو ریخت .

نقش کلیسای نُتردام در داستان

عنوان اصلی رُمان، «نوتردام دوپاری»، به معنی «نوتردام پاریس» است و قهرمان حقیقی این رُمان «نتردام پاریس» است با دیوها و غول هایش و پنجره های آراسته به شیشه های رنگینش و توده های تاریکی اش در میان ستون هایی که درهم پیچیده اند .

«ویکتور هوگو» در این کتاب که منشأ و منبعش تماشای این بنای «گوتیک» است، به انتقالِ دقیق شکوه و جلال و عظمت معماری در عرصه ی ادب، توفیق مضاعفی یافته است .

بررسی داستان

طرح داستان، آمیخته به مبالغه و بسیار سنگین است و ارزش رُمان، بیش از هر چیز، مولود تجسم قوی و معجزه آسا و سرشار از قدرت و تغزل «پاریس» در قرون وسطا، با آن کوچه های رازآمیز که انباشته از قیل و قال و هیاهوی توده مردم است .

قهرمان ها، پیش از هر چیز، مجموعه سترگی هستند که اندیشه انسجام و روان شناسی فرد را کنار می گذارد . شخصیت ها، ابتدایی و سطحی و بیشتر از آنکه موجوداتی زنده و واقعی باشند، غیرواقعی و خیالی به نظر می رسند .

رئیس شماس ها، خائنِ این ملودرام است و «کازیمودو» که جسم دهشت بار و روح بسیار گرانمایه ای دارد، دلقک او است و امّا فرمانده «فوبوس» همان جوان اوّل ماجراست، پسری خوشگل و سبکسر و بی وفا . سیمای «اسمرالدا»، که کمتر از قهرمان های دیگر جنبه قراردادی دارد، با این حال از لطف و ملاحت گیرایی برخوردار است که بسیار زود او را به شخصیتی مردم پسند تبدیل کرد .

«ویکتور هوگو» در «نوتردام دوپاری» و به همین گونه هم چندی بعد در «بینوایان» توفیق می یابد که به رؤیاهای سترگ و شگرف ذهن خود، روح و جسم بدهد و به نمادها، حیات ارزانی بدارد .

همین الهام و قدرت خلاقیت است که به توصیف های شایسته ای که «هوگو» از تالار بزرگ کاخ دادگستری و میدان گرو (میدان اعدام پاریس( رقم زده است، روح می دهد . «هوگو» که از حسّ دراماتیک مسلمی برخوردار است و رئالیسمی حیرت انگیز به این حسّ نیرو می دهد، در این رُمان، پاره ای از جذاب ترین و حیرت انگیزترین صحنه هایی را که در عمر خود، آفریده، به ارمغان آورده است . برای آنکه به این نکته بیشتر پی ببریم، باید یک بار دیگر شرح «سقوط «کلود فرولو» را از بالای بُرج های نتردام» بخوانیم .

تهیه و تنظیم ... منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ