شاعر : ناشناس
بی تو بر سفره ی نوروزی ما سینی نیست
سنبل و سوسن و سیستبر و نسرینی نیست
در کفِ لاله به جزء ساغر حسرت نبود
بَر لبِ غنچه به جزء خنده ی خونینی نیست
مرغ دل می پَرَد از سینه به صحرای نیاز
تا شود صید ره، افسوس که شاهینی نیست
خواب و چشمانِ به درمانده، محالست محال
سر سودا زده را حاجت بالینی نیست
کهنه کاری است فلک ، ما همه طفلان رهیم
بیدقی چند چه رانیم، چو فرزینی نیست
چشم امید چه داریم بر این حاصل عمر
زآن که درخرمن آن خوشه ی پروینی نیست
نای مرغان سحر از چه سبب بشکستند
که به دنبال دعا، ناله ی آمینی نیست
از شبیخونِ غمت بر دلِ ما روشن گشت
کَز خرد تا به جنون فاصله ی چندینی نیست
گفتم آیینه دل سنگ جدایی بشکست
گفت خاموش که این رسم نوآیینی نیست
آتش هجر تو با اشک روان بنشانیم
سوزِ دل را به جزء این مایه ی تسکینی نیست