بهاریه از : مصلح الدین سعدی شیرازی
برخیز که می رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بَر طَبَق نِه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد زِ پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می کند گل افشان
خاموشیِ بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آوازِ دُهُل نهان نماند
در زیرِ گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سرِ دوست بَر کنارست
آنک سرِ دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد زِ تیرباران
«سعدی» چو به میوه می رسد دست
سهلست جفای بوستانبان