مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 62
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642235
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


«ویکتور هوگو»، نویسنده بزرگ فرانسوی در 26 فوریه (7 اسفند ماه) سال 1802 میلادی در «بزانسون» (فرانسه) به دنیا آمد و در 22 ماه می (2 خرداد ماه) سال 1885 در «پاریس» درگذشت .

 

رُمان «بینوایان»

«بینوایان»، نام رُمان معروفی، نوشته ی «ویکتور هوگو» است، که از 8 آوریل تا 30 ژوئن 1862، هنگامی که در «گرنزی» به حال تبعید به سَر می بُرد، نوشته است و انتشارات «لاکروا»، آن را در «پاریس» منتشر کرده است .

«هوگو» در کتاب «بینوایان» به تشریح بی عدالتی های اجتماعی، و فقر و فلاکت مردم «فرانسه» می پردازد، همان عوامل و مُحرک های اجتماعی که منجر به سقوط «ناپلئون سوّم» شد . انحصار توزیع قدرت و ثروت در دست خانواده ی فاسد سلطنتی، که از مشکلات جامعه ی «فرانسه» کاملاً بی اطلاع بودند، سبب ایجاد معضلات اقتصادی و اجتماعی در جامعه ی فقیر فرانسه شد و «انقلاب فرانسه»، ناشی از همین تحولات زیرساخت های اجتماعی جامعه ی فرانسه بود .

«ویکتور هوگو»، در خلال پردازش شخصیت های داستان و روانشناسیِ آنها، نحوه ی درگیری و دخالت آنان را در این نهضت اجتماعی نشان می دهد .

 

موضوع رُمان «بینوایان»

«بینوایان»، تصویر راستینِ سیمای مردم فرانسه در قرن نوزدهم است . چهره ی چند قهرمان در «بینوایان» برجسته تر ترسیم شده است، از جمله : «ژان والژان»، او مردِ میانسالِ خسته ی روانی است با نیم تنه ی کهنه و شلواری وصله دار که پس از گذراندن 19 سال زندان با اعمال شاقه، پس از تمام شدن ایام محکومیت، جایی برای رفتن ندارد، و کَسی پناهش نمی دهدا، حتّی در لحظه ای حاضر می شود، دوباره به زندان بازگردد، ولی راهش نمی دهند .

«ژان والژان» در اوج درماندگی و سیه روزی به خانه ی اُسقفی پناه می بَرَد، اُسقف با خوشرویی و مهربانی از او پذیرایی می کند، ولی این مهمان ناخوانده، نیمه شب، ظروف نقره ی اُسقف را به سرقت می برد، و ساعتی بعد، به دست ژاندارم منطقه دستگیر می شود . اُسقف، بزرگواری به خرج می دهد و اظهار می دارد که این ظروف را خود به «ژان والژان» هدیه داده است و این گذشت و بزرگواریِ اُسقف، مسیرِ زندگی «ژان والژان» را تغییر می هد .

به موازات این تغییر و تحول در «ژان والژان» و به دنبال تغییر مسیرِ زندگی اش، بازرس سمج و سختگیری به نام «ژاور» در تعقیب اوست .

«کوزت»، «ماریوس»، و «خانم تناردیه» از شخصیت های دیگر رُمانِ «بینوایان» هستند .

 

رُمان «بینوایان»، شامل 5 بخش است :

 

1- بخش اوّل به نام «فانتین»

2- بخش دوّم به نام «کوزت»

3- بخش سوّم به نام «ماریوس»

4- بخش چهارم به نام «ماجرای عاشقانه ی خیابان پلومه»

5- بخش پنجم به نام «ژان والژان»

 

 

خلاصه ای از بخش اوّل به نام «فانتین»

 

بخش اوّل، با وصف مردِ قدیسی به نام «موسیو میریل»، اُسقفِ شهر «دینی» آغاز می شود که تجسد مسلم ترین فضیلت های مسیحی است . از دفترِ دوّم این بخش، چهره ای داستانی رُخ می نماید که قهرمان سراسرِ رُمان خواهد بود و او یکی از محکومان به اعمال شاقّه به «ژان والژان» است .

«ژان والژان» در 25 سالگی، اسیرِ پنجه های ستمگری شده است، او که روستاییِ پاکدلی بوده، به سبب سرقت یک قرصِ نان برای سیر کردنِ کودک گرسنه ی خواهرش، این همه زندان تحمل کرده است؛ در نتیجه، مهربای و عاطفه برایش، اَمر فراموش شده ای است، امّا نیک منشیِ این مردِ روحانی، درهای نیکبینی و خیراندیشی را دوباره به روی او باز می کند و یکی از بزرگان روزگارش می شود .

در دفترِ سوّم این بخش، با عنوان «در سال 1817»، نویسنده، ما را به محیط دانشجویی «پاریس»، رهنمون می شود . یکی از این دانشجویان، دخترِ جوانی به نام «فانتین» را از راه به در می برد، سپس رها می کند، وی که تنها و ناامید مانده است، می کوشد تا دختری به نام «کوزِت» را که از این ره به جا مانده، بزرگ بکند، امّا پس از چندی، هنگامی در به دست آوردنِ مخارج زندگیِ خود و «کوزت» درمانده می شود، «کوزت» را به مسافرخانه داری به نام «خانم تناردیه» می سپارد ...

در دفترِ چهارمِ این بخش، با زندگیِ دخترکی آشنا می شویم که به دست این زن و شوهرِ مشکوک مسافرخانه دار (خانم تناردیه و همسرش)، رها شده است . آنان از «فانتین»، مبالغ زیادی مطالبه می کنند و سپس با «کوزت»، همچون خدمتکارِ فلک زده ای رفتار می کنند .

در دفترِ پنجم این بخش، با یک کارخانه دار مونتروی، آشنا می شویم که راه و روش ماهرانه ی بازرگانی او با همان شور و هیجان و همان دقّت و روشنی که در رُمان های «بالزاک» می بینیم، توصیف می شود .

این مردِ مرموز، که در شُرُف کَسبِ ثروتی هنگفت در صنعت تولید کالاهایی از شیشه ی سیاهرنگ است، همان «ژان والژان» است که به «موسیو مادلن» شهرت یافته است .

«موسیو مودلن» در «مونتروی»، محبوبیت و وجاهت زیادی به دست آورده و سخاوت مسیحیانه ی او، احترام عامه را جلب کرده و موجب شده که به مقام شهردار این شهر برسد .

«موسیو مادلن»، مادرِ «کوزت»، یعنی «فانتین» را که چند روزی در کارخانه ی او کار می کرده، و سپس در پی یک افشاء گری، اخراج گشته، در پناه خود می گیرد، و می کوشد تا رفتار بدی که به نام او، به این زنِ جوان کرده اند، جبران نماید؛ در این احوال، مردی که در کمین شهردار «مونتروی» است .

این مرد، «ژاور»، یکی از افسران پلیس است که به ماهیت «ژان والژان»، در هیئت «موسیو مادلن» پی بُرده است .

در دفترِ ششم این بخش، «موسیو مادلن» متوجه می شود که در دادگاه جناییِ شهر «آراس»، مردِ ولگردی را اشتباهاً به جای «ژان والژان» پنداشته و او را محاکمه می کنند، و این مسئله او را پریشان خاطر می کند .

در نهایت، «موسیو مادلن»، پس از کشاکش های درونی ممتد، رهسپارِ شهر «آراس» می شود و در تالار دادگاه، در میان بُهت و حیرت حُضار، به بانگ بلند می گوید که : «من ژان والژان هستم !»

«ژان والژان» را به دست دشمنِ دیرینه اش، یعنی «ژاور» می سپارند، لیکن، وی موفق به فرار می شود؛ در حالی که «فانتین» با احساس سعادت می میرد، چون بازگشتِ دخترش «کوزت» را انتظار می کشد ...

 

تهیه و تنظیم ... منیژه شهرابی






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ