2) رسیدگى به یتیمان
الف) خنداندن یتیمان
«قنبر» مى گوید : روزى حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) از حال زار یتیمانى آگاه شد، به خانه برگشت و برنج و خـرمـا و روغن فراهم کرده در حالى کـه آن را خود به دوش کـشید، مرا اجازه حمل نداد، وقتى به خانه یتیمان رفتیم، غذاهاى خوش طعمى درست کرد و به آنان خورانید تا سیر شدند . سـپـس بـر روى زانوهـا و دو دست راه مى رفت و بچّه ها را با تقلید از صداى بَع بَع گوسفند مى خنداند، بچّه ها نیز چنان مى کردند و فراوان خندیدند، سپس از منزل خارج شدیم .
گفتم : مولاى من، امروز دو چیز براى من مشکل بود .
اوّل : آنکه غذاى آن ها را خود بر دوش مبارک حمل کردید .
دوم آنکه با صداى تقلید از گوسفند بچّه ها را مى خنداندید .
حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمود : اوّلى براى رسیدن به پاداش و دوّمـى بـراى آن بـود کـه وقـتـى وارد خـانه یتیمان شدم، آنها گریه مى کردند، خواستم وقتى خارج مى شوم، آنها هم سیر باشند و هم بخندند . (9)
ب) رسیدگى به محرومان
حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) رسیدگى بـه محرومان را تنها با دستورالعمل و فرمان انجام نمىداد، بلکه شخصاً به رفع مشکلات مردم مى پرداخت . نان و خرما را درون زنـبـیـل مى گذاشت و بـا دوش مبارک حمل مى کرد و به فقراء مى رساند .
اصحاب و یاران مى گفتند : «یا اَمیرالمُؤ مِنین ، نَحنُ نَحمِلهُ» ؛ یا امیرالمؤمنین علیه السّلام ما این بار را برمى داریم .
حضرت پاسخ مى داد که : «رَبُّ العَیالِ اَحَقُّ بِحَملِهِ» ؛ رهبر امّت سزاوارتر است که بردارد . (10)
ج) پرهیز از اخلاق پادشاهان
حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السّلام)، به تنهائى در بازار قدم مى زد و مردم را ارشاد مى فرمود .
هرگاه عدّهاى در اطراف آن حضرت یـا پشت سر او راه مى رفتند یا جمع مى شدند، مىایستاد و مى فرمود : کارى دارید ؟
مى گفتند : دوست داریم با شما باشیم و با شما راه برویم .
حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) مى فرمودند : «اِنصَرِفُوا وَ ارجِعُوا» ؛ بروید و به راه خود بازگردید، زیرا اینگونه رفتارها «مَفسَدَةً لِلقُلُوب» قلب ها را فاسد مى کند . (11)
د) رسیدگی به خانواده شهداء
«ابن شهر آشوب» از «عبدالواحد بن زید» نقل مى کند که : روزى در کنار کعبه بـه عبادت مشغول بـودم، دختر کوچکى را دیدم که خدا را به حقّ امیرالمؤمنین على (علیه السلام) سوگند مى دهد و نام و شخصیّت امام على (علیه السلام) را در قالب الفاظ و عباراتى زیبا بیان مى دارد . شگفت زده شدم، پیش رفتم و پرسیدم : اى دختر کوچک، آیا تو خودت على (علیه السلام) را مى شناسى ؟
پاسخ داد : آرى، چگونه على (علیه السلام) را نمى شناسم، درحالی که از آن روز که پدرم در صفّین به شهادت رسید و مـا یتیم شدیم، عـلى (علیه السلام) هـمـواره از مـا حال مى پرسید و مشکلات ما را برطرف مى کرد . روزى من به بیمارى آبله دچار شدم و بینائى خود را از دست دادم، مادر و خانواده مان سخت ناراحت بودند، که حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) به خانه ما آمد، مادرم مرا نزد امام على (علیه السلام) برد و ماجرا را تعریف کرد .
حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) آهى کشید و شعرى خواند و دست مبارک را بر صورت من کشید، فوراً چشمان من بینا شد و هم اکنون به خوبى اجسام را از فاصله هاى دور مى بینم، آیا مى شود على (علیه السلام) را نشناخت ؟ (12)
ه) کمک به یتیمان و همسران شهداء
روزى حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) دید زنى مشک آبى به دوش گرفته مى برد، امام على (علیه السلام) مشک آب را از او گرفت و به محلّى که زن مى خواست آورد، آنگاه از حال زن پرسید .
زن گفت : على بن ابیطالب (علیه السلام) شوهر مرا به بعضى از مرزهاى نظامى فرستاد و در آنجا کُـشـتـه شـد، چـند طفل یتیم براى من گذاشت و احتیاج مرا وادار کرده است تا براى مردم خدمت کنم که خود و اطفالم را تأمین نمایم .
حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) از آنجا بازگشت، سپس زنبیلى که در آن طعام بود برداشت و قصد خانه زن کرد . بعضى از یارانش گفتند : بگذارید ما ببریم .
فرمود : کیست که بار مرا در قیامت بردارد ؟
چون به در خانه زن رسید، زن پرسید : کیست که دَر مى زَنَد ؟
فرمود: همان بنده خدا هستم که دیروز مشک آب را براى تو آوردم، در را باز کن، براى بچّه هایت طعام آوردهام .
زن گفت : خدا از تو راضى باشد و میان من و على بن ابیطالب (علیه السلام) حکم کند .
سپس در را باز کرد .
حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) داخل شد، فرمود : من کسب ثواب را دوست دارم، مى خواهى تو خمیر کن و نان بپز و من بچّه ها را آرام کنم و یا من خمیر کنم و تو آنها را آرام کنى ؟
زن گفت : من به نان پختن آگاهترم و شروع به خمیر گرفتن کرد .
حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) گوشت را آمـاده کرد و لقمه لقمه به دهان اطفال گوشت و خرما مى گذاشت و به هر یک مى فرمود : على را حلال کن، در حقّ تو کوتاهى شده است .
چون خمیر آماده شد، زن گفت : بنده خدا تنور را آتش کن .
حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) تنور را آتش کرد، حرارت شعله به چهره آن حضرت مى رسید و مى فرمودند : بچش حرارت آتش را، این سزاى کسى است که از زنان بیوه و اطفال یتیم بى خبر باشد .
در این میان زنى از همسایه داخل خانه شد، که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را مى شناخت، به زن صاحب خانه گفت : واى بر تو ! این کیست که براى تو تنور را آتش مى کند ؟
زن جواب داد : مردى است که به اطفال من رحم کرده است .
زن همسایه گفت : واى بر تو ! این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السّلام است .
آن زن چون حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) را شناخت پیش دوید و گفت :
«واحَیائِى مِنکَ یا اَمِیرَالمُؤمنین» ؛ اى امیرمؤمنان از شرمندگى آتش گرفتم، مرا ببخشید .
حضرت امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمودند : «بَل واحَیائِى مِنکَ یا اَمَةَ اللّه فیما قَصُرتَ فِى حِقِّکَ» ؛ بلکه من از تو شرمندهام، اى کنیز خدا، در حقّ تو کوتاهى شده است . (13)
ادامه دارد ... منیژه شهرابی