اتوبوس از میدان ولی عصر (عج) رو به پایین می آید و به سرعت از کنار پیرمردی که قوز کرده و از کمر دولا شده و در پیاده رو، رو به پایین با آهستگی و تأنی راه می رود، می گذرد .
زن، لحظه ای از پشت شیشه پیرمرد را دیده است .
اتوبوس پشت چراغ قرمزِ تقاطع طالقانی می ایستد، مدتی می گذرد، چشم زن به پیرمرد می افتد که با همان آهستگی و تأنی به تقاطع طالقانی رسیده و از عرض خیابان ردّ می شود و راه خود را ادامه می دهد .
مدتی می گذرد، اتوبوس راه می افتد و دوباره از پیرمرد می گذرد .
اتوبوس پشت چراغ قرمزِ چهارراه ولی عصر (عج) می ایستد، مدتی می گذرد، چشم زن به پیرمرد می افتد که با همان آهستگی و تأنی به تقاطع چهارراه ولی عصر (عج) رسیده و از عرض خیابان ردّ می شود و راه خود را ادامه می دهد .
مدتی می گذرد، اتوبوس راه می افتد و دوباره از پیرمرد می گذرد .
اتوبوس پشت چراغ قرمزِ امیراتابک می ایستد، مدتی می گذرد، چشم زن به پیرمرد می افتد که با همان آهستگی و تأنی به تقاطع امیر اتابک رسیده و از عرض خیابان ردّ می شود و راه خود را ادامه می دهد .
مدتی می گذرد، اتوبوس راه می افتد و دوباره از پیرمرد می گذرد .
اتوبوس پشت چراغ سه راه جمهوری می رسد، راننده درِ جلو را می زند و چند مرد پیاده می شوند .
زن فریاد می زند : آقا، درِ عقب را هم بزن، پیاده میشیم .
راننده درِ عقب را می زند و زن پیاده می شود و به سرعت به طرف جلوی اتوبوس می رود و کرایه خود را می پردازد و به پیاده می رود .
چشم زن، از روبرو به پیرمرد می افتد که با همان آهستگی و تأنی به تقاطع سه راه جمهوری رسیده و می رود که از عرض خیابان ردّ بشود ...
منیژه شهرابی