کوچه ی معرفت !
معرفت، دُرّ گرانی ست، به هر کَس ندهند پَرِ طاووس قشنگست، به کَرکَس ندهند
|
چند شب پیش، نگار یک اس ام اس برایم زد، به این مضمون :
کوچه ای را بود، نامش معرفت !
مردمانش با مَرام، از هر جهت !
سیل آمد، کوچه را ویرانه کرد
مردمش را با جهان بیگانه کرد
هر چه در آن کوی بود از معرفت
شُست و با خود بُرد سیلِ بی صفت
از تمام (آن) کوچه، تنها یک نفر
خانه اش ماند و خودش جَست از خطر
رسم و راه نیک، هرجا بود و هست
از نهاد مردم آن کوچه است
چون که در اندیشه ام اینگونه ای
حتم دارم بچه ی آن کوچه ای
من هم در جواب، برایش پیام دادم که :
تو خودت یکی از ساکنانِ این کوچه ای !
نگار هم برایم اس ام اس داد که :
خاله ! می دونستی اسمِ کوچه ی ما «معرفتِ» !
البته، می دانستم، امّا آن لحظه که پیام را می نوشتم، در خاطرم نبود .
منیژه شهرابی