مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 220
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642393
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


«محمد حنفیه» (محمد بن‌حنفیه)، از فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی ‌طالب (ع)، که مادرش «خوله حنفیه»، دختر «جعفر بن قیس» است و به همین جهت به این نام مشهور شده ‌است .

«محمد حنفیه» در زمان حکومت «عمر بن خطاب» متولد شد و در ایام حکومت «عبدالملک بن مروان»، در روز اوّل محرّم الحرام سال 81 هجری قمری، در سنّ 65 سالگی درگذشت و در قبرستان «بقیع» دفن شده ‌است .

او مردی عالم و نیرومند بوده و در جنگ ‌های «جمل» و «صفین» شرکت داشت و بعد از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)، در کنار برادران خود، حضرت امام حسن مجتبی (ع) و سپس حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بود و به علّت معلولیت و فلج دستان نتوانست در «واقعه کربلا» حاضر شود .

«فرقه کیسانیه»، وی را امام و مهدی آخرالزمان می‌ دانستند . این فرقه منقرض گشته و از بین رفته ‌است . «مختار بن ابی‌عبیده ثقفی» که بعدها به خونخواهی حضرت امام حسین بن علی (ع) قیام کرد، خود را نماینده «محمد حنفیه» در «کوفه» معرفی کرد .

 

امامزاده محمد حنفیه

«محمد بن حنفیه» یکی از فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) است . مادرش زنی است به نام «خوله»، از طایفه «بنی حنیفه» بود و این طایفه از طوایفی بودند که حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) را حق می ‌دانستند و به ابوبکر اعتقاد نداشتند .

پس از وفات حضرت محمّد رسول الله (ص)، مأمور ابوبکر برای جمع آوری ذکات به میان این طایفه رفت و اینها به او «ذکات» ندادند . «خالد» برگشت و گفت : آنان «ذکات» ندادند و از دین برگشته‌اند .

«ابوبکر»، «خالد» را به همراه نیروهای جنگی به سوی آنان فرستاد . «خالد» آنهارا فریب داد، خلع سلاح کرد، شبانه همه مردانشان را کُشت، زنانشان را اسیر گرفت و به «مدینه النبی (ص)» آورد . در همان شب که رئیس این طایفه را کُشت، به زن او تعدّی کرد و عمر بن خطاب اصرار داشت که «خالد» را بکشند، ولی «ابوبکر» مانع شد . پس از آنکه زنان و دختران را به «مدینه النبی (ص)» آوردند، مسلمانان پیرو ابوبکر تصمیم گرفتند که دختران و کنیزان را بخرند . «طلحه» و «زبیر» برای خرید یکی از دختران که «خوله» نام داشت، جلو آمدند، ولکن آن دختر نپذیرفت و پس از اتفاقاتی، حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)، آن دختر را به عقد خود درآورد و به این وسیله آن دختر مظلوم از دست دیگران نجات یافت و به بزرگترین آرزو رسید . حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)، «خوله» را به عنوان برده نخرید، بلکه او را به عنوان دختر آزاد عقد کرد . طایفه «بنی حنیفه» از طوایف «یمنی» است و چون «خوله» از «بنی حنیفه»‌ است، به این جهت او را «حنفیه» می ‌گویند و اگر مرد باشد، «حنفی» می ‌گویند .

«محمد بن حنفیه» در سال پانزدهم هجری قمری به دنیا آمد و در سال 81 هم از دنیا رفت . «محمد بن حنفیه» جزء خواص حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) به شمار می ‌رفت و در همه جنگ ها همراه پدر بزرگوارش  بود و حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) او را بسیار دوست می‌ داشت (1) .

 

دیدار با کاروان کربلا در مدینه النبی (ص)

 

هنگام ورود اهل بیت (ع) و بازماندگان حسینی به «مدینه النبی (ص)» ، «محمد بن حنفیه»، بیمار بود و در منزل استراحت می کرد، اما هنگامی که صدای شیون و ضجه مردم را شنید، گفت : به خدا سوگند، همانند این ولوله را ندیده‌ام . این ضجّه و شیون برای چیست ؟

چون حال خوشی نداشت، غلام‌ ها حقیقت را به او نگفتند و چون اصرار کرد، بعضی از آنها به او گفتند : حضرت امام حسین (ع) و اهل حرم او به «مدینه النبی (ص)» بازگشته‌اند.

گفت : پس چرا نزد من نمی آیند ؟

گفتند : آنها در انتظار تو هستند .

او از جای برخاست در حالی که گاهی می افتاد و گاهی می ایستاد و می گفت :  «لاحول ولا قوه اله بالله العلی العظیم»

گفت : برادرم کجاست ؟ میوه دلم کجاست ؟ حسین کجاست ؟

به او گفتند : برادرت حسین (ع) در بیرون «مدینه النبی (ص)» خیمه زده است .

از این رو او را بر اسب سوار کردند و خادمانش در جلو حرکت می کردند تا از مدینه خارج شدند.

چون نگاه کرد و به جز پرچم ‌های سیاه چیزی ندید، پرسید : این پرچم‌ های سیاه چیست؟ به خدا قسم فرزندان امیّه، حسین (ع) را کشتند !

پس ضجّه‌ای زد و از روی اسب به زمین افتاد و از هوش رفت.

خادم او، نزد حضرت امام زین العابدین (ع) رفت و عرض کرد : ای مولای من، عمویت را دریاب که الان روح از بدنش جدا می ‌شود.

حضرت امام سجّاد (ع) در حالی که با دستمالی سیاه اشک، خود را پاک می کرد، بر بالین عمویش آمد و سر او را به دامن گرفت، وقتی «محمد بن حنفیه» به هوش آمد، به حضرت امام زین العابدین (ع) گفت : ای پسر برادرم، برادرم کجاست؟ نور چشمم کجاست؟ پدرت کجاست؟ جانشین پدرم کجاست؟ برادرم، حسین، کجاست؟

حضرت امام زین العابدین (ع) پاسخ داد : عمو جان ! به سوی تو آمده‌ام، در حالی که یتیم هستم . مردانمان را کُشتند و زنانمان را به اسیری گرفتند و اکنون به جزء کودکان و بانوان حرم که همه مصیبت زده و گریان هستند، دیگر کسی را به همراه نیاورده‌ام.

ای عمو! اگر برادرت حسین را می دیدی چه می کردی ؟ او کمک می طلبید، ولی کسی به یاری او نمی شتافت.  او با لب تشنه شهید شد، در حالی که همه حیوانات هم از آب سیراب شدند !

«محمد بن حنفیه» فریاد جگرسوزی کشید و باز از هوش رفت (2).

پی نوشت

1- برگرفته از سایت ویکی پدیا

2-   برگرفته از سایت دانشنامه رشد (به نقل از : الدمعةالساکیه، ج5، ص164 )

با تلخیص و تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی

 






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ