مترجم سایت

مترجم سایت

مدیر وبلاگ
 
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 216
بازدید دیروز : 44
کل بازدید : 642389
کل یادداشتها ها : 528
خبر مایه


شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان ، که بدی صاحب طبل و علم و  بیرق و سیف و حشم و با رقم و با رمق اندر لب او ماه بنی هاشم وعباس علمدار و سپهدار و جهانگیر و جهان بخش و دگر نایب و سقا.

شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا اباالفضل،

معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل

 

قسمتی از بحرالطویل مرحوم شوقی اصفهانی

 

خوب یادمِ که 5 ساله بودم، آرزو داشتم حضرت ابوالفضل العباس (ع) به من علم لَدُنی بیاموزد، لابد می گویید یعنی چی ؟

اون موقع ها، از بزرگترام شنیده بودم که بعضی از آدم ها که نظر کرد? حضرت ابوالفضل العباس (ع) هستند و بدون اینکه به مکتب و مدرسه بروند، حضرت به آنها نظر می کنند و آنچه باید بیاموزند، می آموزند، و یکی از خصوصیات این افراد که اغلب «درویش» هستند، این است که عاشق حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) و حضرت عباس بن علی (ع) هستند و از مُحبان حضرت علی (ع) هستند .

اون موقع ها، پدرم از حماسه های عاشورای حسینی (ع) و حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) برایمان تعریف می کرد، و همیشه سعی داشت در مراسم محرم به هرطوری هست، فعالیت داشته باشیم .

خوب یادمِ، 5 سالم که بود به پدر و مادرم می گفتم می خوام برم مدرسه تا علم بیاموزم (اون موقع خان? ما خزانه بخارایی بود بین فلکه دوم و سوم) دفتر و مداد برمی داشتم و پدرم «ده شاهی» پول تو جیبی هم بهم می داد و از خانه بیرون می رفتم، چند تا کوچه را می گذراندم و پشت یک درِ بزرگ گاراژی که نمی دانم چه جایی بود، می ایستادم و منتظرِ حضرت ابوالفضل العباس (ع) می ماندم تا بیاید و به من نظر بکند . مدتی می گذشت، بعضی وقتها خسته می شدم و به درب بزرگ تکیه می دادم و گاه می نشستم، غروب که می شد، می آمدم خانه و توی راه با پول تو جیبی ام برای خواهر کوچکترم مریم، که آن موقع 2 ساله بود، یک خوراکی می خریدم و بهش می دادم و به پدر و مادرم هم می گفتم : از مدرسه برگشتم !

آنها هم به این بازی کودکان? من لبخند می زدند .

غافل از اینکه «عشق» کارِ خودش را کرده بود .

بعدها که آمدیم، کوکاکولا، خیابان نبرد جنوبی کوچه تیر پلاک 13، (از 6 سالگی)هم همینطور واله و سرگشته به دنبال حضرت ابوالفضل العباس (ع)، بودم . هرگاه درویشی را می دیدم (آن موقع ها درویش زیاد بود)، به دنبالش می رفتم، با خودم می گفتم : «این درویش ها، شب ها به خان? حضرت ابوالفضل العباس (ع) می روند، من هم به دنبالشان می روم تا شب به آنجا برسم !» ... هوا تاریک می شد، نگرانِ پدر و مادرم می شدم که الان دنبالِ من هستند، برمی گشتم و با خودم می گفتم فردا می روم ... منیژه شهرابی







طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ